حکایت‌های جاویدان

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است پنجشنبه, ۹ خرداد, ۱۳۹۲ در ساعت ۹:۵۰ ق.ظ

[ جاودانگی، نه به معنای زندگی ابدی که به خواندن نغمه‌ای که در خاطر بماند، دغدغه اغلب ما آدم هاست. «تاثیرگذاری» آخرین اکسیر جاودانگی است که اگر کمی واقع‌بینانه در زندگی خودمون هم جستجو کنیم، رد پایی ازش رو می‌بینیم. اینکه دوست داریم طرحی نو دراندازیم، کاری متفاوت ارائه کنیم، به یک نفر دیگه کمک کنیم، مشهور بشیم، باعث رشد و شکوفایی یک آدم دیگه بشیم، یه بنگاه اقتصادی بزرگ راه بندازیم و کارآفرینی کنیم، همه و همه از این حس پنهان درونی میاد که ما دوست داریم از خودمون اثری به جا بذاریم. شاید چون در نهانی‌ترین لایه‌‌های درونی می‌دونیم که بیماری و مرگ روزی به سراغمون خواهد آمد و ما هم یک روز به سادگی تمام خواهیم شد.... به همین سادگی... ]

سکانس اول: وقتی رسیدم پشت شیشه و گوشی رو برداشتم برای احوالپرسی، اولین چیزی که به خاطرم رسید این بود که چه خوب که دوباره برمی‌گرده و باغچه خونه‌اش رو که اینقدر دوست داره می‌بینه… مدت نسبتاً‌ زیادی توی اتاق قرنطینه مونده بود تا سلول‌‌هایی که از بدن برادرش در بدن اون در حال فعالیت بودند بتونند کار خودشون رو به خوبی انجام بدن و زندگی دوباره رو بهش برگردونند. یادم میاد توی راه برگشت داشتم به این فکر می‌کردم که اولین بار که اسم پژوهشکده رویان رو شنیدم فکر می‌کردم قراره فقط به کارهای تحقیقاتی بپردازه و هیچوقت تصور نمی‌کردم که تا چه حد می‌تونه این تحقیقات در مسیر زندگی آدم‌ها تاثیر بذاره….

سکانس دوم: همه از مرگ نابهنگام عسل می‌گفتند. یک زن، یک مادر، یک ستاره. صفت‌‌هایی که بعضی از اونها در خیلی از ما انسانها مشترکه. اما یه صفت دیگه هم داشت. می‌گفتند به ۱۷ نفر زندگی دوباره بخشید، چه صفت برازنده‌ای بود برای جسمی که باید زیر خاک می‌پوسید و هیچ می‌شد.

همه اینا رو گفتم که خیلی ساده بگم، هر کاری که ما برای تاثیرگذاری روی آدم‌‌ها و دنیای اطرافمون انجام می‌دیم،‌بیش از اینکه کمک به دیگری باشه کمک به خودمونه برای رسیدن به اون اکسیر ناب جاودانگی. امیدوارم همه ما قبل از رسیدن به خط پایان فرصت کنیم تا مسیر منحصربفرد خودمون رو برای رسیدن به به این اکسیر پیدا کنیم. شاید یک روز سلول بدنم در بدن آدم دیگه‌ای برای زندگی دوباره بجنگه، شاید قلبم در سینه آدم دیگه‌‌ای برای عشق تپیدن رو از سر بگیره و یا چشم‌هام در یک نگاه دیگه لذت‌های دنیا رو ببینه و یا حتی بدنم ابزاری بشه برای پیدا کردن دارویی برای نجات نوع بشر. شاید هم به سادگی نقش من نوشتن همین چند سطر باشه که باید توسط شما خوانده می‌شد ….

بانک اهداکنندگان عضو بدن

بانک اهداکنندگان سلول‌های بنیادی



۴ نظر لـ حکایت‌های جاویدان

  1. franchesco توسط:

    ۱۹ خرداد, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۱:۵۶ ق.ظ

    قشنگ بود و ساده …

  2. ساحل توسط:

    ۵ تیر, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ

    باسلام بسیارجالب بوددستتون دردنکنه ممنونم

  3. sunaz توسط:

    ۶ تیر, ۱۳۹۲ در ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ

    ممنون از شما که به بلاگ من سر زدید :)

  4. X توسط:

    ۱۵ اردیبهشت, ۱۳۹۳ در ساعت ۳:۰۱ ق.ظ

    همه چیز جاودانه هست. ای کاشک میشد جاودانه نبود :)

دیدگاه‌تان را بنویسید: