باید پارو نزد، وا داد …

این مطلب دراین تاریخ ارسال شده است دوشنبه, 1 نوامبر, 2010 در ساعت 6:13 ب.ظ

زندگی در خواب: 

۸-۹ ماهی می‌شد که می‌رفتم. از اون رفتن‌ها که انگار با خودت و همه دنیا در یک ماراتون تمام ‌نشدنی هستی. از اون رفتن‌ها که بیشتر بوی فرار می‌دن تا قرار. از اون رفتن‌ها که توی هر گامش انگار یه وزنه جدید بهت اضافه می‌شه و قدم بعدی رو سخت‌تر برمی‌داری. فکر می‌کنی که همه دنیا به تو وابسته است و اگر نباشی سنگ روی سنگ بند نمی‌شه. ۲ ماه قبل، یه روز مربی‌ام قبل از شروع کلاس منو کشید کنار و گفت: ساناز خسته‌ای، برو سفر! (۱) راست هم می‌گفت ‍پر بودم از خستگی‌های جسمی، ذهنی و عاطفی. از صبح تا عصر سر کار می‌رفتم و ۵ روز در هفته عصرها رو هم در نقش شاگرد یا کمک‌مربی می‌رفتم سرکلاس. همینقدر بگم که یه روز تو راه برگشت به خونه داشتم فکر می‌کردم همینطور برم… کجا؟ می‌خواستم از این غوغا فرار کنم، غافل از اینکه  بیرون خبری نبود، هر چی بود درون من می‌گذشت.از این جا به بعد ماجرا دیگه مثل یک فیلم گذشت. 

اون شب، همسایه واحد روبرو که به ندرت باهم روبرو می‌شیم چه برسه به اینکه حرف بزنیم،‌ بی‌مقدمه گفت: خیلی خسته‌ای چرا استراحت نمی‌کنی؟! (۲) کلید رو توی قفل در چرخوندم، کسی خونه نبود. توی تاریکی روی صندلی نشستم و داشتم به تمام چیزهایی که توی این مدت منو خسته کرده بود فکر می‌کردم. بیشتر از همه کمال‌گرایی خودم بود. چقدر از خودم توقع داشتم. به خودم گفتم برو سفر! (۳) یه نفر دیگه جواب داد: بچه شدی؟! کار چی می‌شه؟ مرخصی نداری که؟ یوگا چی؟ حالا کلاس‌های تمرین خودت هیچ، اونا که توش کمک‌مربی هستی رو بگو، مگه تعهد ندادی؟ مگه مسئولیت سرت نمی‌شه! حالا همه اینا به کنار لابد می‌خوای هر چی پس‌انداز داری بدی بری سفر! زهی خیال باطل… (۴) و یه فرصت دیگه برای نوازش خودم از دست رفت. صبح روز بعد، توی راه محل کار ادامه فکر دیشب رو دنبال می‌کردم و هنوز طنین این فکر یادم میاد: چه طوری می شه که آدم یک ماه استراحت کنه. و چه گوش‌های تیزی داره دنیا. یک روز بعد وسط یک چهارراه شلوغ تهران، به طرز عجیبی افتادم زمین و دستم شکست. 

کات! 

از اینجا به بعد درست مثل وقتیه که توی یه استخر شلوغ می‌ری زیر آب و در اون خلوت دل‌انگیز معلق می‌شی. آرزویی که از خودم دریغ کرده بودم، محقق شد. حالا برای حداقل ۶ هفته، سر کار نمی‌رم، یوگا هم نمی‌کنم، نه توقعی از خودم دارم و نه به هیچ توقعی به قیمت آزار خودم پاسخ می‌دم. من این رهایی رو به خودم بدهکار بودم. اینجا، همونجاست که باید پارو نزد وا داد، باید دل رو به دریا داد …. 

تعبیر خواب:

 

در فرهنگ یوگا، هر کدوم از ما به سادگی می‌تونیم کنترل volume انرژی خودمون رو به دست بگیریم. انرژی حیاتی هر چند عنوانی انتزاعی به نظر می‌رسه اما از ماست و بر ماست. همون چیزیه که روزی در ما دمیده شده و حیات ما معنی پیدا کرده، همون چیزی که یه روز از جسم ما خارج می‌شه و اون روز مثل یه شمع خاموش خواهیم شد و واقعیت تکان‌دهنده اینه که کنترلش تا وقتی در بدن ماست، به دست خودمونه.همه داستان بالا نشون می‌ده که چقدر سطح انرژی در من پایین اومده بود. بی‌تفاوتی، پرخوابی، تنبلی، افسردگی، خشم(ذرونی و بیرونی)، غرزدن، سماجت و لجبازی، نفرت، کینه‌توزی؛ اضطراب، غیبت، انتقاد، بخل، بدبینی و … کلاً حالی که اسمش رو حال بد می‌ذاریم در یوگا زنگ خطر ‍پایین اومدن سطح انرژی است. اینجا جایی است که باید به سرعت به داد خودت برسی. مثل باطری یک ماشین که پس از مدتی کار نکردن خالی می‌شه و باید به دو قطب الکتریکی وصل بشه تا دوباره به خوبی گذشته شروع به کار کنه. قطب‌ها یا منابع انرژی پایگاه‌های خیلی واقعی در زندگی ما هستند. حالا در داستان من، چه می‌شد کرد: 

۱. می‌پذیرفتم که طبق آموزه‌های یوگا ۸۰٪ کامل محسوب می‌شه و کمی از بار توقع و کمال‌گرایی رو از دوشم بر می‌داشتم. 

۲. صدای جسم، ذهن و روح خودم رو می شنیدم. (۳) 

۳. صدای دنیا و گوشزدهای اون رو می‌شنیدم. (۱) و (۲) 

۴. بلافاصله وارد عمل می‌شدم و قطب‌های باطری خودم رو به منابع انرژی ‌ام وصل می‌کردم. 

۵. عادت‌های ذهنی و جسمی خودم رو قربانی رسیدن به منابع انرژی‌ایم می‌کردم. دقت کنید که من همون پول و زمان رو صرف کردم که خب بهتر بود با فائق شدن به اون ترس‌ها و ملاحظات جور دیگه‌ای هزینه می‌کردم. (۴) 

حالا یک منبع انرژی چیه و چه خصوصیتی داره: 

۱. یه کاریه که وقتی حال بدی رو تجربه می‌کنید، فکر کردن بهش قند توی دلتون آب می‌کنه و ناخودآگاه لبخند می‌زنید یا چشاتون از شوق حتی فکر به اون برق می‌زنه. توی داستان من سفر و رفتن به طبیعت یکی از منابع مسلم بود. 

۲. کاملاً شخصیه و از یک آدم به آدم دیگه فرق می‌کنه. ‍پیشنهاد می‌کنم یه لیستی درست کنید از منابع انرژی‌تون و در این مواقع سراغ اون برید. هر وقت منبع جدیدی از انرژی برای خودتون پیدا کردید یعنی کاری بود که دیدید از انجامش لذت می‌برید و انرژی و شوق و حال خوبتون زیاد می‌شه، به سرعت توی این لیست اضافه‌اش کنید. هر قدر منابع انرژی بیشتری داشته باشید بهتره. ضمن اینکه اگر مثل داستان من از انجام بعضی از اونها هم محروم بشید، می‌تونید به سراغ منابع دیگه برید. 

۳. نگذارید با زیاده‌روی در استفاده از یک منبع انرژی ، اون رو  تبدیل به یک عادت کنید. چون عادت مثل باتلاق انرژی می‌مونه و نه تنها انرژی به شما نمی ده بلکه انرژی شما رو هم می‌گیره. 

۴. وابستگی منابع انرژی‌تون رو تا جایی که می‌تونید از آدم‌ها کم کنید. اگر فکر کردید که تمام دوستان و آشنایانی که در صرف انرژی ذهنی، عاطفی و جسمی براشون دست و دلبازی کردید قراره که بیان و در چنین شرایطی  به شما انرژی بدن، باید بگم سخت در اشتباهید. یه گفته قدیمی هست که می‌گه هر کسی خودش مسئول خوشحال کردن خودشه. 

می‌دونم پستم خیلی طولانی شد اما اونقدر برام این تجربه تازه بود که دلم نیومد هیچ زاویه‌ای رو از قلم بندازم. فقط می‌مونه یه خواهش از صمیم قلب، اگر یه روز حال من رو تجربه کردید، تا دنیا یه مرخصی اجباری براتون تدارک ندیده، خودتون این کار رو بکنید و یه توقف کوتاه به خودتون بدید. و این یادتون باشه که منابع انرژی درمان‌های ساده‌ای هستند که دور از شما نیستند و از خودتون دریغ نکنید. شاید یه سفر کوتاه، رفتن به استخر، راه‌پیمایی شبانه در طبیعت و یا حتی فقط یک استراحت چند روزه تو خونه و خلوت با خود بتونه شما رو دوباره شارژ کنه. لیست منابع انرژی، نسخه جادویی شماست.  پیچیدنش رو از همین امروز شروع کنید. 

 



۸ نظر لـ باید پارو نزد، وا داد …

  1. مریم توسط:

    2 نوامبر, 2010 در ساعت 11:40 ق.ظ

    با همه حرفات موافقم دوستم چون منم کما بیش یه شرایطی مشابه تو رو تجربه کردم آره خیلی خوبه که آدم بتونه قبل از این که دنیا مجبورش کنه که تغییر کنه یا شرایطی را تغییر بده دست به کار بشه و این تغییرو خودش ایجاد کنه اما در هر صورت اگه دنیا هم این تغییرو به زور برات ایجاد کنه خیلی خوبه که آدم بتونه به جای اینکه شاکی بشه بپذیره و فکر کنه وببینه که همه چیزه این تغییر به نفعش بوده اما اون نمی تونسته ببینه چون گاهی آدما خودشون که تغییر نمی کنن هیچ,دنیام که میخواد این تغییرو براشون ایجاد کنه نمی پذیرن اما من کاملا موافقم که گاهی اوقات واقعا نباید پارو زد و باید وا داد…و خیلی وقتا باید سکوت کرد بازم مرسی:)

  2. Unknown توسط:

    6 نوامبر, 2010 در ساعت 10:34 ب.ظ

    Do Nothing and There is Nothing Left Undone

  3. Unknown توسط:

    6 نوامبر, 2010 در ساعت 10:59 ب.ظ

    اینم یک فال:
    The Flood rises above the tallest Tree:
    Amidst a rising tide of human folly, the Superior Person retires to higher ground, renouncing his world without looking back.

    Any direction is better than where you now stand.

  4. me توسط:

    16 ژانویه, 2011 در ساعت 6:48 ب.ظ

    salam etefagh oftad ba neveshteh hayetan ashna besham.hich etefaghi bi dalil nist.mikhastam soal konam agar bekhaham yoga(zehni) ra shoro konam barayeh man keh ta beh hal be .klas yoga naraftam che kar bayad bekonam.ba ehteram

  5. sunaz توسط:

    17 ژانویه, 2011 در ساعت 10:07 ق.ظ

    سلام. مرسی به بلاگم سر زدید و مطالب رو خوندید. یوگای ذهنی یا راجا یوگا، در واقع تمریناتی هستند که از دریچه ذهن برای رسیدن به وحدت و یگانگی جسم و ذهن که مورد نظر یوگا هست، وارد می‌شوند. اگر از من بپرسید پیش‌نیاز این تمرینات، شجاعت فردی، آگاهی نسبی و صداقت با خود است. باید توان خراب کردن و دوباره ساختن رو داشته باشید. باید این امکان رو برای خودتون فراهم کنید که بدون قضاوت و دشمنی با خودتون، شاهد و ناظری باشید بر هر آنچه هست و هستید. شروع از تمرینات عملی یوگا و بعد رفتن سراغ ذهن کمی کار ساده‌تریه. اما خیلی از افرادی که ذهنی هستند از راجا یوگا بهره بیشتری می‌‌برند. انتخاب روش با شماست. اما حتماً نیاز به راهبر داره. یعنی همونطور که تمرینات عملی یوگا اگر بدون مربی باشه می‌تونه آسیب‌زننده باشه، تمرینات ذهنی هم بدون راهبر می‌تونه گمراه‌کننده و مخرب باشه.
    نمی‌دونم کجای دنیا زندگی می‌کنید. در ایران من بهترین کسی که می‌تونم بهتون پیشنهاد کنم آقای مسعود مهدوی‌پور هستند که سالها تجربه در این زمینه دارند. ایشان در کانون یوگا تدریس می‌کنند. البته الان یکسالی می‌شه که کلاس‌های تمرینات ذهنی تشکیل نمی‌شه اما یه کلاسی دارند تحت عنوان «شیوه صحیح نشستن» که در اون شما نحوه ساکن نشستن و ناظر بودن رو تمرین می‌کنید، تمرینی که به نظر من سرآغاز هر تحولی است.
    شاد و موفق باشید
    پ.ن: برای پیگیری کلاس، سایت کانون رو از طریق همین بلاگ می‌تونید ببینید.

  6. کوروش توسط:

    25 فوریه, 2011 در ساعت 11:18 ب.ظ

    من ۱ عمر وا دادم. خیلی خوش میگذره ولی تجربه انقدر سخت گیری را نداشتم. برام شگفت انگیز بود. در مورد بالا اومدن سطح انرژی خیلی استفاده کردم. یاد جمله برایان تیسی افتادم ” هر وقت حالتون بده ، ببینید کدام یک از ارزشهاتون را رعایت نکردید.”

  7. عابدین توسط:

    14 ژوئن, 2015 در ساعت 9:15 ق.ظ

    مرکزی جهت اموزش یوگا میخوام درصورت امکان راهنمایی کنید

  8. sunaz توسط:

    1 آگوست, 2015 در ساعت 4:04 ب.ظ

    اگر در تهران هستید، کانون یوگای ایران در منطقه ظفر و اگر اونجا براتون دور هست میتونید با کانون تماس بگیرید و ازشون بخواین با توجه به محدوده محل زندگیتون راهنماییتون کنند. یوگای پیام مهر در منطقه شهرک غرب و همینطور راه کمال سمت ونک رو هم من میشناسم.

Leave a comment