بایگانی اسفند, ۱۳۹۲

ای پرنده مهاجر، ای پر از شهوت رفتن …

پنجشنبه, ۲۲ اسفند, ۱۳۹۲

[گپ دوستانه با رضا بهرامی نژاد، مبتکر کلاس پرنده، در خصوص ساز و کار موسسات خیریه در ایران و نحوه نگرش عمومی به فعالیتهای عام المنفعه باعث شد تا با کمپین پرستوجان بیشتر آشنا بشم. کمپینی با هدف زنده نگهداشتن فرهنگ نوروز که بخشی از اون به مهاجران خارج از ایران اختصاص داده شده. گرچه من مستقیما مخاطب این طرح محسوب نمیشم اما از اون روز دارم به این حکایت آشنا فکر میکنم، حکایت مهاجرت.... داستانی که همه ما بی واسطه یا با واسطه به نوعی با اون درگیر هستیم.... افکاری که اینگونه روی کاغذ لغزیدند ...]

 ظاهر هجرت رو میشه به سادگی با پرستوها شناخت، فصلی آمدن و فصلی رفتن … سالهاست وقتی این شعر سهراب سپهری توی سرم می چرخه:«زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد»، از خودم میپرسم: آیا منظور سهراب از غریبی حس حضور در غربت بوده و یا یه حس عجیب و غیرقابل وصف در آغاز رفتن….. امروز بیش از هر وقت دیگه باور دارم که حس حضور در غربت تا وقتی توش نیستی پر از نمیدانم هاست و اصلا شناخته شده نیست اما اون حسی که در وجود پرنده مهاجر همیشه هست یه حس عجیب و غیرقابل وصفه که با هر بار عزم سفر تجربه میشه …..

یه روز به خودت میای و میبینی وقت رفتن رسیده…. شاید دل کندی از زادگاهت، به واسطه تجربه های تلخ شاید، یا نه به واسطه حسی که بهت میگه دیگه این شهر برای پرواز تو به اندازه کافی جا نداره. یه روز میاد که وقتی در بالاترین نقطه این شهر می ایستی و بهش نگاه میکنی توی دلت میگی: «می دونم دلم برات تنگ میشه اما خوشحالم از اینکه تا سر حد توان ازت کام گرفتم، تمام فرصت هایی که بهم دادی رو غنیمت شمردم، تمام زیبایی ها و زشتی هاتو دیدم و شناختم و امروز تو رو همونجوری که هستی دوست دارم. خوشحالم که به پاس سالهایی که بهم خونه دادی و منو پذیرفتی، هر آنچه که یاد گرفته بودم رو برای خدمت به تو و مردمانی که در دلت جا دارند بکار گرفتم و برای اینکه آدم بهتری بشم تلاش کردم. دلم برای حال و هوای تک تک روزهایی که با تو گذروندم تنگ خواهد شد اما دیگه فصل رفتن رسیده …. »

در دل هر پرنده مهاجر یه حس غریبی هست ……. این بهار از این دریچه به آسمان پر از پرستوها نگاه کن….

کوله پشتی من در سال ۹۳

سه شنبه, ۲۰ اسفند, ۱۳۹۲

 

[امیر مهرانی امسال یه باری ویلاگی راه انداخت با عنوان کوله پشتی در سال ۹۳. این پست رو در جواب به ایمیل امیر نوشتم که در اون دو سئوال مطرح شده بود:

اول- فرض کنید که یک کوله پشتی دارید که قرار است با خودتان به سال ۹۳ ببرید. داخل این کوله پشتی چه تجربه‌ یا تجربیاتی از سال ۹۲ می‌گذارید؟ این تجربیات می‌توانند بزرگترین و بهترین درس‌هایی باشند که در سال ۹۲ در خلل کارها بدست آورده‌اید.

دوم- کتاب، فیلم یا مثلا ویدئویی از TED یا جای دیگری هست که دوست داشته باشی به دیگران پیشنهاد بدی؟

شما هم به این بازی دعوت هستید... ]

بچه که بودم کوله پشتی مدرسه ام همیشه برای جثه ام بزرگ بود و سنگین. از تو چه پنهون فاصله مدرسه تا خونه زیاد بود و همیشه همه کتاب هام همراهم بود تا بتونم توی مسیر درسهای روزهای بعد رو هم بخونم و کلی خرت و پرت که توی عالم بچگی فکر میکردم شاید یه روزی توی این مسیر به دردم بخوره ولی  پیش میومد که مثلا یه بسته دستمال تا پایان سال دست نخورده توی کیف می موند و در نهایت هم میرفت توی سطل آشغال! درسته که هر سال جثه ام بزرگتر میشد اما کیفها کوچک تر و بارها سبک تر و گزیده تر. هنوز هم خونه ما با مدرسه فاصله زیادی داشت اما من یاد گرفته بودم برنامه ریزی کنم و دیگه نیازی به حمل اینهمه بار نبود …..
شاید داستان زندگی هم همین باشه ….. هر سال که میگذره وقتی چشم انداز زندگی روشن تر میشه و بیشتر یاد میگیرم تا برای رسیدن به اهداف و آرزوهام برنامه ریزی کنم، تشخیص نیازمندی ها هم برام راحت تر میشه. بارهای اضافی رو میذارم زمین و فقط اونایی رو با خودم میبرم که می دونم در سفر زندگی باید همراهم باشه. ساده بگم، از بین خاطرات بد، تجربه ها رو جدا میکنم و خاطرات خوبی که حتی در غبار سالها گم نمیشن و هنوز تازه هستند رو مثل یک گنجینه از کوله پشتی هر سال به سال دیگه منتقل میکنم و بقیه چیزا رو در سالی که گذشت جا میذارم. به این ترتیب در هر پایان سال چند برگی می نویسم تا ببینم با خودم چند چند هستم با این عنوان: صورتحساب سال ….
و اما سال ۹۲ …. سال ساده ای نبود. پر بود از غافلگیری ها، نقاط عطف، چالش ها، تصمیم ها و انتخاب های سخت …. اما لا به لای تمام ترس‌ها، تردیدها، غم ها و شادی ها فرصت رقص زندگی به من داده شده بود و این خبر خوبی بود… تمام اینها یعنی کارگاهی تدارک دیده شده بود تا من زندگی رو تمرین کنم و کمی بزرگتر و آگاه تر بشم به خودم، رویاهام و کمی هم به حکمت زندگی. محتویات کوله پشتی من در سال ۹۳ در چند خط خلاصه میشه:
زمین بازی زندگی پر از فضاهای پر و خالیه. فضاهای خالی اونجاییه که میتونه بوسیله تو پر بشه. باید بری و اونجا با نهایت توانت بازی کنی و وقتی از نهایت بازی لذت بردی و وقتش رسید آماده باش که رها کنی. بگذاری و بگذری و به بقیه فرصت بازی بدی. برو سراغ فضای خالی بعدی که انتظارت رو میکشه. پر باش از حکمت فراوانی زندگی. خوب بازی کن و امن، با زدن حداقل خسارت به خودت و دیگران…. آگاه باش که هر گامی که برداری اثری است از انرژی در این دنیا، مثبت یا منفی که به حکم علم گم نخواهد شد و دیر یا زود در جای دیگری از این زمین بازی به تو بازخواهد گشت. هر جا که ایستادی با نهایت توان بازی کن جوری که هر وقت به گذشته برگشتی افسوس نخوری از آنچه میتوانستی با امکانات مادی و معنوی در دسترست انجام بدی و ندادی، جوری که سنگینی بار بد بازی کردن ها رو تا ابد با خودت حمل نکنی. رویاهای زندگیت رو گم نکن حتی اگر لازم شد به خیلی فرصت های خوب «نه» بگی!
و اما کتاب، هنوز هم سه کتاب «شازده کوچولو» شاهکار سنت اگزوپری، «سه شنبه ها با موری» از میچ آلبوم و «پیام گمگشته» که روایتی است از حکمت سرخپوستان رو به هر کتاب دیگه ای ترجیح میدم و گاهی به خودم میگم اگر بتونی همین سه کتاب رو درک و زندگی کنی باید به خودت بگی: دمم گرم!