بایگانی دی, ۱۳۹۰

ملاقات با موری

پنجشنبه, ۱۵ دی, ۱۳۹۰

 [میچ آلبوم نویسنده‌ای امریکایی است که دغدغه شناخت زندگی از طریق مرگ رو می‌شه توی خط به خط کتاب‌هاش پیدا کرد. با «یک روز دیگر» و «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» باهاش آشنا شدم و از همون ابتدا می‌دونستم که میچ بخاطر کتاب دیگری با نام «سه‌شنبه‌ها با موری» شهرت پیدا کرده. اینکه چطور خوندن اون کتاب تا این روزها به تاخیر افتاد رو هم می‌ذارم به پای اینکه شاید وقت خوندنش برای من الان بوده! به هر ترتیب، «سه‌شنبه‌ها با موری» از اون دسته کتاب‌هایی بود که من رو با خودش همراه کرد. هر بار تنها چند صفحه از اون رو می‌خوندم تا شب‌‌های بیشتری برای ملاقات با موری داشته باشم. بعد از خوندن این کتاب دغدغه میچ و کتاب‌هاش رو درک کردم ...]

حکایت این کتاب، ملاقات دوباره میچ آلبوم بعد از سال‌ها با استاد قدیمی زندگی‌اش(موری) در حالیه که این پیرمرد روشن‌بین و دوست‌داشتنی به علت ابتلا به بیماری ALS در بستر بیماری و در انتظار مرگ به سر می‌بره. بیماری که از نوک انگشتان پا آغاز می‌شه و با گذشت زمان، در بدن قربانی خودش اونقدر پیشروی می‌کنه تا فلج کامل در نواحی بالاتنه اتفاق می‌افته و زمانی که ریه و قلب کاملاً‌ از کار افتادند، فرد مثل یک شعله خاموش می‌شه. ملاقات این استاد و شاگرد در شرایطی اتفاق می‌افته که بیماری تا بالاترین نواحی در بدن موری پیشرفت کرده، روی تخت بستری شده، کارهای شخصی‌اش رو بدون کمک دیگران نمی‌تونه انجام بده، به سختی غذا می‌خوره و نفس می‌کشه و به قول آلبوم در یک کلمه هر لحظه زندگی در خانه موری به اندازه یکسال ارزش داره.

این دو نفر سه‌شنبه‌ هر هفته در خانه موری با هم ملاقات می‌کنند و در هر ملاقات از مفاهیم زندگی مثل مرگ، خانواده، افسوس‌ها، حسرت‌ها و …. با هم حرف می‌زنند. لحظات نفس‌گیر و اعجاب‌انگیز زیادی رو می‌شه در این گفتگوها تجربه کرد، لحظاتی که آدم در مقابل امید به زندگی و مثبت‌اندیشی این پیرمرد فرزانه و واقعیت‌های عمیق زندگی چاره‌ای به جز فکر کردن به لحظاتی که گاه بیهوده سپری می‌شوند و عمری که مثل باد در حال گذره نداره. این کتاب می‌تونه نگاه تازه‌ای باشه برای تجربه لذت زیستن تا نهایت…

«همه می‌دانند که خواهند مرد،‌اما آن را باور ندارند. اگر باور داشتیم، کارها را طور دیگری انجام می‌دادیم. باور کردن مرگت و آماده کردن خودت برای آن، در هر لحظه بهترین کاری است که می‌توانی انجام دهی، روشی که به حق می‌تواند تو را در زندگی‌ات کاملاً درگیر زیستن بکند.

به آن چه بودایی‌ها انجام می‌دهند عمل کن. هر روز پرنده‌ی کوچکی را روی شانه‌ات تصور کن که می‌پرسد: آیا امروز همان روز است؟ آیا آماده‌ام؟ آیا کل کارهایی را که انجام می‌دهم، واقعاً نیاز داریم؟ آیا همان انسانی هستم که می‌خواهم باشم؟

میچ، حقیقت اینست که اگر چه‌گونه مردن را یاد بگیری، چه گونه زیستن را نیز فراخواهی گرفت….»

در پایان این پست جا داره از دوستان خوبم وسیمه، سهند و وحید که این کتاب رو بعنوان هدیه‌ای باارزش به مناسبت تولدم به من هدیه کردند، عمیقاً سپاسگزار باشم.

مشخصات کتاب

عنوان اصلی Tuesdays with Morrie

نویسنده میچ آلبوم

مترجم ماندانا قهرمانلو

انتشارات نشر قطره

تعداد صفحات ۲۶۰صفحه

قیمت ۵۵۰۰ تومان

خرید اینترنتی کتاب http://nashreghatreh.com/book/71-سه-شنبه-ها-با-موری.html

قانون آروزها

پنجشنبه, ۸ دی, ۱۳۹۰

[این تصویر، برای من، فقط چهره‌ای زیبا از ساختار قدیمی خیابان‌های شهر پاریس نیست! این تصویر برای من آینه تمام‌نمایی است از اونچیزی که اسمش رو «قانون آرزوها» گذاشتم... توی این پست یکی از قوی‌ترین باورهای زندگی‌ام رو افشاء می‌کنم، باوری که امروز بیش از هر روز دیگه‌ای بهش ایمان قلبی دارم و می‌دونم همه ما خودآگاه یا ناخودآگاه توی زندگی‌مون تجربه‌اش کرده‌ایم... ]

«نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود» شاید این یکی از باارزش‌ترین جمله‌‌هایی باشه که به حکم تکرار از چشم افتاده! از روزهای دور به یاد دارم که سخت اهل تلاش بودم. مسیر طولانی که برای رسیدن به مدرسه هر روز طی می‌کردم فاصله شرق به مرکز تهران بزرگ بود اما تا آخرین روزهای مدرسه با شوق این کار رو انجام می‌دادم و همیشه باور قلبی‌ام این بود که این تلاش‌ها در دنیا گم نخواهند شد و روزی من رو به رویا‌هام نزدیک خواهند کرد. در دوران نوجوانی اولین جوانه‌های آرزو در ذهن من شکل گرفت. آرزوهایی که خیلی‌هاشون با توجه به شرایط زندگی‌ام بلند پروازانه به نظر می‌رسیدند. ولی هیچ وقت دستم رو از رسیدن به هیچ آرزویی کوتاه نمی‌دیدم. من در ناخودآگاه به قانون «آروزها» باور داشتم…

بعدها متوجه شدم این قانون نانوشته من، تحت عنوان «تاپاس»، یکی از اصول مرحله دوم- نیاما (انضباط فردی)- در یوگای هشت مرحله‌ای پاتانجلی است. خیلی‌ها تاپاس رو قربانی‌کردن امیال و عادات برای رسیدن به مدارج بالای معنوی و لازمه سلوک می‌دونند. اونچیزی که ما به ریاضت می‌شناسیم.

اما اگر موافق باشید از زاویه‌ دیگه‌ای به بررسی موضوع بپردازیم. فرض کنید در یک بانک معتبر حساب بانکی دارید که با توجه به مبلغ موجود در آن و گردش حسابتون می‌تونید وام‌‌های مختلفی دریافت کنید. «قانون آروزها» درست شبیه حساب شخصی شما در بانک کائنات عمل می‌کنه. بعبارت دیگه در طول زندگی می‌تونید به روش‌های مختلف در این حساب، پس‌اندازی رو اندوخته و در مواقع لازم برای حقیقت‌بخشیدن به رویاهاتون از دنیا انتظار حمایت داشته باشید. یکی از راه‌های پرکردن این حساب هم قربانی‌کردن عادت‌ها است.

امیال و آرزوهای ما دو دسته هستند. دسته اول عمر کوتاهی دارند. یعنی فقط رویاهای زودگذری هستند که تحت تاثیر عادت‌های ما قرار می‌گیرند و پس از مدتی تبدیل به تردید می‌شوند و به حکم عنوان سرنوشت از اون‌ها چشم می‌پوشیم و به زودی از لیست آرزوهای ما خارج یا تبدیل به حسرت‌های ابدی خواهند شد.

دسته دوم، آروزهایی هستند که در ما میلی پویا ایجاد می‌کنند و یه جور شور حرکت و شوق برای زندگی بهمون می‌دهند. این دسته از آرزوها مثل جوانه‌ در زمین وجود ما سربرمی‌آورند و در انتظار مراقبت و توجه ما هستند. برای رسیدن به این دسته از آروزها خواستن به تنهایی کافی نخواهد بود. در راه رسیدن به این آروزها که بدون تردید با موانع زیادی رو به رو خواهیم شد، نیاز به تعهدی قوی و درونی داریم تا در سخت‌ترین شرایط ما رو برای تلاش بیشتر با نهایت توان موجود ترغیب کنه. قوی نگه‌داشتن این تعهد هم نیاز به انرژی داره، درست مثل قطاری که برای ادامه حرکت نیاز به سوخت داره. سئوال بعدی: این سوخت از کجا تامین خواهد شد. از دو راه ساده، قربانی کردن عادت‌‌های جسمی و ذهنی و یا استفاده از اعتبارمون در بانک کائنات.

در روش اول باید بدون اتلاف وقت به سراغ قربانی کردن عادت‌‌ها بریم! عادت‌‌های جسمی مثل خواب طولانی یا برنامه خواب نامنظم، عادات غذایی، عادت بی‌تحرکی و …. همینطور عادت‌‌های ذهنی مثل وابستگی‌های بیمارگونه ذهنی و عاطفی و … تمام این عادت‌ها درست مثل سوخت فسیلی هستند که نیاز به آتشزنه دارند تا انرژی عظیمی که در خود ذخیره کردند رو آزاد کنند. شناخت این عادات هم خیلی ساده‌است. اگر واقع‌بینانه به گوشه و کنار زندگی‌مون سرک بکشیم، تعداد زیادی از اونها رو سراغ خواهیم داشت.

به هر ترتیب قربانی کردن این عادات که قطعاً‌ کار سختی خواهد بود، چیزی که در حالت اغراق‌آمیز به ریاضت می‌شناسیم، یکی از راه‌های تبادل با حساب فردی ما در دنیاست. اگر این کار رو برای رسیدن به هدف خاصی انجام می‌دیم، شبیه بیدار ماندن‌‌های شب‌های کنکور، از انرژی حاصل از اون در مسیر رسیدن به هدفمون می‌تونیم برداشت کنیم و اگر هدف خاصی نداریم و هر از جند گاهی برای شکستن عادت‌‌ها به سراغشون می‌ریم می‌تونیم مطمئن باشیم که سوختی رو ذخیره می‌کنیم که در جای مناسب به حمایت رویاهای زنده ما خواهند اومد.

تجربه زندگی حتی کوتاه مدت در پاریس یکی از آرزوهای ذهن کودکانه‌ام بود. وقتی توی خیابون‌های پاریس قدم می‌زدم داشتم تمام روزهایی که برای خواندن زبان فرانسه ساعت‌‌‌ها بعد از مدرسه به کلاس می‌رفتم و شامگاه با خستگی به منزل می‌رسیدم، روزهایی که توی تاکسی و اتوبوس مسیر رسیدنم به مدرسه درس خوندم و برای بدست‌آوردن استقلال مالی‌ام رویاپردازی کردم رو با خودم مرور می‌کردم و دلم می‌خواست بتونم این باور عمیق قلبی رو به خطوط تبدیل کنم و در این بلاگ بنویسم. باری! باور دارم که فاصله خواستن تا توانستن تک تک مردمان زمین، به دست سوخت اختیار و اراده‌‌ای است که برای تغییر مسیر عادت‌گونه قطار زندگی‌شان مصرف می‌کنند…