بایگانی آبان, ۱۳۹۰

«آواز سکوت» یکساله شد …

دوشنبه, ۹ آبان, ۱۳۹۰

[یکسال قبل‌تر از آبان‌ماه ۱۳۸۹، وسوسه وبلاگ‌نویسی اومد سراغم. راستش تجربه چند تا تلاش ناموفق رو پشت سر گذاشتم تا بالاخره قبول کردم که هر گردی، گردو نیست و هر کسی هم که می‌تونه گه گاه چندخطی بنویسه، وبلاگ‌نویس نیست... مهرماه ۱۳۸۹، دوباره مثل هر هوسی که گاهی خیلی تازه می‌شه، فکر نوشتن غوغا می‌کرد. این بار با کمک تعدادی از دوستان و همکاران خوب تونستم صفحه وبلاگ «آواز سکوت» رو راه‌‌اندازی کنم و طرح این ایده قدیمی رو توی ذهنم واضح‌تر بکشم. اولین پست، آبان‌ماه ۱۳۸۹ منتشر شد و امروز که عمر من و این صفحه به آبان‌ماه ۱۳۹۰ رسیده، می‌تونم تولد یکسالگی تعبیر رویام رو جشن بگیرم.. این پست رو در دسته گفتنی‌ها و از جنس دلنوشته به مناسبت گذر قریب به یکسال از نواختن «آواز سکوت» می‌نویسم و اون رو تقدیم می‌کنم به تمام خوانندگان وبلاگ که توی این مدت به من سرزدند، کنارم باقی موندند و با پیشنهادها، راهنمایی‌‌ها، انتقادها و تشویق‌هاشون من رو برای ادامه این مسیر دلگرم کردند... ]

یادم نمی‌یاد از کی دست به قلم شدم، اما خوب یادم می‌یاد که همیشه خوندن نوشته‌ها رو دوست داشتم. شاید از همون روزهای کودکی که مادرم من رو به کانون پرورش فکری کودک و نوجوان توی خیابون وزرا می‌‌برد و با وسواس همراه هم کتاب انتخاب می‌کردیم تا اوقات فراغتم رو به مطالعه بگذرونم. یادمه توی دوران راهنمایی یکی از دوستام، داستان‌نویسی می‌کرد. توی این دفترهای ۱۰۰ برگ قدیمی که یه جلد نایلونی ساده داشت. خیلی مشتاق خوندن داستان‌هاش بودم.. انصافاً خوب هم می‌نوشت. به دبیرستان که رسیدم، خاطره نویسی‌ها شروع شد. دفترهای زیادی توی اون روزها پر شد. هنوز دارمشون شاید یه روز وقت این برسه که بندازمشون دور اما هنوز اون روز نرسیده. ۱۷ یا ۱۸ سالم بود که نوشتن رو شروع کردم. پراکنده‌نویسی. نوشتن برام محترم بود. هر وقت دلم می‌‌خواست حرف واقعی دلم رو بزنم، می‌نوشتم. سپیدی کاغذ رو دوست داشتم، هنوزم نوشتن به روش سنتی رو ترجیح می‌دم. هنوزم گه‌گاه برای دوستانی که دورند نامه کاغذی می‌نویسم، کارت پستال به روش سنتی براشون پست می‌کنم، حتی برای دوستان نزدیک هم گه‌گاه دست به قلم می‌شم و روی کاغذ با خط خودم می‌نویسم. حس می‌کنم اینطوریه که می‌تونم حسم رو کاملاً‌ بیان کنم. توی دوران بلوغ و آغاز شور جوانی، شعر می‌نوشتم،‌این قطعه رو ۲۵ آذرماه ۱۳۸۰ نوشتم:

روزهای خوش کودکیم را

حیران گذراندم

بلوغم را- نومید نبودم

لیک تنها گذراندم

و امروز که جوانم

نگرانم …

آرزومند همانم

که شاید بتوانم لبخندی بنشانم بر لب «کودک ده ساله شهر»

تا نومید نماند و بداند

که عشق را می‌توان جست در اوج بلوغ

در اوج بلوغ

می‌توان خالص بود

می‌توان عاشق بود

می‌توان مغرور بود

لیک بالاتر از آن

می‌توان «انسان» بود

می‌توان امید داشت

می‌توان لبخند زد

می‌تواند لبخند را

بر لب «کودک ده ساله شهر» دگری بازنشاند

خواندن و نوشتن برای مدتی از روزمرگی‌هام کنار رفته بود تا اینکه سال ۱۳۸۲، یکی از دوستام من رو همراه خودش به شهر کتاب نیاوران برد و به عنوان هدیه برام تعدادی کتاب خرید. دوباره این دغدغه قدیمی به من برگشت. یادم میاد که خواندن کتاب «نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» به قلم اوریانافالاچی من رو دوباره به نوشتن ترغیب کرد. نمی‌دونم بعنوان یه جوان ۲۳ ساله چی داشتم که حس می‌کردم باید برای کودک آینده‌ام مکتوب کنم اما این چند جمله بخشی از مجموعه دست‌نوشته‌هاییه که از اسفندماه ۱۳۸۳ نوشتن اونها رو شروع کردم:

« … روزهای سخت به سرعت روزهای شادی می‌گذرند، نمی‌دونم تو هم آن روزها و این روزها را خواهی گذراند یا نه اما کودکم، برای تو و تنها تو می‌نویسم. زندگی را دوست بدار. هنر زیستن را باید آموخت، با تو متولد نمی‌شود. برای زاده شدن هنر دوست داشتن و زیستن در خودت تلاش کن.. برای آنان که دوستشان داری، خاطره خوشی باش حتی اگر چیز دیگری نیستی. به دل بیاموز که هر چیز شایسته خواستن نیست. بدی‌های دنیا و آدم‌هایش را به خوبی و سپیدی آنها ببخش و به کناری بگذار اما تجربه آن را فراموش مکن تا در آینده،‌ دوباره و سه باره رنجیده خاطر نشوی … »

و این‌گونه در گذر روزهای زندگی، نوشتن با من ماند.. هنوز هم همیشه دفتر و قلمی به همراه دارم و می‌نویسم. بی‌بهانه و با بهانه. هنوز هم نویسنده خوبی نیستم اما شاید خاطره این نوشتن‌ها شد که به خودم اجازه دادم، به فضای گسترده وب قدم بگذارم و وبلاگ‌نویسی رو تمرین کنم. البته که خودم رو وبلاگ‌نویس نمی‌دونم و انتشار دل‌نوشته‌هام رو هم اصلاً دوست ندارم، یه جور فضای شخصی امن برای من هست که راستش اشتراک اون رو با دیگران دور دوست ندارم. اما از اینکه فضایی دارم که می‌تونم توش بصورت موضوعی از «یوگا» و تجربه‌های تازه‌ام بنویسم خیلی خوشحالم و  باید اعتراف کنم که وقتی گاهی به Google Analytics سر می‌زنم و می‌بینم آمار بازدیدکنندگان صفحه تغییر داشته و یا اینکه از نقاط مختلف دنیا،‌ فارسی زبان‌هایی هستند که مطالب من رو می‌خونند، تمام این مسیر که براتون گفتم رو به یاد میارم و ناخودآگاه بغض می‌کنم، بغضی که حاصل یه جور شادی و هیجان درونی است.

از تک تک شما که لحظات‌تون رو به دست چشم می‌سپارید و دلتون رو به معنای کلام، و با من همراه می‌شید از صمیم قلب سپاسگزام. امیدوارم در دومین سال عمر این وبلاگ، اونقدر تجربه تازه به دست بیارم که ارزش نوشتن داشته باشه و اونقدر توانایی و انگیزه بیان داشته باشم تا بتونم به نوشتن ادامه بدم.

به عنوان هدیه تولد،‌برگه «سئوال شما، پاسخ من» رو به این صفحه هدیه کردم. توی این برگه به زودی سئوالات متداولی که شما از طریق «تماس با من» برام فرستاده بودید و یا روی پست‌های مختلف از من در زمینه یوگا پرسیده بودید و من جواب اون‌ها رو می‌دونستم و یا با مطالعه و تحقیق به جواب رسیده بودم رو جمع‌آوری و درج می‌کنم و از این به بعد این برگه رو بصورت دوره‌ای به روز خواهم کرد. اگر سئوالی در زمینه یوگا داشتید می‌تونید برام بفرستید اگر جوابش رو خودم هم ندونم قول می‌دم که از استادان با تجربه براتون سئوال کنم و جوابش رو در این برگه قرار بدم.