بایگانی “دیدنی ها”

مونترال و زمستان‌هایش ….

یکشنبه, ۳ اسفند, ۱۳۹۳

[- هوا چه طوره؟

: خوبه...

- سرد نیست؟

: دلت سرد نباشه، سردی هوا رو میشه یه کاریش کرد

معمولا این دیالوگ ابتدایی گفتگوهای تلفنی من با خانواده و دوستان توی اولین تجربه زمستان در مونترال بود. هر چند الان که دارم مینویسم هنوز زمستان بارشو نبسته اما به اندازه کافی تنه زمستون‌ معروف کانادا به تنم خورده که بتونم ازش بگم. بی تردید برای من که مرز برودت هوا در زادگاهم صفر درجه بوده، تجربه دمای متوسط -۲۰ درجه بیش از دو ماه سال، تجربه متفاوتیه اما برای گذران بهتر روزهای سرد زمستانی در شهری مثل مونترال راهکار کم نیست ... ]

واقعیت را بپذیرید. اگر شرق کانادا رو برای زندگی انتخاب کردید، بدون اینکه هر روز اون هم روزی ۱۰۰ بار به خودتون و دیگران یادآوری کنید که سرمای زمستان رو بگو! یک بار برای همیشه این واقعیت رو به عنوان بخشی از مسیر مهاجرت بپذیرید که: شما وارد بخش سردسیر قاره امریکای شمالی خواهید شد و تمام! دیگه هیچوقت ذهن خودتون رو با تکرار این واقعیت به شکل غر خسته نکنید.

نترسید! میدونم که قبل از ورود به کانادا، داستان‌ها و روایت‌های هولناک زیادی خواهید شنید از یخ زدن گوش و بینی و افتادن اونها روی زمین و یه چیزی شبیه قطب در ذهنتون ایجاد شده که باعث میشه بعد از ورود، با یه هراس وصف ناپذیر منتظر اومدن غول زمستون باشید اما باید بگم بخش زیادی از این حرف‌ها برداشت‌های فردی آدم‌ها هستند که بسته به ظرفیت جسمی و ذهنی میتونن آمیخته به اغراق باشند.

منتظر حراج نباشید. برای مقابله با زمستان کانادا اولین و ساده‌ترین راه خرید لباس و کفش مناسبه. میدونم که دوستان براتون از حراج‌های باورنکردنی اینجا زیاد تعریف کردند اما برای لباس و کفش خوب زمستانی منتظر حراج نمونید و مبلغی حدود ۶۰۰ الی ۱۲۰۰ دلار بسته به بودجه و سلیقه‌تون کنار بذارید که تا قبل از اولین برف، کاپشن، کلاه، دستکش و کفش مناسب رو خریده باشید.

تغییر کنید. با شروع شدن اولین موج سرما بهتره شما هم خودتون رو به فاز زمستانی تغییر بدید. سعی کنید غذاهایی بخورید که چربی و کربوهیدرات کافی رو به بدن برسونند. سوپ گرم، ادویه‌های گرم، زنجبیل، ارده، خرما، مرکبات و سایر مواد خوراکی که دوشای پیتا و واتا رو در بدن بالا ببره برای این فصل مناسبه.

چند لایه بپوشید. بهتره چند لایه لباس بپوشید. منظورم این نیست که زیاد بپوشید، مقصود اینه که مثلا یک زیرپوش نازک، یک بلوز گرم ، یک ژاکت، زیر کت گرمی که دارید بپوشید. به این ترتیب میتونید در فضاهای بسته اگر لازم شد حجم لباستون رو کم کنید که با قرارگرفتن در سرما دچار سرماخوردگی نشید و بتونید دمای بدنتون رو با دمای محیط تنظیم کنید.

گرمازده نشوید!‌ با شروع شدن فصل سرد، تمام محیط های سرپوشیده از مترو و اتوبوس گرفته تا فرشگاه‌ها و منازل گرم خواهند شد. بنابراین سعی کنید تا جایی که میشه محیط‌هایی که دماش دست شما هست رو تبدیل به حمام سونا نکنید تا بدن کمتر در سرمای بیرون اذیت بشه.

خانه نشین نشوید. بهتره که از همون ابتدای پاییز روزی حداقل ۱۵ الی ۲۰ دقیقا با لباس مناسب توی هوای بیرون باشید. برای خرید، پیاده‌روی یا به هر علت دیگه‌. اینطوری بدن کم کم به سرد شدن هوا عادت میکنه و تحمل دمای -۳۰ تا -۴۰ براش ساده‌تر میشه.

پروژه خانگی داشته باشید. خوبه که در ابتدای فصل سرما برای خودتون یه پروژه تعریف کنید، اینجا خیلی‌ها بافتنی میکنند. بعضی‌ها یه تغییراتی توی خونه میدن و … به هر ترتیب یه پروژه برای خودتون تعریف کنید که در روزهایی که به خاطر یخبندون یا بی‌برنامگی خونه هستید، به اون سرگرم باشید.

تفریح کنید. با اطمینان میگم که تفریحات زمستانی در شهری مثل مونترال اگر بیشتر از تابستان نباشن کمتر نیستند. از پاتیناژ و snow shoeing گرفته تا فستیوال‌های موسیقی و برف‌بازی‌های دسته‌ جمعی و آتیش بازی و ….. بازار کافه‌نشینی هم که بیش از پیش داغ میشه و میتونید از نوشیدنی‌های گرم این فصل لذت ببرید.

خشک نشوید! منظورم اینه که اجازه ندید عضلات و مفاصل بدنتون بخاطر بی تحرکی خشک بشن. معمولا امکانات ورزشی توی اغلب ساختمان‌ها هستند. از این امکانات استفاده کنید. اگر اهل یوگا یا یه ورزش انفرادی هستید میتونید صبح‌ها کمی زودتر بیدار بشید، ورزش کنید و عصرها هم توی یه فضای عمومی مثل یه سالن ورزشی، با حضور یه انرژی جمعی تحرک داشته باشید. حرکاتی مثل سلام برخورشید در آغاز روز در گرم کردن بدن خیلی موثرن.

حتما راه‌ حل‌های فردی زیاد دیگه‌ای هم هست که من هنوز امتحان نکردم. مهم انتخاب شماست، اینکه ترجیح میدید خودتون رو با غرزدن در مورد زمستان اینجا خسته کنید یا با استفاده از را‌هکارهایی که اغلب هم ساده هستند، این چند ماه متفاوت سال رو نه تنها ساده‌تر بگذرونید که ازش لذت هم ببرید. یادتون نره که زمستان هم فصل زیبایی است …

در قلب یوگای شیواناندای دنیا چه می گذرد …

یکشنبه, ۱۸ خرداد, ۱۳۹۳

[مسیر مهاجرت که شروع میشه، غیر از اینکه باید سعی کنی عادت های جامعه جدید رو بشناسی و خودت رو باهاشون تطبیق بدی، سعی می کنی عادت های دوست داشتنی قبلی رو هم بازسازی کنی. برای من که ۱۰ سال گذشته زندگیم با یوگا گره خورده طبیعتا ورود به اجتماع یوگا در این مسیر یکی از دغدغه‌های اصلی بوده و هست.  به این ترتیب سفر اکتشافی من به کمپ اصلی اشرام شیواناندای دنیا از یک عصر پاییزی از درب مرکز یوگای شیواناندای شهر مونترال شروع شد ....  ]

فکر میکردم به واسطه حضور در اشرام‌های هندوستان تقریبا میدونم چه تجربه‌ای در انتظارم خواهد بود اما تفاوت این تجربه از آغار سفر مشخص بود. جوان خوشرویی مامور انتقال ما به کمپی بود که در فاصله ۱ ساعتی از شهر مونترال در شهر کوهستانی Val Morin قرار داشت. این اشرام حدود ۵۰ سال پیش توسط ویشنودواناندا که یکی از شاگردان اصلی شیواناندا بوده تاسیس شده. شیواناندا بعد از تعلیم شاگردش اون رو با مبلغی پول به غرب میفرسته تا یوگا رو در امریکای شمالی رواج بده، پولی که تا آخرین لحظه زندگی ویشنودواناندا خرج نمیشه اما چنین اشرام با عظمتی با هدف آرامش درونی و صلح بیرونی با حمایت آدمهای مختلفی تاسیس میشه. بعد از رسیدن به شهر از دل جنگل گذشتیم و به طبیعت مبهوت کننده و درب ورودی کمپ رسیدیم…

با یه نگاه گذرا فهمیدم که وسعت این کمپ با تعداد ساختمانها و فضای سبزش بیش از چیزیه که تصور میکردم. ساختمان اداری، ساختمان اصلی اقامتگاه، ساختمان اتاق‌های خصوصی، خوابگاه‌ها، سالنهای متعد یوگا، ساختمان تمرینات روزانه، سکوهای یوگای فضای باز، استخر، کابین‌های مختلف برای سونا، ماساژ و تعدادی خانه و کابین خصوصی در دل جنگلی که کمپ رو احاطه کرده …

محل استقرار کارمندان اشرام در این فصل در اتاق‌های مشترک ساختمان اصلی اشرام بود. بنابراین من هم به اتاقی در همین ساختمان راهنمایی شدم که قرار بود با دو هم اتاقی که از دو کشور دیگه در راه بودند سهیم باشیم.

برنامه اشرام به رسم تمام اشرام‌های دنیا، برنامه‌ای منظم و بسیار فشرده است. از ساعت ۵:۳۰ صبح زنگ بیدار باش به صدا در میاد ……

ساعت ۶ صبح اولین نوبت مدیتیشن و نیایش‌های گروهی شروع میشه. ساعت ۷:۳۰ صبح جلسه کارمندان و مربیان اشرام که توی اون وظیفه هر فردی بصورت روزانه تعیین می‌شد. تمام کارمندان اشرام موظف هستند در یکی از کلاس های ۸ صبح یا ۴ بعداز ظهر تمرینات بدنی شرکت کنند و از ساعت ۱۱ صبح رسما ساعت کاری اشرام شروع میشد که تا ۶ بعدازظهر ادامه داره و هر کسی مشغول کاری میشه. در واقع تمام اشرام با حضور کارمندان کوتاه مدت یا بلند مدت اداره میشه. از باغبانی و ساخت و ساز گرفته تا آشپزی و امور رسیدگی به میهمانها و ….

کلاسهای یوگای صبح یا عصر هر کدوم به مدت ۲ ساعت با توجه به شرایط جوی در یکی از سالنهای سرپوشیده یا سکوهای فضای باز ارایه میشه، سکوهایی که میشه روی اون در هنگام انجام حرکات آسمان آبی و درختان سر به فلک کشیده رو دید…

ساعت ۱۰ صبح و درست بعد از شنیدن زنگ پایان کلاس صبحگاهی، وقت میان وعده می رسه، غذاهای ساده گیاهی که با سبزیجات و مواد اولیه ارگانیک و طبیعی با عشق و زحمت فراوان در آشپزخانه اشرام توسط آشپز شیفت صبح تهیه میشه و در فضایی دوستانه در کنار مسئولین و مهمان‌های اشرام با نشستن روی زمین سالن غذاخوری  و یا روی تراس باز خورده میشه.

ساعت ۱۱ وقت کارما یوگا و یا خدمت بی‌توقع میهمان‌های اشرامه و کارمندان مسئول هستند تا میهمانان داوطلب رو برای کارهای مختلف اشرام از شستن ظرف‌ها و تمیز کردن سرویسهای بهداشتی تا کمک در بخش شستشوی لباس‌ها و ملحفه به کار بگیرند.

بعد از اینکه میهمانها یکساعت در امور اشرام همکاری میکنند دوباره به کارگاه‌ها بر میگردند و کارمندان هم مجدد مشغول کارهای روزانه خودشون میشن. ساعت ۴ کلاس یوگای عصر گاهی، ساعت ۶ شام، ساعت ۷:۳۰ نوبت دوم مدیتیشن و نیایشهای دسته جمعی که با سرود و آواز گروهی همراه میشه و فضای شاد و پر از انرژی رو میسازه. فضایی که میتونی توش به راحتی، بخندی، گریه کنی و با تمام انرپی های خوب دنیا و رویاهای فردیت خلوت کنی …

ساعت حدود ۹ شب بعد از گفتگوهای شبانه، وقت برگشتن به اتاق‌ها و ساعت ۱۰:۳۰ شب ساعت سکوت و خواب شبانه است و دوباره روز بعد، این برنامه با همین نظم تکرار میشه……

در کنار این نظم و ساختار، طبیعت زیبای کوهستان و دریاچه‌های اطراف اشرام که میشد با چند دقیقه پیاده روی بهش دست پیدا کرد، ذهن رو گاهی حتی به مرز سکوت محض دعوت میکنه، چیزی که در دنیای بیرون از اشرام تقریبا غیرممکنه …

یکی از بی نظیرترین بخش‌های اشرام، خونه اصلی ویشنودواناندا است که تا پیش از مرگش اونجا زندگی میکرده. انرژی سیال و آرامش عجیب این خونه که سعی شده به خوبی با حفظ امانتداری نگهداری بشه، به طرز عجیبی مبهوت کننده‌است بطوری که ناخودآگاه حس میکنی  انرژی آدمی که سالها برای آرامش درون و صلح بیرونش تلاش کرده، علی‌رغم مرگ فیزیکیش هنوز در این خونه جاریه ….

در گوشه‌ای از کمپ موزه‌‌ای هست که توش هواپیما و تمام تصاویر به جا مونده از Peace Mission نگهداری میشه، ماموریتی که ویشنودواناندا برای خودش تعریف کرده بود و طی اون با یه هواپیمای کوچیک بدون ویزا وارد مرز بیش از ۲۰ کشور دنیا شده و ازشون خواسته اجازه بدن برای رواج صلح فعالیت کنه و در تمام این کشورها غیر از کشور فرانسه به نتیجه رسیده و تونسته موجی از پیام صلح و آشتی رو در دنیا به راه بندازه ….

قرار گرفتن در مجاورت طبیعت و در چارچوب ساختاری با این نظم بط،ر همزمان، آگاهی و تمرکز رو به طرز عجیبی بالا میبره و گفتگوهای ذهنی رو به حداقل میرسونه. ضمن اینکه آدم بخشی‌های عجیبی از درونش رو میبینه که شاید در سال‌‌های پرشتاب زندگی کمتر فرصت داشته بهش بپردازه ….

اما چیزی که فراتر از همه اینها در این اشرام با ارزشه حضور آدم‌های فوق‌العاده‌ایه که بدون در نظر گرفتن تفاوت‌ها و خصوصیات فردی‌شون و علی‌رغم قرارگیری در این ساختار فشرده، اغلب پر از عشق هستند. در این اشرام ریاضت آدم‌ها رو تلخ نکرده. آدم‌ها فرای جدیت تمرینات درونی‌شون، با دنیا و آدم‌‌های بیرون ارتباطی واقعی دارند. حرف‌ها واقعی هستند و از اغراق و اسطوره‌سازی در اونها خبری نیست. شاید برای همین بود که شب تعطیلی کارمندان اشرام که معمولا در فصل‌های کم تراکم چهارشنبه شب هست، به دیدن فیلم، خوردن پاپ کورن، بازی بولینگ، گردش، خوردن بستنی و … می‌گذشت. اینجا جایی است که جدیت باورها و مناسک، خنده رو برای همیشه روی لب و دل آدم‌ها نخشکونده و شاید برای همین باشه که آدم‌های زیادی از شهرهای مختلف میان که تعطیلاتشون رو در این فضای آرام و دوستانه بگذرونند و مدتی رو با خودشون خلوت کنند و به تمرینات یوگا بپردازند ….

سفر به سرزمین یوگی‌ها

دوشنبه, ۳۰ خرداد, ۱۳۹۰

[شهر Rishikesh واقع در ایالت Uttarakhand، شمالی‌ترین نقطه کشور هندوستان، دروازه هیمالیاست. این شهر که بعنوان مهد یوگا شناخته می‌شود و ملقب به شهر یوگی‌هاست، در دامنه کوه‌های هیمالیا جای گرفته و رود گنگ را چون غول خفته آرامی در دل خود جای داده‌است. شهری که تقریباً در ۲۵ کیلومتری شهر مذهبی Haridwar قرار گرفته دارد و در هر چند قدمی آن نگاهت به نگاه یک آشرام یا معبد گره می‌خورد. تجربه سفر انفرادی من به این شهر برای شناخت یوگای سنتی، بهانه نوشتن پست حاضر است ....]

شک نکنید که مسیر سفر به این شهر شما را تحت تاثیر قرار خواهد داد، طبیعت بکر و دست‌نخورده آن در کنار حیواناتی که به آسودگی در حال خرامیدن هستند.

با این حال، بدون توجه به اینکه در کدام هتل یا آشرام سکنی می‌گزینید، اولین سئوالی که احتمالاً در بدو ورود شوک‌انگیزتان به این شهر به ذهن شما خطور خواهد کرد این است: «چطور می‌توان تحت تعالیم یوگا بود، اصول یاما و نیاما را بعنوان اصول اولیه یوگای هشت مرحله‌ای پاتانجلی دانست و اینقدر ناتمیز زندگی کرد!» باید کمی صبور بود، اینجا همان جایی است که برای جذب تجربه واقعی فضای سنتی یوگا، چشم‌‌ها را باید شست و جور دیگر باید دید ….

کمی که می‌گذرد متوجه خواهید شد که از امکانات بدیهی زندگی مدرن خلع سلاح شده‌اید. البته با تلاش زیادی می‌‌توانید امکاناتی را که به آن عادت کرده‌اید دوباره دور و بر خود جمع کنید. اما بهتر است حال که پایتان به این‌ شهر کشیده شده‌است، دست و پا زدن را کنار بگذارید و خود را به جریان ساده حرکت زندگی جدیدتان سازگار کنید.

در این شهر، عبادت بی‌بهانه‌ترین کاری است که می‌توان در تمام ساعات روز انجام داد. به زودی چشم‌هایتان به دیدن مجسمه خدایان هندی در گوشه و کنار هر معبد و یا سالن یوگا عادت خواهد کرد. اسم خدایان و شمائل آنها در ذهنتان نقش می‌بندد و با دیدن این حجم از عجایب عبادی، خود را در لبه پرتگاه خداحافظی همیشگی با یوگا می‌یابید. اما باز هم کمی صبور باشید، در دامن مهربان این طبیعت دیدنی، تجربه‌های بسیاری انتظار شما را می‌کشد… ….

در جایی خوانده بودم «یوگی کسی است که خشونت در وجودش به حداقل رسیده باشد»، اگر این تعریف را بپذیریم، ری‌شی‌کش بدون تردید، شهر یوگی‌هاست. نه به خاطر مرتاضان و قدیسینی که با لباس نارنجی رنگ در گوشه و کنار آن پرسه می‌زنند که به جهت فضای صلح و آرامش نابی که در کنار تمام ناملایمات اجتماعی و اقتصادی چشم‌گیر خاص جامعه هند در آن به چشم می‌خورد. همه چیز به آرامی رود گنگ در این شهر جاری است. علی‌رغم تمام پیچیدگی‌ها و تضادهای ذهنی که ممکن است با آن مواجه شوید، این موضوع، اولین واقعیتی است که به سرعت ذهن بی‌توقع و بی قضاوت شما را به خود جلب خواهد کرد.

حضور رود گنگ را در این شهر نمی‌توانید نادیده بگیرید. سکوت و آرامش عجیبی که در هم نشینی با آن در خود احساس می‌کنید، تجربه‌ای وصف‌ناپذیر است و اگر اهل مراقبه باشید به جرات می‌توان ادعا کرد که یکی از بهترین مراقبه‌های طول زندگیتان می‌تواند در خنکای نسیم سحرگاهی، در همنشینی این رود و با نوای جاری آن باشد.

اینجا بهشت حیوانات است. در شهری که تقریباً ۹۰٪ انسان‌‌ها گیاهخوارند، مفهوم ترس حتی برای هیچ حیوانی، مفهوم آشنایی نیست. بدون هیچ نگرانی می توانید از کنار، سگ‌ها، میمون‌ها و گاوهای اشرافی این شهر بگذرید و مطمئن باشید که به حضور آنها در طبیعت خدشه‌ای وارد نکرده‌اید.

مراقب باشید، اینجا خطری جدی شما را تهدید می‌‌کند! حتی  حضور یکباره در این فضا می‌تواند عمیق‌ترین ارتباطات عاطفی شما با  یوگا را برای همیشه از بین ببرد. اما اگر بتوانید تمام تکان‌های اولیه را کنار بگذارید و با ذهنی بی‌قضاوت و پذیرش بیشتری خود را با آن یکی کنید، به آشرام‌‌های مختلف سرک بکشید و در کلاس‌‌ تمرینات روزانه آنها که معمولاً بصورت رایگان در دسترس است، شرکت کنید، دریچه‌های جدیدی به سوی شما بازخواهد شد.

به زودی متوجه می‌شوید که فضای ساده، بی‌آلایش و بی‌توقع آساناها، تمرینات تنفسی و مراقبه در یوگا یک فضای کاملاً واقعی و فردی است که هیچ وابستگی به ملیت، مذهب و آداب و رسوم کشور و قوم خاصی ندارد. متوجه خواهید شد که حتی بسیاری از مردمان هند با یوگا آشنایی ندارند، آشنایی بخش دیگری از مردم نیز در حد انجام آساناها آن هم بصورت مبتدی و نه پیشرفته است. و عده کمی با تمرینات پرانایام آشنایی دارند و تنها بخش کوچکی شناخت کافی در خصوص فلسفه یوگا، فضای مراقبه، بعنوان یک تمرین روزانه فردی و …  دارند. به این ترتیب به سرعت هند را از معادله یوگا خارج می‌کنید و مرز فردی بین یوگا و اعتقادات مذهبی رایج در هند قائل خواهید شد. فرد از فضای کمال‌گرایی نسبت به یوگا خارج شده و در فضای متعادل‌تری مسیر خود را طی خواهد کرد و از سوی دیگر بیش از پیش به تاثیر ممارست بی‌ادعا اما واقعی در تمرینات شخصی برای تغییر مسیر زندگی به سمت سلامت جسم و روان پی خواهد برد.

تمام آنچه خواندید صرفاً خلاصه‌‌ای بود از حاصل دیده‌‌ها، تجربه‌ها و برداشت‌‌های شخصی من در عمر کوتاه سفرم به این شهر فارغ از هیچ تعصبی که می‌تواند از فردی به فردی دیگر تغییر کند. هر چند سفر به شهر ری‌شی‌کش سفر سختی است که هیچ شباهتی به یک سفر تفریحی ندارد اما پذیرش این سختی و تجربه بودن در آن را به چند گروه پیشنهاد می‌کنم: مربیان یوگا، علاقه‌مندان به فلسفه پیدایش یوگا، اسطوره‌شناسان و محققین مذاهب، فرهنگ‌ها و آداب و رسوم ملل مختلف دنیا و خصوصاً کسانی که با تعصب ویژه‌ای یوگا را دنبال و خود را در آستانه خطر کمال‌گرایی در این زمینه احساس می‌کنند.

 

تا می‌توانی خوش برقص به ساز زندگی

یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۳۸۹

“Whatever you do in life will be insignificant, but it’s very important that you do it. Because nobody else will. Like when someone comes into your life and half of you says you’re nowhere near ready, but the other half says: make her yours forever.”

نوشته بالا که بخش اولش از گفته‌های گاندی است، بدون تردید یکی از نقاط اوج مونولوگ‌های فیلم Remember Me بود. فیلمی خوش ساخت و ساده که به زیبایی توانسته روایتی متفاوت از حکایتی آشنا و تکراری را به نمایش بگذارد. هدفم از نوشتن این پست بعنوان آخرین پست سال ۱۳۸۹، گفتن از این فیلم و جاذبه‌های بصری آن نیست. دلم می‌خواست تاثیری که از این فیلم با خودم به سال ۱۳۹۰ خواهم برد را ابراز کنم:

مهم نیست کجای دنیا ایستاده‌ای، مهم نیست در حال انجام چه کاری هستی. مهم نیست نقشی که بازی می‌کنی چقدر کوچک و بی‌اهمیت باشد. مهم آن است که نقش‌ات را خوب بازی کنی، چون هیچ کس غیر از تو، آن نقش را آنطور که برای تو طراحی‌شده‌است بازی نخواهد کرد. مهم نیست نتیجه چه باشد، مهم این است که مسیر را با لذت بپیمایی، تاثیر بگذاری و تاثیر بپذیری و نتیجه را هر چه که هست بعنوان هدیه به کائنات تقدیم کنی. اجازه بدهی تا در این دریای انرژی، همچون موجی غوطه‌ور باشی و با هر آنچه پیش می‌آید درآمیزی و برقصی که هیچ چیز در این دنیا تصادفی نیست.

در آستانه سال جدید، بیایید با هم به استقبال بهار برویم و آرزو کنیم صلح و آرامش را و با تولد طبیعت دوباره زاده شویم. باشد که سهم همه ما از دنیا چیزی جز عشق، امید، سلامت، شادی و موفقیت نباشد.

سال نو مبارک

:)

نیمه تاریک وجود

چهارشنبه, ۲۲ دی, ۱۳۸۹

فیلم Black Swan یا قوی سیاه از اون دسته فیلم‌هایی است که نمی‌شود به سادگی از کنارش گذشت. نه امتیاز بالای فیلم در IMDB و نه بازی بسیار خوب ناتالی ‍پورتمن، هیچکدوم نمی‌تونن به اندازه داستان تاثیرگذار فیلم، دلیل خوبی برای دیدنش باشند.

داستان فیلم، داستان بالرین جوانی است که انتخابش برای اجرای نقش قوی ملکه دریاچه Swan، دریچه‌ای می‌شود به نیمه تاریک وجود او.  نینا که در دنیای معصومانه خود با خوبی‌‌هایش گریبانگیر است و اتاق کودکانه و مادرش فضای امن دنیایش را ساخته‌اند برای بدست آوردن این نقش و درخشیدن بر روی صحنه خود را آماده رویارویی با بخش‌های ناشناخته و تاریک وجود خویش می‌کند.  بدن ظریف و چهره ضعیف او در آغاز فیلم نمادی است از روح شکننده و معصومانه او که کارگردان نمایش را برای انتخاب وی مصمم می‌کند. کارگردان نمایش به خوبی می‌داند که نینا گزینه بسیار خوبی برای اجرای نیمه روشن یا قوی س‍پید است اما برای اجرای تاثیرگذار و موفق نیمه تاریک یا قوی سیاه، از نینا می‌خواهد تا با بخش‌های تاریک و شرور وجود خود آشنا شود. از آنجا که سقوط از بهشت معصومیت و گذر از مرز بلوغ همیشه با سختی‌‌های زیادی رو به رو است، ادامه داستان به نبرد دو نیمه تاریک و روشن وجود نینا می‌گذرد. او مرزها را می‌شکند، به دل تاریکی‌ها می‌رود و در ‍پایان، او که در این نبرد علی‌رغم تمام سختی‌هایش ‍پیروز شده است، با اجرای موفق رقص قوی سیاه بر روی صحنه می‌درخشد.

هر چند هنوز بخش‌هایی از فیلم مثل زخم نمادین نینا در آخرین صحنه فیلم، بعد از اجرای رقص قوی سیاه، برای من مبهم است اما آنچه در فیلم عیان است رقص سیاهی و ‍سپیدی، خیر و شر و نیکی و بدی است در ذات کمال. اشاره به نقطه شروع بلوغ است از آنجا که معصومیت پایان می‌گیرد و سفر و جستجوگری برای شناخت و پرورش آگاهانه هر دو بعد در ذات خود و رسیدن به تعادل و آشتی درونی آغاز می گردد.