بایگانی “تجربه کردنی‌ها”

با حرارت یوگا کنید!

پنجشنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۹۳

[«یوگای داغ» یا Hot Yoga یکی از روشهای نوین و غربی یوگاست که این روزها توی قاره امریکای شمالی از محبوبیت زیادی برخورداره. در این روش حرکات یوگا به مدت ۱ ساعت در سالنی با درجه حرارت میانگین ۳۸ درجه سانتیگراد تمرین میشه و به واسطه دمای هوا و قدرتی بودن حرکات، میزان تعرق به طرز عجیبی بالا میره .... کنجکاوی شناخت روش‌‌های مختلف یوگا، من رو کشید به سمت تجربه این روش تازه. پست حاضر تجربه شخصی منه از یوگای داغ!]

در مرکز شهر مونترال، در طبقه اول یکی از برج‌های اداری، تابلوی enso yoga به چشم می‌خوره. در همون بدو ورود متوجه میشی که با یک سالن ورزشی بسیار مدرن سر و کار خواهی داشت. کارمندان این مجموعه همگی جوان و خوشرو هستند. کارت دیجیتال ورود به مجموعه رو میگیری و وارد رختکن مدرن اون میشی. این مجموعه دو تا سالن بزرگ داره و به همین واسطه هر ساعتی که برسی، یک کلاس در حال اجراست و کلاس بعدی ظرف حداکثر نیمساعت آینده شروع خواهد شد. نگاهی به دور و بر که میندازی متوجه تابلوهایی میشه که روی اونها لیست اسامی افرادیه که بصورت رقابتی در حال پرکردن ۳۰ روز برنامه فشرده هستند و  از اینجا به بعد دیگه مطمئن میشی که خبری از یوگای سنتی نخواهد بود….

کلاس‌‌ها معمولا در سه قالب Hot Power Yoga، Hot Flow Yoga و Yin Yoga  برگزار میشه که تفاوت‌های کوچیکی با هم دارند. حرکات هر سه کلاس همون حرکات یوگای سنتی هستند. در کلاسهای Power Hotمعمولا دمای هوا بیشتر و حرکات قدرتی تر و مکث حرکات هم بیشتره. در Hot Flow دمای هوا متوسط و ریتم حرکات بصورت به هم پیوسته و سیکلیکه و در Yin Yoga دمای هوا خیلی ملایم‌تر و حرکات به طرز چشم‌گیری سبک تر هستند و البته زمان کلاس هم طولانی‌تر. در دو نوع اول میشه معنی واقعی «خیس عرق شدن» رو تجربه کرد!

از ساختار فیزیکی کلاس که بگذریم باید بگم یه چیزی در لایه زیرین این یوگا هست که برای من بسیار جالب بود و اون هم دخالت یه عامل بیرونی قوی مثل گرماست. در دقایق اول حس میکنی که امکان نداره توی این هوا دوام بیاری و گفتگوهای ذهنی اوج میگیره. درست مثل وقتی که توی زندگی واقعی تحت تاثیر یه عامل بیرونی طاقتت طاق میشه. بعد از اینکه متوجه میشی قرار نیست در شرایط بیرونی تغییری حاصل بشه حالا کم کم شروع میکنی با بدن و ذهنت ارتباط برقرار کردن و از هر بازدم برای خنک‌ کردن بدنت کمک میگیری و با هر دم سعی میکنی خودتو تازه کنی و این شاید معنای چیزی باشه که در موقعیت‌های سخت زندگی بهش میگیم صبر! برای من این تمرین در تجربه یوگای داغ از بخش بدنی‌اش با ارزش تر بود.

در قلب یوگای شیواناندای دنیا چه می گذرد …

یکشنبه, ۱۸ خرداد, ۱۳۹۳

[مسیر مهاجرت که شروع میشه، غیر از اینکه باید سعی کنی عادت های جامعه جدید رو بشناسی و خودت رو باهاشون تطبیق بدی، سعی می کنی عادت های دوست داشتنی قبلی رو هم بازسازی کنی. برای من که ۱۰ سال گذشته زندگیم با یوگا گره خورده طبیعتا ورود به اجتماع یوگا در این مسیر یکی از دغدغه‌های اصلی بوده و هست.  به این ترتیب سفر اکتشافی من به کمپ اصلی اشرام شیواناندای دنیا از یک عصر پاییزی از درب مرکز یوگای شیواناندای شهر مونترال شروع شد ....  ]

فکر میکردم به واسطه حضور در اشرام‌های هندوستان تقریبا میدونم چه تجربه‌ای در انتظارم خواهد بود اما تفاوت این تجربه از آغار سفر مشخص بود. جوان خوشرویی مامور انتقال ما به کمپی بود که در فاصله ۱ ساعتی از شهر مونترال در شهر کوهستانی Val Morin قرار داشت. این اشرام حدود ۵۰ سال پیش توسط ویشنودواناندا که یکی از شاگردان اصلی شیواناندا بوده تاسیس شده. شیواناندا بعد از تعلیم شاگردش اون رو با مبلغی پول به غرب میفرسته تا یوگا رو در امریکای شمالی رواج بده، پولی که تا آخرین لحظه زندگی ویشنودواناندا خرج نمیشه اما چنین اشرام با عظمتی با هدف آرامش درونی و صلح بیرونی با حمایت آدمهای مختلفی تاسیس میشه. بعد از رسیدن به شهر از دل جنگل گذشتیم و به طبیعت مبهوت کننده و درب ورودی کمپ رسیدیم…

با یه نگاه گذرا فهمیدم که وسعت این کمپ با تعداد ساختمانها و فضای سبزش بیش از چیزیه که تصور میکردم. ساختمان اداری، ساختمان اصلی اقامتگاه، ساختمان اتاق‌های خصوصی، خوابگاه‌ها، سالنهای متعد یوگا، ساختمان تمرینات روزانه، سکوهای یوگای فضای باز، استخر، کابین‌های مختلف برای سونا، ماساژ و تعدادی خانه و کابین خصوصی در دل جنگلی که کمپ رو احاطه کرده …

محل استقرار کارمندان اشرام در این فصل در اتاق‌های مشترک ساختمان اصلی اشرام بود. بنابراین من هم به اتاقی در همین ساختمان راهنمایی شدم که قرار بود با دو هم اتاقی که از دو کشور دیگه در راه بودند سهیم باشیم.

برنامه اشرام به رسم تمام اشرام‌های دنیا، برنامه‌ای منظم و بسیار فشرده است. از ساعت ۵:۳۰ صبح زنگ بیدار باش به صدا در میاد ……

ساعت ۶ صبح اولین نوبت مدیتیشن و نیایش‌های گروهی شروع میشه. ساعت ۷:۳۰ صبح جلسه کارمندان و مربیان اشرام که توی اون وظیفه هر فردی بصورت روزانه تعیین می‌شد. تمام کارمندان اشرام موظف هستند در یکی از کلاس های ۸ صبح یا ۴ بعداز ظهر تمرینات بدنی شرکت کنند و از ساعت ۱۱ صبح رسما ساعت کاری اشرام شروع میشد که تا ۶ بعدازظهر ادامه داره و هر کسی مشغول کاری میشه. در واقع تمام اشرام با حضور کارمندان کوتاه مدت یا بلند مدت اداره میشه. از باغبانی و ساخت و ساز گرفته تا آشپزی و امور رسیدگی به میهمانها و ….

کلاسهای یوگای صبح یا عصر هر کدوم به مدت ۲ ساعت با توجه به شرایط جوی در یکی از سالنهای سرپوشیده یا سکوهای فضای باز ارایه میشه، سکوهایی که میشه روی اون در هنگام انجام حرکات آسمان آبی و درختان سر به فلک کشیده رو دید…

ساعت ۱۰ صبح و درست بعد از شنیدن زنگ پایان کلاس صبحگاهی، وقت میان وعده می رسه، غذاهای ساده گیاهی که با سبزیجات و مواد اولیه ارگانیک و طبیعی با عشق و زحمت فراوان در آشپزخانه اشرام توسط آشپز شیفت صبح تهیه میشه و در فضایی دوستانه در کنار مسئولین و مهمان‌های اشرام با نشستن روی زمین سالن غذاخوری  و یا روی تراس باز خورده میشه.

ساعت ۱۱ وقت کارما یوگا و یا خدمت بی‌توقع میهمان‌های اشرامه و کارمندان مسئول هستند تا میهمانان داوطلب رو برای کارهای مختلف اشرام از شستن ظرف‌ها و تمیز کردن سرویسهای بهداشتی تا کمک در بخش شستشوی لباس‌ها و ملحفه به کار بگیرند.

بعد از اینکه میهمانها یکساعت در امور اشرام همکاری میکنند دوباره به کارگاه‌ها بر میگردند و کارمندان هم مجدد مشغول کارهای روزانه خودشون میشن. ساعت ۴ کلاس یوگای عصر گاهی، ساعت ۶ شام، ساعت ۷:۳۰ نوبت دوم مدیتیشن و نیایشهای دسته جمعی که با سرود و آواز گروهی همراه میشه و فضای شاد و پر از انرژی رو میسازه. فضایی که میتونی توش به راحتی، بخندی، گریه کنی و با تمام انرپی های خوب دنیا و رویاهای فردیت خلوت کنی …

ساعت حدود ۹ شب بعد از گفتگوهای شبانه، وقت برگشتن به اتاق‌ها و ساعت ۱۰:۳۰ شب ساعت سکوت و خواب شبانه است و دوباره روز بعد، این برنامه با همین نظم تکرار میشه……

در کنار این نظم و ساختار، طبیعت زیبای کوهستان و دریاچه‌های اطراف اشرام که میشد با چند دقیقه پیاده روی بهش دست پیدا کرد، ذهن رو گاهی حتی به مرز سکوت محض دعوت میکنه، چیزی که در دنیای بیرون از اشرام تقریبا غیرممکنه …

یکی از بی نظیرترین بخش‌های اشرام، خونه اصلی ویشنودواناندا است که تا پیش از مرگش اونجا زندگی میکرده. انرژی سیال و آرامش عجیب این خونه که سعی شده به خوبی با حفظ امانتداری نگهداری بشه، به طرز عجیبی مبهوت کننده‌است بطوری که ناخودآگاه حس میکنی  انرژی آدمی که سالها برای آرامش درون و صلح بیرونش تلاش کرده، علی‌رغم مرگ فیزیکیش هنوز در این خونه جاریه ….

در گوشه‌ای از کمپ موزه‌‌ای هست که توش هواپیما و تمام تصاویر به جا مونده از Peace Mission نگهداری میشه، ماموریتی که ویشنودواناندا برای خودش تعریف کرده بود و طی اون با یه هواپیمای کوچیک بدون ویزا وارد مرز بیش از ۲۰ کشور دنیا شده و ازشون خواسته اجازه بدن برای رواج صلح فعالیت کنه و در تمام این کشورها غیر از کشور فرانسه به نتیجه رسیده و تونسته موجی از پیام صلح و آشتی رو در دنیا به راه بندازه ….

قرار گرفتن در مجاورت طبیعت و در چارچوب ساختاری با این نظم بط،ر همزمان، آگاهی و تمرکز رو به طرز عجیبی بالا میبره و گفتگوهای ذهنی رو به حداقل میرسونه. ضمن اینکه آدم بخشی‌های عجیبی از درونش رو میبینه که شاید در سال‌‌های پرشتاب زندگی کمتر فرصت داشته بهش بپردازه ….

اما چیزی که فراتر از همه اینها در این اشرام با ارزشه حضور آدم‌های فوق‌العاده‌ایه که بدون در نظر گرفتن تفاوت‌ها و خصوصیات فردی‌شون و علی‌رغم قرارگیری در این ساختار فشرده، اغلب پر از عشق هستند. در این اشرام ریاضت آدم‌ها رو تلخ نکرده. آدم‌ها فرای جدیت تمرینات درونی‌شون، با دنیا و آدم‌‌های بیرون ارتباطی واقعی دارند. حرف‌ها واقعی هستند و از اغراق و اسطوره‌سازی در اونها خبری نیست. شاید برای همین بود که شب تعطیلی کارمندان اشرام که معمولا در فصل‌های کم تراکم چهارشنبه شب هست، به دیدن فیلم، خوردن پاپ کورن، بازی بولینگ، گردش، خوردن بستنی و … می‌گذشت. اینجا جایی است که جدیت باورها و مناسک، خنده رو برای همیشه روی لب و دل آدم‌ها نخشکونده و شاید برای همین باشه که آدم‌های زیادی از شهرهای مختلف میان که تعطیلاتشون رو در این فضای آرام و دوستانه بگذرونند و مدتی رو با خودشون خلوت کنند و به تمرینات یوگا بپردازند ….

ای پرنده مهاجر، ای پر از شهوت رفتن …

پنجشنبه, ۲۲ اسفند, ۱۳۹۲

[گپ دوستانه با رضا بهرامی نژاد، مبتکر کلاس پرنده، در خصوص ساز و کار موسسات خیریه در ایران و نحوه نگرش عمومی به فعالیتهای عام المنفعه باعث شد تا با کمپین پرستوجان بیشتر آشنا بشم. کمپینی با هدف زنده نگهداشتن فرهنگ نوروز که بخشی از اون به مهاجران خارج از ایران اختصاص داده شده. گرچه من مستقیما مخاطب این طرح محسوب نمیشم اما از اون روز دارم به این حکایت آشنا فکر میکنم، حکایت مهاجرت.... داستانی که همه ما بی واسطه یا با واسطه به نوعی با اون درگیر هستیم.... افکاری که اینگونه روی کاغذ لغزیدند ...]

 ظاهر هجرت رو میشه به سادگی با پرستوها شناخت، فصلی آمدن و فصلی رفتن … سالهاست وقتی این شعر سهراب سپهری توی سرم می چرخه:«زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد»، از خودم میپرسم: آیا منظور سهراب از غریبی حس حضور در غربت بوده و یا یه حس عجیب و غیرقابل وصف در آغاز رفتن….. امروز بیش از هر وقت دیگه باور دارم که حس حضور در غربت تا وقتی توش نیستی پر از نمیدانم هاست و اصلا شناخته شده نیست اما اون حسی که در وجود پرنده مهاجر همیشه هست یه حس عجیب و غیرقابل وصفه که با هر بار عزم سفر تجربه میشه …..

یه روز به خودت میای و میبینی وقت رفتن رسیده…. شاید دل کندی از زادگاهت، به واسطه تجربه های تلخ شاید، یا نه به واسطه حسی که بهت میگه دیگه این شهر برای پرواز تو به اندازه کافی جا نداره. یه روز میاد که وقتی در بالاترین نقطه این شهر می ایستی و بهش نگاه میکنی توی دلت میگی: «می دونم دلم برات تنگ میشه اما خوشحالم از اینکه تا سر حد توان ازت کام گرفتم، تمام فرصت هایی که بهم دادی رو غنیمت شمردم، تمام زیبایی ها و زشتی هاتو دیدم و شناختم و امروز تو رو همونجوری که هستی دوست دارم. خوشحالم که به پاس سالهایی که بهم خونه دادی و منو پذیرفتی، هر آنچه که یاد گرفته بودم رو برای خدمت به تو و مردمانی که در دلت جا دارند بکار گرفتم و برای اینکه آدم بهتری بشم تلاش کردم. دلم برای حال و هوای تک تک روزهایی که با تو گذروندم تنگ خواهد شد اما دیگه فصل رفتن رسیده …. »

در دل هر پرنده مهاجر یه حس غریبی هست ……. این بهار از این دریچه به آسمان پر از پرستوها نگاه کن….

کوله پشتی من در سال ۹۳

سه شنبه, ۲۰ اسفند, ۱۳۹۲

 

[امیر مهرانی امسال یه باری ویلاگی راه انداخت با عنوان کوله پشتی در سال ۹۳. این پست رو در جواب به ایمیل امیر نوشتم که در اون دو سئوال مطرح شده بود:

اول- فرض کنید که یک کوله پشتی دارید که قرار است با خودتان به سال ۹۳ ببرید. داخل این کوله پشتی چه تجربه‌ یا تجربیاتی از سال ۹۲ می‌گذارید؟ این تجربیات می‌توانند بزرگترین و بهترین درس‌هایی باشند که در سال ۹۲ در خلل کارها بدست آورده‌اید.

دوم- کتاب، فیلم یا مثلا ویدئویی از TED یا جای دیگری هست که دوست داشته باشی به دیگران پیشنهاد بدی؟

شما هم به این بازی دعوت هستید... ]

بچه که بودم کوله پشتی مدرسه ام همیشه برای جثه ام بزرگ بود و سنگین. از تو چه پنهون فاصله مدرسه تا خونه زیاد بود و همیشه همه کتاب هام همراهم بود تا بتونم توی مسیر درسهای روزهای بعد رو هم بخونم و کلی خرت و پرت که توی عالم بچگی فکر میکردم شاید یه روزی توی این مسیر به دردم بخوره ولی  پیش میومد که مثلا یه بسته دستمال تا پایان سال دست نخورده توی کیف می موند و در نهایت هم میرفت توی سطل آشغال! درسته که هر سال جثه ام بزرگتر میشد اما کیفها کوچک تر و بارها سبک تر و گزیده تر. هنوز هم خونه ما با مدرسه فاصله زیادی داشت اما من یاد گرفته بودم برنامه ریزی کنم و دیگه نیازی به حمل اینهمه بار نبود …..
شاید داستان زندگی هم همین باشه ….. هر سال که میگذره وقتی چشم انداز زندگی روشن تر میشه و بیشتر یاد میگیرم تا برای رسیدن به اهداف و آرزوهام برنامه ریزی کنم، تشخیص نیازمندی ها هم برام راحت تر میشه. بارهای اضافی رو میذارم زمین و فقط اونایی رو با خودم میبرم که می دونم در سفر زندگی باید همراهم باشه. ساده بگم، از بین خاطرات بد، تجربه ها رو جدا میکنم و خاطرات خوبی که حتی در غبار سالها گم نمیشن و هنوز تازه هستند رو مثل یک گنجینه از کوله پشتی هر سال به سال دیگه منتقل میکنم و بقیه چیزا رو در سالی که گذشت جا میذارم. به این ترتیب در هر پایان سال چند برگی می نویسم تا ببینم با خودم چند چند هستم با این عنوان: صورتحساب سال ….
و اما سال ۹۲ …. سال ساده ای نبود. پر بود از غافلگیری ها، نقاط عطف، چالش ها، تصمیم ها و انتخاب های سخت …. اما لا به لای تمام ترس‌ها، تردیدها، غم ها و شادی ها فرصت رقص زندگی به من داده شده بود و این خبر خوبی بود… تمام اینها یعنی کارگاهی تدارک دیده شده بود تا من زندگی رو تمرین کنم و کمی بزرگتر و آگاه تر بشم به خودم، رویاهام و کمی هم به حکمت زندگی. محتویات کوله پشتی من در سال ۹۳ در چند خط خلاصه میشه:
زمین بازی زندگی پر از فضاهای پر و خالیه. فضاهای خالی اونجاییه که میتونه بوسیله تو پر بشه. باید بری و اونجا با نهایت توانت بازی کنی و وقتی از نهایت بازی لذت بردی و وقتش رسید آماده باش که رها کنی. بگذاری و بگذری و به بقیه فرصت بازی بدی. برو سراغ فضای خالی بعدی که انتظارت رو میکشه. پر باش از حکمت فراوانی زندگی. خوب بازی کن و امن، با زدن حداقل خسارت به خودت و دیگران…. آگاه باش که هر گامی که برداری اثری است از انرژی در این دنیا، مثبت یا منفی که به حکم علم گم نخواهد شد و دیر یا زود در جای دیگری از این زمین بازی به تو بازخواهد گشت. هر جا که ایستادی با نهایت توان بازی کن جوری که هر وقت به گذشته برگشتی افسوس نخوری از آنچه میتوانستی با امکانات مادی و معنوی در دسترست انجام بدی و ندادی، جوری که سنگینی بار بد بازی کردن ها رو تا ابد با خودت حمل نکنی. رویاهای زندگیت رو گم نکن حتی اگر لازم شد به خیلی فرصت های خوب «نه» بگی!
و اما کتاب، هنوز هم سه کتاب «شازده کوچولو» شاهکار سنت اگزوپری، «سه شنبه ها با موری» از میچ آلبوم و «پیام گمگشته» که روایتی است از حکمت سرخپوستان رو به هر کتاب دیگه ای ترجیح میدم و گاهی به خودم میگم اگر بتونی همین سه کتاب رو درک و زندگی کنی باید به خودت بگی: دمم گرم!

 

چند روز در هفته یوگا کنم؟

جمعه, ۱۲ مهر, ۱۳۹۲

[یکی از سئوالاتی که افراد، وقتی یوگا براشون از یک ورزش تفریحی به یک مسیر جدی در زندگی تبدیل می‌شه، از مربی می‌پرسند اینه: چند روز در هفته یوگا کنم؟

هفته گذشته مقاله‌ای خوندم که به شکل زیبایی به این سئوال پاسخ داده بود و در این پست چکیده‌ای از آن را می‌آورم...]

ابتدا هدف خود را مشخص کنید.

خیلی مهمه که مثل هر فعالیت دیگه‌ای در زندگی برای روشن شدن مسیر حرکت، ابتدا هدف خودتون رو از یوگا کردن مشخص کنید. بالابردن انعطاف بدنی، آرامش ذهنی و دور شدن از استرس‌‌های زندگی شهری، کم کردن وزن و حجیم کردن عضلات بدن و یا صرفا انجام یک ورزش آرام برای سلامتی بدن، متداول‌ترین اهداف هستند. هدف شما هر چه باشد جواب این سئوال را تحت تاثیر خود قرار خواهد داد پس ابتدا هدف خود را مشخص کنید.

در مسیر خود استوار باشید.

وقتی هدف را مشخص کردید می‌توانید متناسب با آن برای تمریات خود برنامه‌ریزی کنید. مهمتر از تعداد دفعات تمرین، مستمر بودن آن است. بعبارت دیگر اگر هدف شما از یوگا آرامش ذهن است و فکر می‌کنید لازم است دو روز در هفته تمرین کنید اما مطمئن هستید که در طولانی مدت امکان این تعداد تمرین را ندارید آن را به یک روز در هفته کاهش دهید اما حتی یک هفته هم آن را متوقف نکنید. نه یک روز بیشتر و نه یک روز کمتر اما هر هفته به شکل مستمر تمرین کنید.

مسیر حرکت را مدیریت کنید.

اعلب افراد بیشترین انرژی خود را در ابتدای مسیر حرکت خود به سوی یک هدف هدر می‌دهند. اگر با تکنیک‌های دویدن در رشته استقامت آشنا باشید، می‌‌دانید که کلید موفقیت در این رشته مدیریت انرژی در طول مسیر حرکت است. پس مثل یک دونده استقامت آهسته و پیوسته بدوید. با توجه به روش زندگی‌تان برنامه‌ تمرینی را انتخاب کنید که واقع‌گرایانه باشد و به مرور زمان به دفعات تمرین خود بیفزایید.

به حد بدن خود توجه کنید.

یکی از اصلی‌ترین اهداف یوگا، بالابردن آگاهی جسم است. جسمی که در اثر تمرینات یوگا آگاهی به اون رخنه کرده، خودش می‌تونه تعیین‌کننده تعداد دفعات تمرینی مورد نیازش باشه. این روش برای شاگردان مبتدی کمی سخت به نظر می‌رسه اما شاگردان پیشرفته می‌توانند خودشان را با حدود بدن خود منطبق کنند.

به یاد داشته باشید جواب اصلی این سئوال که چند بار در هفته یئگا کنم این است که چرا یوگا می‌کنی؟ تلاش خود را با پاسخ این سئوال متناسب کنید و در این مسیر حدود بدن و زندگی خودتون رو  محترم بشمارید.