بایگانی “تجربه کردنی‌ها”

 از مهاجرت که حرف میزنم، از چه حرف میزنم …

شنبه, ۱۸ دی, ۱۳۹۵

[این نوشته تعریفی‌ست از مهاجرت به نگاه مهاجری که از کشورش فراری نبوده و مقصد هم برایش بهشت آرزوها نیست. مهاجری که این راه را برای دیدن دنیایی بزرگتر، دستیابی به فرصت‌های تحصیلی و شغلی بیشتر و بعنوان یک سفر درونی انتخاب کرده‌است. مهاجری که به صورت قانونی و با انتخاب کشور مقصد وارد آن شده و مسیر ساختن زندگی تازه را به تنهایی در دهه سوم زندگی تجربه می‌کند. آنچه در این پست می‌خوانید مجموعه‌ایست از تجربه‌های کم و بیش مشترک مهاجرانی با این مشخصات. بی‌تردید تجربه مهاجرت مثل هر تجربه دیگری، ار فردی به فرد دیگر و از شرایطی به شرایط دیگر متفاوت است و تغییر در هر یک از این شرایط می‌تواند معادلات را به کلی دچار تغییر کند... این پست طولانی با امید به اینکه بتواند برای کسانی که در فکر مهاجرت هستند یا تازه مهاجرت کرده‌اند راهگشا باشد، نوشته شده است... ]

وقتی تو زادگاهت وارد دهه سوم زندگی میشی معمولا یادگرفتی که چه جوری به نیازهای اولیه ات جواب بدی. کنار دوستان و در محل زندگیت احساس امنیت مالی، عاطفی و اجتماعی رو تجربه کردی. اعتماد به نفس و عزت نفست رو داری پیدا میکنی و کم کم دنبال معنای زندگیت میگردی. وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتی، همه اینها رو باید ببوسی و بذاری ته گنجه خاطرات! کوله بارت رو ببندی و راه بیفتی تا در کشور جدید از پایین‌ترین لایه هرم نیازهای «مازلو» یعنی نیازهای اولیه دوباره شروع کنی.

وارد خیابان‌‌های کشور و شهر جدید که می‌شی دو حالت پیش میاد یا مثل یه توریست بهش نگاه میکنی و از هر چیزی که میبینی هیجان‌زده می‌شی و یا اینکه خودت رو یه شهروند تازه میبینی که باید مسیرشو در این شهر که همه چیزش براش غریبه‌ست پیدا کنی. از این منظر هم همه چیز برات تازه است و هیچ چیز برات خاطره‌ انگیز نیست. مدتی طول میکشه تا به ساختار فیزیکی تازه عادت کنی و خیابان‌ها، ساختمان‌‌ها و مردم به چشمت عادی بشن. اگر شهر مقصد قرابت‌هایی با شهر زادگاهت داشته باشه این شانس رو داری که از این مرحله با سرعت بیشتری عبور کنی. تا به شهر تازه عادت کنی اتفاقات جالب زیادی برات پیش میاد، نمیدونی چطور از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنی، مسیرها رو بلد نیستی و گم میشی، گاهی دور خودت میچرخی و دوباره برمیگردی جای اولت، ایستگاه رو اشتباه پیاده می‌شی و اسامی خیابان‌ها رو اشتباه تلفظ میکنی و حتی ممکنه دقایقی طولانی برای سبز شدن چراغ عابر پیاده منتظر بشی غافل از اینکه لازمه کلید مربوطه رو فشار بدی! اینه که تا مدت‌ها سرت توی نقشه گوگل یا نقشه مترو و برنامه و مسیر اتوبوس‌هاست و قبل از اینکه از خونه بیرون بزنی بیرون ته و توی جزییات مسیر رو در میاری. درست میشی شبیه اولین روزهایی که بدون والدین یا سرویس رفتی مدرسه‌!

کلی کار اداری می‌ریزه روی سرت. هرروز یه لیست تهیه می‌کنی از کارهایی که باید انجام بدی و روز بعد باز میبینی یه لیست تازه هست. از این اداره به اون اداره تا به طور رسمی حضور خودت رو در کشور جدید ثبت کنی و به عبارتی  در وطن جدید متولد بشی!

توی همون روزها و ساعات اولیه، یکی از دغدغه‌هات تهیه مواد غذاییه. می‌گردی و نزدیک‌ترین فروشگاه به محل سکونت رو پیدا می‌کنی. وارد که می‌شی با دنیایی از انتخاب رو به رو میشی و معمولا چیزهایی که میبینی به ندرت برات آشنا هستند. اینجاست که داستان «چی بخرم؟» شروع میشه. از اونجا که اغلب بسته‌بندی‌ها و مارک‌ها برات جدیدند، از شیر و نان و پنیر بگیر تا گزینه‌های پیچیده‌تر و کلی گزینه جدید هست که اصلا از ماهیت اونها بی‌خبری، مدتی طول میکشه تا با آزمون و خطا یا پرس و جو از دیگران و یا حتی کنجکاوی در سبد خرید بقیه کم کم عادت‌‌های غذایی قبلیت رو احیا کنی یا عادات غذایی جدیدی پیدا کنی.

موقعیت فیزیکی و جغرافیایی و نیاز‌‌های فیزیولوژیک که برطرف شد به دنبال پیدا کردن یه سقف می‌افتی. ممکنه در ماه‌ها و روزهای اول، یه اقامتگاه موقت رو انتخاب کرده باشی تا مطمئن بشی که موندگاری. خیلی طبیعیه که تمام ساختار زندگی‌ات رو در ماه‌‌های اول براساس این تردید که شاید برگردی طراحی کرده باشی. اینجا دیگه شهر و محله‌های مختلف رو کم و بیش شناختی و می‌دونی به چه دلیل و کجای شهر می‌خوای سکنی پیدا کنی. خونه رو که پیدا کردی و داستان‌های ضمانت و قرارداد و تجهیز خونه که تموم شد تقریبا یه بخش قابل توجهی از ذخیره مالی که با خودت آوردی کم شده و نیاز به پشتوانه بیشتری داری که یا از خانواده بهت می‌رسه و یا اینکه باید آستین‌ها رو بالا بزنی و بری دنبال پیدا کردن کار….

دست به کار میشی و از بین رزومه‌ای که مثل پتوی چهل تکه است دنبال عنوان یا عناوین شغلی میگردی که بتونی در بازار کار جدید خودتو باهاش معرفی کنی و ادعا کنی که در اون متخصص هستی. اینجا اولین تناقضات پیش میاد. شرح فرصت‌های شغلی که به اون عنوان مرتبط میشه رو می‌خونی و خیلی‌ها رو حتی قبل از اقدام، خودت حذف میکنی چون فکر میکنی به اندازه کافی خوب نیستی و کم کم به تمام تجریبات پشت سرت و ارزش اونها تردید میکنی. به زودی به این واقعیت پی می‌بری که برای به دست آوردن موقعیت شبیه آنچه در کشورت داشتی لازمه خودتو اثبات کنی و این چیزیه که یه شبه به وجود نمیاد. اینجا معروفترین سندرم مهاجرت یعنی «ناامیدی» اتفاق میفته. تو که انتظار داشتی از نقطه پایان کشورت بیای سرخط و ادامه بدی میفهمی که باید دفتر رو ورق بزنی و فصل تازه‌ای رو شروع کنی. البته که تجربه و تمام دستاوردهات کم کم ارزش واقعی خودشون رو چه بسا بیشتر از چیزی که در زادگاه خودت داشتند پیدا خواهند کرد اما مسیر میان‌بر و «یک شبه ره صدساله رو رفتن» توقعیه که میتونه ناامید و حتی پشیمونت کنه. اگر قصد ادامه تحصیل داشته باشی خودش یه مقوله جداییه که با توجه به امکانات، اونقدر انتخاب سر راهت قرار می‌گیره که حتی ممکنه تصمیم‌گیری رو برات سخت کنه به همین خاطر خیلی مهمه که بدونی چرا و با چه هدفی می‌خوای تحصیل کنی و قراره از کجا به کجا برسی. منبع درآمد و موقعیت اجتماعی که جور شد میتونی ادعا کنی که بالای پله دوم هرم مازلو ایستادی.

و اما پله سوم جایی که می‌خوای شبکه عاطفیت رو بازسازی کنی. شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های مهاجرت که در ابتدا خیلی ساده و دست‌یافتنی به نظر میاد همین بخش باشه. اول از همه باورت اینه که شبکه عاطفی در زادگاهت رو برای همیشه خواهی داشت. مجموعه‌ای از اقوام و دوستان. خبر بد اینکه بعد از مدتی که میتونه بنا بر عمق روابط و علاقه طرفین چند روز، هفته، ماه یا سال باشه با این واقعیت رو به رو می‌شی که اختلاف ساعت و کم‌تر شدن ارتباط‌ کلامی از یک طرف و حرکت در دو دنیای متفاوت و دست و پنجه نرم‌ کردن با دغدغه‌های متفاوت از طرف دیگه  تو رو حتی از عزیزترین‌هات دور می‌کنه و در بهترین حالت در یاد و دل اونها هستی و می‌دونی یه پایگاه امنی پیش اونها داری و یه دری که همیشه به روی تو باز هست. این واقعیت سخت رو که پذیرفتی از دست و پا زدن برای نگه داشتن روابط راه دورت دست می‌کشی و به دنبال ساختن شبکه عاطفی در کشور جدید می‌گردی. اینجا معمولا چند تا سناریو وجود داره. یا کسانی رو از ایران می‌شناسی یا با افراد تازه آشنا می‌شی، فقط با ایرانی‌‌ها می‌جوشی یا می‌‌خوای راهت رو به اجتماع غیرایرانی‌ هم باز کنی. هرکدوم از این گزینه‌های تو رو به سمتی می‌برند. هرقدر هم قدرت تکلمت در زبان رسمی کشور مقصد بالا باشه مدتی طول می‌کشه تا اعتماد به نفس این رو پیدا کنی که مقابل افرادی که زبان مادریشون رو تکلم می‌کنند صحبت کنی. گاهی از انتخاب لغت و گاهی از تلفظت مطمئن نیستی و گاهی هم می‌ترسی که ساختار اشتباهی رو به کار ببری و گاهی مطمئن نیستی که منظورت رو رسونده باشی. از این که بگذریم ارتباط با یه فرهنگ و ملیت دیگه خصوصا وقتی زمینه‌‌های فکری و دغدغه‌های مشترک کم باشه بستر ارتباط رو محدود‌تر می‌کنه و مدتی طول می‌کشه تا بتونی اصطلاحا حرف مشترک با دوست‌های غیرایرانیت پیدا کنی. دوستان ایرانی هم اگر مثل تو تازه وارد باشند، اونقدر پارامترهای ناشناخته اطرافشون زیاده و اونقدر هنوز خودشون رو پیدا نکردند که معمولا به روابط مقطعی برای تفریح یا رفع نیازهای مختلف محدود می‌شه. نباید انتظار داشته باشی که در یک جامعه آماری کوچکتر بتونی به سرعت آدم‌‌هایی از جنس خودت رو برای دوستی‌های عمیق و طولانی مدت پیدا کنی. اینجا هم باید آزمون و خطا کنی. با یه سری نشانه‌های اولیه جلو بری و بعد از مدتی ارزیابی کنی و برای ادامه رابطه تصمیم‌گیری کنی. این موارد شامل رابطه با جنس موافق و مخالف میشه. نکته آخر هم اینکه انتظار این رو داشته باش که حتی دوستانی که از ایران میشناسی در شرایط جدید دچار تغییرات زیادی بشن و تو نتونی با آدم جدید ارتباط قبلی رو بسازی. گفتن همه این‌ها خیلی خیلی ساده‌تر از تجربه‌شونه اما به نظرم یکی از باارزش‌ترین بخش‌های مهاجرته. جایی که تو می‌تونی خودت رو، ارزش‌ها، نقاط ضعف و قدرتت رو دوباره ارزیابی کنی و تغییرات لازم رو در دنیای درون و بیرونت ایجاد کنی. اینجا همونجاست که متوجه  بخش‌های زائد و  البته مثبت فرهنگ خودت میشی و میتونی چیزهای زیادی از فرهنگ کشور جدید یاد بگیری.

با ایجاد یه شبکه عاطفی و حمایتی و ساختن ساختارهای فیزیکی بیرونی و تمام تحولات درونی و همینطور با پدیدارشدن دستاوردهای احتمالی تلاش‌هایی که کردی کم کم  سروکله اعتماد به نفسی که مدتی ازش خبری نبوده پیدا میشه و اینجاست که میتونی از پرداختن به روزمرگی‌ها دست برداری و دوباره دنبال معنای زندگیت، این‌بار در کشور جدید باشی و به دلخوشی‌هات بپردازی ….

از ساختار زمخت مهاجرت که بگذریم به نظرم بخش لطیف مهاجرت «درون» ماست، چیزی که با خودمون همراه می‌بریم هر جا که باشیم. چیزی که ماهیت اون از کشوری به کشور دیگه فرق نمی‌کنه ……. از من بپرسی مهاجرت بیشتر از یک سفر بیرونی یه سفر درونیه به عمق ناشناخته‌های وجود که در فضای امن وطن شاید هیچوقت فرصت نمایان شدن پیدا نکنند. مهاجرت با تمام سختی‌هاش یه دریچه است به دنیایی بزرگتر از چیزی که توش بزرگ شدیم. مهاجرت دیدن تفاوت‌ها و پذیرفتن اون‌‌هاست. مهاجرت، آسون یا سخت، مسیریه که وقتی انتخابش کردی، چه بمونی و چه برگردی تو رو با خودت آشناتر می‌کنه ….. یادمون باشه که طولانی‌ترین مسیرها با برداشتن اولین قدم شروع می‌شه پس اگر مرد سفریم از قدم اول نترسیم و از مسیر نهایت لذت رو ببریم.

چرا برای طهران دلتنگ می‌شوم ….

دوشنبه, ۶ دی, ۱۳۹۵

[حدود سه سال میگذره از روزی که شهر کودکی‌هامو به مقصد یه موطن تازه ترک کردم. سال اول تقریبا هر هفته به یاد تهران و حال و هواش، غم غربت رو تجربه کردم. روزهای بیشتری که گذشت با دیدن میهمان‌‌نوازی وطن جدید و شکل گرفتن زندگی تازه کم‌کم «هفته» تبدیل به «ماه» شد. هنوز هم روزهای زیادی هست که با دیدن یک منظره، شنیدن یک آهنگ و یا در خلوت‌های شبانه‌ به تهران سفر میکنم و بار دلتنگی‌ها رو روی دوش خاطرات میذارم... این پست مچموعه‌ایست درونی از چیزهایی که ورای دلبستگی به عزیزان، منو برای تهران بی‌تاب میکنه ....  ]



بام تهران  مهم نیست، تو هوای بارونی پاییز باشه، خنکای یه صبح زود بهاری، آفتاب نوازشگر یه عصر تابستونی یا سرمای برفی یه شب زمستونی، بام تهران همیشه برای من دوست‌‌داشتنیه مثل یه دوست قدیمی که جواب رفاقت رو توی گذر سالها پس داده. وقتی می‌رسی اون بالا، یه نوشیدنی گرم یا خنک میگرفتم دستم و میرفتم روی صندلی گوشه خلوتی که پاتوقم بود می‌نشستم. دفتر دلنوشته‌ها رو در  می‌آوردم و می‌نوشتم. گاهی حرف از یه خاطره ناخوشایند یا یه دلگیری که میشد، کاغذ نوشته رو پاره میکردم و به باد می‌سپردم یا خاک می‌کردم. یه کافه بود به اسم کافه کاله، با چایی بهارنارنج عصر پنجشنبه‌ها یکسالی مهمونم بود تا یه روز دیدم جمعش کردن، مکدرم کرد اونهم چقدر ….. هنوزم بام تهران جاییه که هرروز سفرم به ایزان سری بهش میزنم، حتی کوتاه ….

نشر چشمه واردش بشی و با آقای حقیقت و بقیه بچه‌های با صفای اون گپی بزنی به بهانه کتاب‌های جدید. بعد یه نگاه به لیست «تاره‌های نشر» بندازی، کتابی رو برداری، بشینی روی اون چارپایه‌های کوچیک لابه لای قفسه‌ها و با نوای موسیقی که گاهی تو فضا می‌پیچه کتابگردی کنی. هیچوقت دست خالی برنمی‌گشتم. آخرین ایستگاه هم پشت ویترینه که به خوندن نوشته هفته میگذره، معمولا کوتاه و تاثیرگذار به نقل از یک کتاب ….

تاکسی‌ها از اون تاکسی‌های گذری که میگی «مستقیم» و نگه می‌دارن و تو یه مسیر کوتاه وقتی عجله داری به دادت میرسن. راننده یه پیرمرد خوش اخلاق از آب درمیاد که جواب سلامتو با «سلام دخترم» میداه و سر صحبت خاطراتش رو باز میکنه

بقالی‌ها از اون مغازه‌های کوچیکی که همه چی دارن و معمولا قدیمی یه محله‌ هستند. وارد که میشی سلام میکنی. مشتری ثابت مغازه اگه باشی احتمالا اسم صاحب مغازه رو میدونی و اونم تو رو میشناسه و از عادت‌های خریدت خبر داره. لا به لای جنسها چرخی میزنی و وقت حساب دم صندوق هم از سیاست و آب و هوا بگیر تا مشکلات محله اطلاعاتی رد و بدل میشه.

میدان تجریش تجریش و بازار میوه و تره بار. غوغای رنگ ها. یه کم بالاتر، ظهیرالدوله و آرامگاه فروغ. خیابون دربند و کتابفروشی نشر مثلث و همبرگر بابی ساندز. بیمارستان شهدای تجریش و بچه‌های اهل دل موسسه بهنام دهش‌پور که با ایمان عجیبی دستگیر بچه‌هایی هستند که با غول سرطان دست و پنجه نرم میکنند. میتونی بری و تو کتابخونه پای درخت آرزوها بشینی و با کودکانی که هر کدوم یه دنیا امید هستند وقت بگذرونی.

درکه دل رو بزنی به کوه و بری تا کافه اذغال چال و اگه هوا یار بود تا پلنگ چال، اونجا که انگار کوه در آغوشته. وقت برگشتن بشینی روی تخت‌‌های رستوران اسپیو و به صدای رود گوش بدی و کباب با نون تنوری رو نوش جان کنی و اگه اهلشی تو یکی از قهوه خونه‌های کنار آب روی یه مخده لم بدی و قلیونی چاق کنی و با آلوچه‌های جنگلی و چایی عصرتو تموم کنی.

اتوبان مدرس با تمام زیبایی‌ها و وسعتش تا چهارراه پارک وی

اتوبان همت با نگاه عمیقش به برج میلاد تو خلوت صبح‌های زود

خیابان ولیعصر از میدون ولیعصر تا تجریش با تمام کافه‌ها و خاطرات دوران نیمکت‌نشینی و اون درخت‌های کهنسال دوست‌داشتنی

کانون یوگا و خیابان ظفر کوچه پس کوچه‌های خیابون ظفز از مدرس تا شریعتی که تو رو می‌رسوند به کانون یوگا و حیاطش که میشد توی اون همه دلهره‌ها رو جا گذاشت.

شهر کتاب نیاوران اون اتاق پشتی که میشد بشینی و ساعت‌ها توش کتاب بخونی. پاتوق کتاب‌بازهای تهران بود قدیما که جاشو به یه فروشگاه صنایع دستی داد اما هنوزم کتابگردی توش لذت بخشه.

تئاتر شهر خاطره تمام نمایش‌های فوق‌العاده‌ای که برای دیدنشون حتی حاضر بودم روی زمینش بشینم و خاک صحنه رو بخورم.

تماشاخانه ایرانشهر و خانه هنزمندان قدم‌زنی‌های پاییزی تو پارک ایرانشهر. بری تو خانه هنرمندان که حتی بی‌دعوت هم همیشه توش یه اتفاق فرهنگی-هنری در حال رخ دادنه. بشینی تو تراس کافه کنار یکی از اون مشعل‌ها و با یه دمنوش گیاهی خودتو گرم کنی بعدم بری یه نمایش حرفه‌ای ببینی با هنرمندی اونایی که سال‌ها بی‌ادعا خاک صحنه رو خوردن و هنوزم به هنر مومن هستند.

حلیم سید مهدی هر جا حلیم خوردم با خودم گفتم «هیچی حلیم سیدمهدی نمیشه!» حتی تو همون کاسه پلاستیکی‌ها و گوشه پیاده‌روی خیابون ولیعصر

کافه ۷۸ وسط زمستون بری و رو میز کنار شومینه ساعت‌ها بشینی، کتاب بخونی و بنویسی و دمنوش چای سبز و نعناع نوش کنی با نبات یا کیک روز کافه و با گارسون‌های خوشروی اون گپ بزنی.

چایبار تو هوای سرد بری و کنار شیشه‌های رنگی سالنش بشینی و آش روز بخوری یا توی تابستون و بهار تو فضای بازش بشینی و خودتو به شربت خیار و سکنجه‌بین مهمون کنی.

جاده تندرستی باشگاه انقلاب بری و اون آخرای مسیر بشینی و به وسعت زمین گلف خیره بشی توی گرگ و میش غروب آفتاب

کافه قنادی لرد شیرینی گاتا یا پیراشکی روز رو بگیری و همونجا روی اون میز کوچیک کنار پنجره بشینی و با قهوه خوش کیفیتی که همونجا آسیاب میشه بخوری و به عبور مردم نگاه کنی.

کلاس‌های ترجمه همزمان آقای شجاعی و دکتر رضوانی، دو تا نازنین تکرارنشدنی که نه تنها میشه ازشون زبان انگلیسی که زندگی رو به بهترین شکل یاد گرفت. دفتری که از کلاس‌هاشون همراهمه پر از حاشیه‌نویسیه از درس‌های زندگی که ازشون یاد گرفتم.

استودیو ضبط کتاب صوتی کتابخانه حسینیه ارشاد اگه اهل کتاب باشی و بخوای کتاب‌خوندنت رو با بقیه هم سهیم بشی میتونی بری بخش نابینایان کتابخونه حسینیه ارشاد، تست صدا بدی و توی اون اتاق ضبط کوچیک بشینی و کتاب صوتی ضبط کنی برای کسانی که از نعمت بینایی محروم هستند.

همه اینا رو نوشتم که بگم حرف از نوستالژی و وطن‌گرایی نیست، «طهران»، شهر من، شهری دوست‌داشتنی و زیباست، حتی در مقایسه با مدعی‌ترین پایتخت‌های دنیا اگه اهل رفاقت باشی باهاش …

زباله‌هایت را بسوزان

جمعه, ۲۰ شهریور, ۱۳۹۴

[یه کمپ خصوصی یوگا با تمرینات خاص خودش که برای یه دوره سه روزه طراحی شده بود. توی یکی از تمرینات، قرار بود همه کنار هم برای یه مدت طولانی در یک سونای طبیعی که با سنگ‌های گداخته، درست شده بود بشینیم. حدود سه ساعت تو یه سونای بخار، کنار هم بدون هیچ روزنه‌ای. اولش فکر میکردی نشدنیه، بارها وسطش احساس خفگی و مردن بهت دست میداد و میخواستی بزنی بیرون. اگر درخواست قلبیت بود، در چادر رو که با پتوهای کلفت پوشیده شده بود، برات باز میکردن اما هر بار یه چیزی مانع میشد و می موندی تا دور بعد. ۴ مرتبه به مدت کوتاهی مراسم متوقف میشد و درب چادر باز میشد تا کمی هوای آزاد وارد بشه، آب بخوری و برای مرحله بعدی آماده بشی. همه اینا به اون حس رهایی عجیبی که نمیشد توصیفش کرد، یه جور سکوت ذهنی محض، می‌ارزید...

بعدش فهمیدم که این تمرین یه ریشه آیینی داره که شاید برگرده به اقوام سرخ‌ پوست و تمام ماجرا، سخت کردن شرایط بیرونیه به حدی که آدم از تغییر عوامل بیرونی دست برداره و فرصت پیدا کنه برای رو به رو شدن با تمام سختی‌های درونی...... و اینجا سخت‌ترین بخش ماجراست ... سخت‌تر از تحمل هر سختی بیرونی ....  ]

اگر هر روزم نه، توی هفته چندین بار، زباله های خونه رو جمع میکنیم و به خاکروبه‌ها می‌سپاریم. چقدر خوبه که خونه‌ها فاضلاب دارن، کلی از زایدات متعفن هر روز و هر شب از طریق را‌ه آب‌ها به دل زمین می‌رن و هر روز و هر شب، فضای خونه پاکسازی میشه. چند لحظه فکر کن که این مکانیسم‌های شهری وجود نداشت و زباله‌ها و مواد زاید توی خونه‌ها انباشته می‌شد! حتی تصورش هم دلخراشه مگه نه؟

خشم، خیانت، دروغ، جدل، بغض، حسد، کینه، ظلم، شکست، غم …. و  تمام احساسات ناخوشایندی که مثل زباله در اثر عوامل درونی و بیرونی در وجود ما شکل می‌گیرن. با این زباله‌‌های متعفن درونی چه می‌کنیم؟ بعد از یک اتفاق غم‌انگیز، بعد از پشت سرگذاشتن یه شکست، یک تجریه تلخ، بعد از شنیدن یک دروغ، بعد از فوران خشم، بعد از بغض حسادت، بعد از فشار زندگی روزمره، بعد از تمام لحظاتی که با سرعت زندگی شهری، با کیفیت کمی میگذرن، در وجود ما زباله‌‌هایی شکل میگیرن که میتونن به مرور زمان وجود سالم ما رو دچار تعفن و پوسیدگی کنند. راه حل معمول آدم‌ها  فرودادن این زباله‌ها و صبر کردن و یا خالی کردن اون به شکل‌های مختلف روی سر آدم‌هاست. نتیجه این مکانیسم ناآگاهانه، انواع بیماری‌های روان‌تنی، عقده‌های روانی و برخوردهای عجیبیه که با خودمون یا دیگران، توی روابط شخصی یا زندگی اجتماعی‌مون داریم اما مهمتر از همه این حس سنگینی که حرکت ما رو به سمت جلو و افق‌های بازتر کند میکنه.  کاش بتونیم برای سوزوندن این زباله‌‌ها و تخلیه مناسب اون‌ها راهی پیدا کنیم. از من بپرسی میگم، به تعداد آدم‌‌های روی زمین و حتی خیلی بیشتر از اون راه برای سوزوندن این زباله‌های درونی هست، بدون اینکه به خودمون یا دیگران لطمه‌ای وارد کنیم. کمک گرفتن از طبیعت، از نوشتن، انواع هنر، هر آیین مذهبی و غیرمذهبی که ارتباط ما رو با خودمون و دنیا بهتر کنه، گریه کردن، فریاد زدن تو دل کوه، مدیتیشن، کارهای داوطلبانه و هزاران راه‌ جور و واجور دیگه که قطعا پناه بردن به الکل و مواد مخدر جزو اونها نیست چرا که اون‌ها هم تنها یه جور فرار موقتی هستند که کمکی به سوزوندن زباله‌ها نمیکنن فقط یادمون میدن که فراموش کنیم اساسا زباله‌ای هم هست! کدوم راه، مال تویه مهم نیست اما اولین قدم اینه که باور کنیم در وجود همه ما زباله‌‌هایی هست که لازمه هرازچندراهی با ابزارهای واقعی بریم سراغشون. بیرون اومدن این زباله‌ها، دیدن زخم‌ها و شنیدن بوی تعفن اونها قطعا آسون نیست اما بپذیریم یا نه، اون‌هایی که این جرات رو به خودشون میدن، اون‌‌ها که بارها و بارها زایدات وجودشون رو در معرض شوق زندگی قرار میدن، اون‌‌ها که مسولیت تمام تجربیاتشون رو با افتخار بعهده میگیرن و با تک تک نقاط تیره اون روبرو میشن، اونها هستند که سبک‌تر حرکت کردن رو از دنیا به ارمغان خواهند برد.

الان می‌فهمم چرا اون روز، وقتی از اون چادر بیرون اومدم، بعد از تمام مرور‌ها، بعد از تمام کند و کاوهای درونی، بعد از تمام اشک‌ها، خنده‌ها، عرق کردن‌ها، دست به دست هم دادن‌ها و بعد از گذشتن از تمام اون لحظات سخت درونی و بیرونی، اونقدر سبک بودم که مثل یک پرکاه که با باد همراه میشه، خودم رو به آب رودخونه سپردم. حالا میفهمم که اون سکوت ذهنی غیرقابل باور از سوزوندن تمام زباله‌های می‌اومد که بخش‌های اساسی وجودم رو متراکم و بلااستفاده کرده بودن….

کاش بدونیم زباله‌‌هایی هستن که لازمه بسوزونیمشون، زباله‌هایی که راه رو برای خیلی از پاکی‌های وجودمون می‌بندن ….

گذشته، تجربه و دیگر هیچ …

شنبه, ۱۰ مرداد, ۱۳۹۴

[شبکه‌های اجتماعی مثل تمام انواع دیگه شبکه های انسانی، خصوصیت‌های مثبت و منفی خودشون رو دارن. ابزاری هستند در اختیار روابط انسانی. برای من شبکه‌های اجتماعی پر از فرصت یادگیری هستند. با کمک شبکه‌های اجتماعی مجازی، یاد گرفتم که چطور کنترل ورود اطلاعات رو به زندگیم به دست بگیرم، چه حرف‌هایی رو بشنوم و در مقابل چه حرف‌هایی سکوت کنم. چطور نه بگم. چه طور دیدم رو به پهنای دنیا و آدم‌هاش گسترش بدم و ... من از نوشته‌ها و تجربه آدم‌های چیزهای زیادی یاد گرفتم و به همین علت ابزارهای جدید روابط اجتماعی رو دوست دارم. معرفی کتاب The Decision Book توسط یکی از دوستان در اینستاگرام یکی آموخته‌های جدیدمه. کتاب ساده و کوچکی که بی اغراق خلاصه‌ای است از تمام دروس مدیریت و راهبری و البته بیشتر از هر چیز راهنمای خوبی برای شکل دادن به تفکر. پست حاضر رو با الهام از یکی از مدل‌های فکری این کتاب می‌نویسم....]

از حرف‌های شعارگونه زیبا که بگذریم، فکر کردن به گذشته همیشه یه دام پر از خطر و عین حال یک فرصت طلاییه. دامی که میتونه ما رو به اعماق حسرت‌ها، اندوه‌ها و ای کاش‌ها ببره و یا فرصتی که میتونه سکوی پرتابی باشه برای ساختن یک آینده روشن‌تر. در طول زندگیم بارها و بارها خودم و دیگرانی رو دیدم که بدون درس گرفتن از تجربیات گذشته، در حال تکرار چند باره اشتباهات و کشیدن بار غم و غصه گذشته هستیم.

فکر کردن به گذشته اگر با ساختار مناسبی باشه میتونه دریچه‌ای بشه به دنیای امیدها، پذیرش‌ها، گذشتن‌ها و شروع‌های دوباره. مدل فکری Making-of یه مدل پیشنهادی ساده و سازنده است. اصطلاح Making of something یعنی معنای چیزی رو دریافتن و از اون برای موقعیت‌های جدید استفاده کردن. این بار که خودتون رو در معرض وسوسه مرور گذشته دید:

۱. یه فضای خوشایند و خلوت و حداقل دو ساعت وقت آزاد پیدا کنید.

۲. یک برگ سفید کاغذ- به قطع A3- و یک قلم ترجیحا مداد معمولی-نه از جنس نوکی- بردارید. تجربه من میگه نوشتن با این ابزار خیلی حس آزادی لذتبخشی می ده که با خیال راحت در گذشته فکرتون قدم بزنید.

۳. پاک‌کن رو فراموش کنید. یادتون باشه که در این نوشتن صادقانه، اولین فکر درست‌ترینه و اشتباهی هم برای اصلاح وجود نداره. برای این نوشتن سعی نکنید روشنفکر و با وقار باشید.

۴. یک خط زمان افقی پایین صفحه بکشید. ابتدای زمانی رو که میخواین بررسی گذشته رو از اون شروع کنید در ابتدای خط بگذارید و انتهای بازه زمانی مورد بررسی رو هم در انتها. (بعنوان مثال: پاییز ۱۳۸۹ سر خط و بهار ۱۳۹۴ انتهای خط)

۵. با خطوط عمودی، این بازه‌های رو به قطع‌های زمانی دلخواه تقسیم کنید.

۶. حالا برش‌ههای عمودی دارید از قطعات زمان در گذشته. حالا خطوط افقی رو بکشید. به ۵ ردیف نیاز داریم با این عناوین: اهداف، درس آموخته ها، موانع، موفقیت‌ها و افراد.

حالا تابلوی گذشته آماده است که شما تمام افکارتون رو توش نقاشی کنید. با خیال راحت به گذشته برید، در گذشته غرق نشید فقط سعی کنید با رجوع به خاطرات تلخ و شیرین، در هر خانه اطلاعات لازم رو تکمیل کنید. (باز هم بعنوان مثال: سال ۱۳۸۹ یا پاییز فلان سال، چه اهدافی داشتم، چه موانعی سر راهم بود، چه موفقیت‌هایی کسب کردم، چه درس‌هایی یاد گرفتم و چه آدم‌هایی در این مسیر کنارم بودند.)

یادمون باشه که آدمی که امروز اینجا ایستاده حاصلیه از تمام گذشته‌‌ای که از سر گذرونده. خوب یا بد، گذشته قابل تغییر نیست همونقدر که آینده قابل ساختنه. به آدمی که امروز اینجا ایستاده نمیتونیم افتخار کنیم، مگر اینکه به تمام گذشته اون افتخار کنیم، به تمام سختی‌ها، اشتباهات و موفقیت‌هاش و فردا روز دیگری نخواهد شد مگر اینکه از تمام آنچه گذشت به اندازه کافی یاد بگیریم.

مونترال و زمستان‌هایش ….

یکشنبه, ۳ اسفند, ۱۳۹۳

[- هوا چه طوره؟

: خوبه...

- سرد نیست؟

: دلت سرد نباشه، سردی هوا رو میشه یه کاریش کرد

معمولا این دیالوگ ابتدایی گفتگوهای تلفنی من با خانواده و دوستان توی اولین تجربه زمستان در مونترال بود. هر چند الان که دارم مینویسم هنوز زمستان بارشو نبسته اما به اندازه کافی تنه زمستون‌ معروف کانادا به تنم خورده که بتونم ازش بگم. بی تردید برای من که مرز برودت هوا در زادگاهم صفر درجه بوده، تجربه دمای متوسط -۲۰ درجه بیش از دو ماه سال، تجربه متفاوتیه اما برای گذران بهتر روزهای سرد زمستانی در شهری مثل مونترال راهکار کم نیست ... ]

واقعیت را بپذیرید. اگر شرق کانادا رو برای زندگی انتخاب کردید، بدون اینکه هر روز اون هم روزی ۱۰۰ بار به خودتون و دیگران یادآوری کنید که سرمای زمستان رو بگو! یک بار برای همیشه این واقعیت رو به عنوان بخشی از مسیر مهاجرت بپذیرید که: شما وارد بخش سردسیر قاره امریکای شمالی خواهید شد و تمام! دیگه هیچوقت ذهن خودتون رو با تکرار این واقعیت به شکل غر خسته نکنید.

نترسید! میدونم که قبل از ورود به کانادا، داستان‌ها و روایت‌های هولناک زیادی خواهید شنید از یخ زدن گوش و بینی و افتادن اونها روی زمین و یه چیزی شبیه قطب در ذهنتون ایجاد شده که باعث میشه بعد از ورود، با یه هراس وصف ناپذیر منتظر اومدن غول زمستون باشید اما باید بگم بخش زیادی از این حرف‌ها برداشت‌های فردی آدم‌ها هستند که بسته به ظرفیت جسمی و ذهنی میتونن آمیخته به اغراق باشند.

منتظر حراج نباشید. برای مقابله با زمستان کانادا اولین و ساده‌ترین راه خرید لباس و کفش مناسبه. میدونم که دوستان براتون از حراج‌های باورنکردنی اینجا زیاد تعریف کردند اما برای لباس و کفش خوب زمستانی منتظر حراج نمونید و مبلغی حدود ۶۰۰ الی ۱۲۰۰ دلار بسته به بودجه و سلیقه‌تون کنار بذارید که تا قبل از اولین برف، کاپشن، کلاه، دستکش و کفش مناسب رو خریده باشید.

تغییر کنید. با شروع شدن اولین موج سرما بهتره شما هم خودتون رو به فاز زمستانی تغییر بدید. سعی کنید غذاهایی بخورید که چربی و کربوهیدرات کافی رو به بدن برسونند. سوپ گرم، ادویه‌های گرم، زنجبیل، ارده، خرما، مرکبات و سایر مواد خوراکی که دوشای پیتا و واتا رو در بدن بالا ببره برای این فصل مناسبه.

چند لایه بپوشید. بهتره چند لایه لباس بپوشید. منظورم این نیست که زیاد بپوشید، مقصود اینه که مثلا یک زیرپوش نازک، یک بلوز گرم ، یک ژاکت، زیر کت گرمی که دارید بپوشید. به این ترتیب میتونید در فضاهای بسته اگر لازم شد حجم لباستون رو کم کنید که با قرارگرفتن در سرما دچار سرماخوردگی نشید و بتونید دمای بدنتون رو با دمای محیط تنظیم کنید.

گرمازده نشوید!‌ با شروع شدن فصل سرد، تمام محیط های سرپوشیده از مترو و اتوبوس گرفته تا فرشگاه‌ها و منازل گرم خواهند شد. بنابراین سعی کنید تا جایی که میشه محیط‌هایی که دماش دست شما هست رو تبدیل به حمام سونا نکنید تا بدن کمتر در سرمای بیرون اذیت بشه.

خانه نشین نشوید. بهتره که از همون ابتدای پاییز روزی حداقل ۱۵ الی ۲۰ دقیقا با لباس مناسب توی هوای بیرون باشید. برای خرید، پیاده‌روی یا به هر علت دیگه‌. اینطوری بدن کم کم به سرد شدن هوا عادت میکنه و تحمل دمای -۳۰ تا -۴۰ براش ساده‌تر میشه.

پروژه خانگی داشته باشید. خوبه که در ابتدای فصل سرما برای خودتون یه پروژه تعریف کنید، اینجا خیلی‌ها بافتنی میکنند. بعضی‌ها یه تغییراتی توی خونه میدن و … به هر ترتیب یه پروژه برای خودتون تعریف کنید که در روزهایی که به خاطر یخبندون یا بی‌برنامگی خونه هستید، به اون سرگرم باشید.

تفریح کنید. با اطمینان میگم که تفریحات زمستانی در شهری مثل مونترال اگر بیشتر از تابستان نباشن کمتر نیستند. از پاتیناژ و snow shoeing گرفته تا فستیوال‌های موسیقی و برف‌بازی‌های دسته‌ جمعی و آتیش بازی و ….. بازار کافه‌نشینی هم که بیش از پیش داغ میشه و میتونید از نوشیدنی‌های گرم این فصل لذت ببرید.

خشک نشوید! منظورم اینه که اجازه ندید عضلات و مفاصل بدنتون بخاطر بی تحرکی خشک بشن. معمولا امکانات ورزشی توی اغلب ساختمان‌ها هستند. از این امکانات استفاده کنید. اگر اهل یوگا یا یه ورزش انفرادی هستید میتونید صبح‌ها کمی زودتر بیدار بشید، ورزش کنید و عصرها هم توی یه فضای عمومی مثل یه سالن ورزشی، با حضور یه انرژی جمعی تحرک داشته باشید. حرکاتی مثل سلام برخورشید در آغاز روز در گرم کردن بدن خیلی موثرن.

حتما راه‌ حل‌های فردی زیاد دیگه‌ای هم هست که من هنوز امتحان نکردم. مهم انتخاب شماست، اینکه ترجیح میدید خودتون رو با غرزدن در مورد زمستان اینجا خسته کنید یا با استفاده از را‌هکارهایی که اغلب هم ساده هستند، این چند ماه متفاوت سال رو نه تنها ساده‌تر بگذرونید که ازش لذت هم ببرید. یادتون نره که زمستان هم فصل زیبایی است …