بایگانی “تجربه کردنی‌ها”

زباله‌هایت را بسوزان

جمعه, ۲۰ شهریور, ۱۳۹۴

[یه کمپ خصوصی یوگا با تمرینات خاص خودش که برای یه دوره سه روزه طراحی شده بود. توی یکی از تمرینات، قرار بود همه کنار هم برای یه مدت طولانی در یک سونای طبیعی که با سنگ‌های گداخته، درست شده بود بشینیم. حدود سه ساعت تو یه سونای بخار، کنار هم بدون هیچ روزنه‌ای. اولش فکر میکردی نشدنیه، بارها وسطش احساس خفگی و مردن بهت دست میداد و میخواستی بزنی بیرون. اگر درخواست قلبیت بود، در چادر رو که با پتوهای کلفت پوشیده شده بود، برات باز میکردن اما هر بار یه چیزی مانع میشد و می موندی تا دور بعد. ۴ مرتبه به مدت کوتاهی مراسم متوقف میشد و درب چادر باز میشد تا کمی هوای آزاد وارد بشه، آب بخوری و برای مرحله بعدی آماده بشی. همه اینا به اون حس رهایی عجیبی که نمیشد توصیفش کرد، یه جور سکوت ذهنی محض، می‌ارزید...

بعدش فهمیدم که این تمرین یه ریشه آیینی داره که شاید برگرده به اقوام سرخ‌ پوست و تمام ماجرا، سخت کردن شرایط بیرونیه به حدی که آدم از تغییر عوامل بیرونی دست برداره و فرصت پیدا کنه برای رو به رو شدن با تمام سختی‌های درونی...... و اینجا سخت‌ترین بخش ماجراست ... سخت‌تر از تحمل هر سختی بیرونی ....  ]

اگر هر روزم نه، توی هفته چندین بار، زباله های خونه رو جمع میکنیم و به خاکروبه‌ها می‌سپاریم. چقدر خوبه که خونه‌ها فاضلاب دارن، کلی از زایدات متعفن هر روز و هر شب از طریق را‌ه آب‌ها به دل زمین می‌رن و هر روز و هر شب، فضای خونه پاکسازی میشه. چند لحظه فکر کن که این مکانیسم‌های شهری وجود نداشت و زباله‌ها و مواد زاید توی خونه‌ها انباشته می‌شد! حتی تصورش هم دلخراشه مگه نه؟

خشم، خیانت، دروغ، جدل، بغض، حسد، کینه، ظلم، شکست، غم …. و  تمام احساسات ناخوشایندی که مثل زباله در اثر عوامل درونی و بیرونی در وجود ما شکل می‌گیرن. با این زباله‌‌های متعفن درونی چه می‌کنیم؟ بعد از یک اتفاق غم‌انگیز، بعد از پشت سرگذاشتن یه شکست، یک تجریه تلخ، بعد از شنیدن یک دروغ، بعد از فوران خشم، بعد از بغض حسادت، بعد از فشار زندگی روزمره، بعد از تمام لحظاتی که با سرعت زندگی شهری، با کیفیت کمی میگذرن، در وجود ما زباله‌‌هایی شکل میگیرن که میتونن به مرور زمان وجود سالم ما رو دچار تعفن و پوسیدگی کنند. راه حل معمول آدم‌ها  فرودادن این زباله‌ها و صبر کردن و یا خالی کردن اون به شکل‌های مختلف روی سر آدم‌هاست. نتیجه این مکانیسم ناآگاهانه، انواع بیماری‌های روان‌تنی، عقده‌های روانی و برخوردهای عجیبیه که با خودمون یا دیگران، توی روابط شخصی یا زندگی اجتماعی‌مون داریم اما مهمتر از همه این حس سنگینی که حرکت ما رو به سمت جلو و افق‌های بازتر کند میکنه.  کاش بتونیم برای سوزوندن این زباله‌‌ها و تخلیه مناسب اون‌ها راهی پیدا کنیم. از من بپرسی میگم، به تعداد آدم‌‌های روی زمین و حتی خیلی بیشتر از اون راه برای سوزوندن این زباله‌های درونی هست، بدون اینکه به خودمون یا دیگران لطمه‌ای وارد کنیم. کمک گرفتن از طبیعت، از نوشتن، انواع هنر، هر آیین مذهبی و غیرمذهبی که ارتباط ما رو با خودمون و دنیا بهتر کنه، گریه کردن، فریاد زدن تو دل کوه، مدیتیشن، کارهای داوطلبانه و هزاران راه‌ جور و واجور دیگه که قطعا پناه بردن به الکل و مواد مخدر جزو اونها نیست چرا که اون‌ها هم تنها یه جور فرار موقتی هستند که کمکی به سوزوندن زباله‌ها نمیکنن فقط یادمون میدن که فراموش کنیم اساسا زباله‌ای هم هست! کدوم راه، مال تویه مهم نیست اما اولین قدم اینه که باور کنیم در وجود همه ما زباله‌‌هایی هست که لازمه هرازچندراهی با ابزارهای واقعی بریم سراغشون. بیرون اومدن این زباله‌ها، دیدن زخم‌ها و شنیدن بوی تعفن اونها قطعا آسون نیست اما بپذیریم یا نه، اون‌هایی که این جرات رو به خودشون میدن، اون‌‌ها که بارها و بارها زایدات وجودشون رو در معرض شوق زندگی قرار میدن، اون‌‌ها که مسولیت تمام تجربیاتشون رو با افتخار بعهده میگیرن و با تک تک نقاط تیره اون روبرو میشن، اونها هستند که سبک‌تر حرکت کردن رو از دنیا به ارمغان خواهند برد.

الان می‌فهمم چرا اون روز، وقتی از اون چادر بیرون اومدم، بعد از تمام مرور‌ها، بعد از تمام کند و کاوهای درونی، بعد از تمام اشک‌ها، خنده‌ها، عرق کردن‌ها، دست به دست هم دادن‌ها و بعد از گذشتن از تمام اون لحظات سخت درونی و بیرونی، اونقدر سبک بودم که مثل یک پرکاه که با باد همراه میشه، خودم رو به آب رودخونه سپردم. حالا میفهمم که اون سکوت ذهنی غیرقابل باور از سوزوندن تمام زباله‌های می‌اومد که بخش‌های اساسی وجودم رو متراکم و بلااستفاده کرده بودن….

کاش بدونیم زباله‌‌هایی هستن که لازمه بسوزونیمشون، زباله‌هایی که راه رو برای خیلی از پاکی‌های وجودمون می‌بندن ….

گذشته، تجربه و دیگر هیچ …

شنبه, ۱۰ مرداد, ۱۳۹۴

[شبکه‌های اجتماعی مثل تمام انواع دیگه شبکه های انسانی، خصوصیت‌های مثبت و منفی خودشون رو دارن. ابزاری هستند در اختیار روابط انسانی. برای من شبکه‌های اجتماعی پر از فرصت یادگیری هستند. با کمک شبکه‌های اجتماعی مجازی، یاد گرفتم که چطور کنترل ورود اطلاعات رو به زندگیم به دست بگیرم، چه حرف‌هایی رو بشنوم و در مقابل چه حرف‌هایی سکوت کنم. چطور نه بگم. چه طور دیدم رو به پهنای دنیا و آدم‌هاش گسترش بدم و ... من از نوشته‌ها و تجربه آدم‌های چیزهای زیادی یاد گرفتم و به همین علت ابزارهای جدید روابط اجتماعی رو دوست دارم. معرفی کتاب The Decision Book توسط یکی از دوستان در اینستاگرام یکی آموخته‌های جدیدمه. کتاب ساده و کوچکی که بی اغراق خلاصه‌ای است از تمام دروس مدیریت و راهبری و البته بیشتر از هر چیز راهنمای خوبی برای شکل دادن به تفکر. پست حاضر رو با الهام از یکی از مدل‌های فکری این کتاب می‌نویسم....]

از حرف‌های شعارگونه زیبا که بگذریم، فکر کردن به گذشته همیشه یه دام پر از خطر و عین حال یک فرصت طلاییه. دامی که میتونه ما رو به اعماق حسرت‌ها، اندوه‌ها و ای کاش‌ها ببره و یا فرصتی که میتونه سکوی پرتابی باشه برای ساختن یک آینده روشن‌تر. در طول زندگیم بارها و بارها خودم و دیگرانی رو دیدم که بدون درس گرفتن از تجربیات گذشته، در حال تکرار چند باره اشتباهات و کشیدن بار غم و غصه گذشته هستیم.

فکر کردن به گذشته اگر با ساختار مناسبی باشه میتونه دریچه‌ای بشه به دنیای امیدها، پذیرش‌ها، گذشتن‌ها و شروع‌های دوباره. مدل فکری Making-of یه مدل پیشنهادی ساده و سازنده است. اصطلاح Making of something یعنی معنای چیزی رو دریافتن و از اون برای موقعیت‌های جدید استفاده کردن. این بار که خودتون رو در معرض وسوسه مرور گذشته دید:

۱. یه فضای خوشایند و خلوت و حداقل دو ساعت وقت آزاد پیدا کنید.

۲. یک برگ سفید کاغذ- به قطع A3- و یک قلم ترجیحا مداد معمولی-نه از جنس نوکی- بردارید. تجربه من میگه نوشتن با این ابزار خیلی حس آزادی لذتبخشی می ده که با خیال راحت در گذشته فکرتون قدم بزنید.

۳. پاک‌کن رو فراموش کنید. یادتون باشه که در این نوشتن صادقانه، اولین فکر درست‌ترینه و اشتباهی هم برای اصلاح وجود نداره. برای این نوشتن سعی نکنید روشنفکر و با وقار باشید.

۴. یک خط زمان افقی پایین صفحه بکشید. ابتدای زمانی رو که میخواین بررسی گذشته رو از اون شروع کنید در ابتدای خط بگذارید و انتهای بازه زمانی مورد بررسی رو هم در انتها. (بعنوان مثال: پاییز ۱۳۸۹ سر خط و بهار ۱۳۹۴ انتهای خط)

۵. با خطوط عمودی، این بازه‌های رو به قطع‌های زمانی دلخواه تقسیم کنید.

۶. حالا برش‌ههای عمودی دارید از قطعات زمان در گذشته. حالا خطوط افقی رو بکشید. به ۵ ردیف نیاز داریم با این عناوین: اهداف، درس آموخته ها، موانع، موفقیت‌ها و افراد.

حالا تابلوی گذشته آماده است که شما تمام افکارتون رو توش نقاشی کنید. با خیال راحت به گذشته برید، در گذشته غرق نشید فقط سعی کنید با رجوع به خاطرات تلخ و شیرین، در هر خانه اطلاعات لازم رو تکمیل کنید. (باز هم بعنوان مثال: سال ۱۳۸۹ یا پاییز فلان سال، چه اهدافی داشتم، چه موانعی سر راهم بود، چه موفقیت‌هایی کسب کردم، چه درس‌هایی یاد گرفتم و چه آدم‌هایی در این مسیر کنارم بودند.)

یادمون باشه که آدمی که امروز اینجا ایستاده حاصلیه از تمام گذشته‌‌ای که از سر گذرونده. خوب یا بد، گذشته قابل تغییر نیست همونقدر که آینده قابل ساختنه. به آدمی که امروز اینجا ایستاده نمیتونیم افتخار کنیم، مگر اینکه به تمام گذشته اون افتخار کنیم، به تمام سختی‌ها، اشتباهات و موفقیت‌هاش و فردا روز دیگری نخواهد شد مگر اینکه از تمام آنچه گذشت به اندازه کافی یاد بگیریم.

مونترال و زمستان‌هایش ….

یکشنبه, ۳ اسفند, ۱۳۹۳

[- هوا چه طوره؟

: خوبه...

- سرد نیست؟

: دلت سرد نباشه، سردی هوا رو میشه یه کاریش کرد

معمولا این دیالوگ ابتدایی گفتگوهای تلفنی من با خانواده و دوستان توی اولین تجربه زمستان در مونترال بود. هر چند الان که دارم مینویسم هنوز زمستان بارشو نبسته اما به اندازه کافی تنه زمستون‌ معروف کانادا به تنم خورده که بتونم ازش بگم. بی تردید برای من که مرز برودت هوا در زادگاهم صفر درجه بوده، تجربه دمای متوسط -۲۰ درجه بیش از دو ماه سال، تجربه متفاوتیه اما برای گذران بهتر روزهای سرد زمستانی در شهری مثل مونترال راهکار کم نیست ... ]

واقعیت را بپذیرید. اگر شرق کانادا رو برای زندگی انتخاب کردید، بدون اینکه هر روز اون هم روزی ۱۰۰ بار به خودتون و دیگران یادآوری کنید که سرمای زمستان رو بگو! یک بار برای همیشه این واقعیت رو به عنوان بخشی از مسیر مهاجرت بپذیرید که: شما وارد بخش سردسیر قاره امریکای شمالی خواهید شد و تمام! دیگه هیچوقت ذهن خودتون رو با تکرار این واقعیت به شکل غر خسته نکنید.

نترسید! میدونم که قبل از ورود به کانادا، داستان‌ها و روایت‌های هولناک زیادی خواهید شنید از یخ زدن گوش و بینی و افتادن اونها روی زمین و یه چیزی شبیه قطب در ذهنتون ایجاد شده که باعث میشه بعد از ورود، با یه هراس وصف ناپذیر منتظر اومدن غول زمستون باشید اما باید بگم بخش زیادی از این حرف‌ها برداشت‌های فردی آدم‌ها هستند که بسته به ظرفیت جسمی و ذهنی میتونن آمیخته به اغراق باشند.

منتظر حراج نباشید. برای مقابله با زمستان کانادا اولین و ساده‌ترین راه خرید لباس و کفش مناسبه. میدونم که دوستان براتون از حراج‌های باورنکردنی اینجا زیاد تعریف کردند اما برای لباس و کفش خوب زمستانی منتظر حراج نمونید و مبلغی حدود ۶۰۰ الی ۱۲۰۰ دلار بسته به بودجه و سلیقه‌تون کنار بذارید که تا قبل از اولین برف، کاپشن، کلاه، دستکش و کفش مناسب رو خریده باشید.

تغییر کنید. با شروع شدن اولین موج سرما بهتره شما هم خودتون رو به فاز زمستانی تغییر بدید. سعی کنید غذاهایی بخورید که چربی و کربوهیدرات کافی رو به بدن برسونند. سوپ گرم، ادویه‌های گرم، زنجبیل، ارده، خرما، مرکبات و سایر مواد خوراکی که دوشای پیتا و واتا رو در بدن بالا ببره برای این فصل مناسبه.

چند لایه بپوشید. بهتره چند لایه لباس بپوشید. منظورم این نیست که زیاد بپوشید، مقصود اینه که مثلا یک زیرپوش نازک، یک بلوز گرم ، یک ژاکت، زیر کت گرمی که دارید بپوشید. به این ترتیب میتونید در فضاهای بسته اگر لازم شد حجم لباستون رو کم کنید که با قرارگرفتن در سرما دچار سرماخوردگی نشید و بتونید دمای بدنتون رو با دمای محیط تنظیم کنید.

گرمازده نشوید!‌ با شروع شدن فصل سرد، تمام محیط های سرپوشیده از مترو و اتوبوس گرفته تا فرشگاه‌ها و منازل گرم خواهند شد. بنابراین سعی کنید تا جایی که میشه محیط‌هایی که دماش دست شما هست رو تبدیل به حمام سونا نکنید تا بدن کمتر در سرمای بیرون اذیت بشه.

خانه نشین نشوید. بهتره که از همون ابتدای پاییز روزی حداقل ۱۵ الی ۲۰ دقیقا با لباس مناسب توی هوای بیرون باشید. برای خرید، پیاده‌روی یا به هر علت دیگه‌. اینطوری بدن کم کم به سرد شدن هوا عادت میکنه و تحمل دمای -۳۰ تا -۴۰ براش ساده‌تر میشه.

پروژه خانگی داشته باشید. خوبه که در ابتدای فصل سرما برای خودتون یه پروژه تعریف کنید، اینجا خیلی‌ها بافتنی میکنند. بعضی‌ها یه تغییراتی توی خونه میدن و … به هر ترتیب یه پروژه برای خودتون تعریف کنید که در روزهایی که به خاطر یخبندون یا بی‌برنامگی خونه هستید، به اون سرگرم باشید.

تفریح کنید. با اطمینان میگم که تفریحات زمستانی در شهری مثل مونترال اگر بیشتر از تابستان نباشن کمتر نیستند. از پاتیناژ و snow shoeing گرفته تا فستیوال‌های موسیقی و برف‌بازی‌های دسته‌ جمعی و آتیش بازی و ….. بازار کافه‌نشینی هم که بیش از پیش داغ میشه و میتونید از نوشیدنی‌های گرم این فصل لذت ببرید.

خشک نشوید! منظورم اینه که اجازه ندید عضلات و مفاصل بدنتون بخاطر بی تحرکی خشک بشن. معمولا امکانات ورزشی توی اغلب ساختمان‌ها هستند. از این امکانات استفاده کنید. اگر اهل یوگا یا یه ورزش انفرادی هستید میتونید صبح‌ها کمی زودتر بیدار بشید، ورزش کنید و عصرها هم توی یه فضای عمومی مثل یه سالن ورزشی، با حضور یه انرژی جمعی تحرک داشته باشید. حرکاتی مثل سلام برخورشید در آغاز روز در گرم کردن بدن خیلی موثرن.

حتما راه‌ حل‌های فردی زیاد دیگه‌ای هم هست که من هنوز امتحان نکردم. مهم انتخاب شماست، اینکه ترجیح میدید خودتون رو با غرزدن در مورد زمستان اینجا خسته کنید یا با استفاده از را‌هکارهایی که اغلب هم ساده هستند، این چند ماه متفاوت سال رو نه تنها ساده‌تر بگذرونید که ازش لذت هم ببرید. یادتون نره که زمستان هم فصل زیبایی است …

مهاجرت، تغییر و دیگر هیچ

یکشنبه, ۱۹ بهمن, ۱۳۹۳

[میگن مهاجرت یعنی از صفر شروع کنی. از من بپرسی مهاجرت یعنی از یه دستگاه مختصات بیای بیرون و تا مدتی حتی ندونی نقطه صفر دستگاه جدید کجاست که بخوای ازش شروع کنی. تا مدت ها خودت نیستی، یه جورایی در خلا به سرمیبری، معلق. هر آدمی مهاجرت رو یه جور تجربه میکنه، بسته به شرایط مادی، توانمندی های فردی و حمایت هایی که در کشور مقصد داره، اما هر جوری تجربه اش کنی مهاجرت یه تغییر بزرگه، تغییری که نیاز به مدیریت داره. سر کلاس Leading Change وقتی باب (استاد) نمودار kubler-Ross رو به عنوان یکی از صدها تئوری تغییر تشریح کرد، من توی ماه های ابتدایی این تغییر بودم و حس میکردم باب داره داستان مسیر زندگی یه مهاجر در ماه ها و روزهای اول حضورش در کشور جدید رو تعریف میکنه. وقتی یکی از ژورنال ها رو بر همین اساس نوشتم و کامنت های باب رو دیدم مطمئن شدم که بیراه نرفتم. معتقدم شناخت هر فرآیند به پذیرش سختیهاش کمک میکنه. این پست رو مینویسم برای تمام کسانی که توی این مدت ازم پرسیدن: تجربه مهاجرت چه جوریه ... ]

براساس نظریه تغییر Kubler-Ross، منحنی هر تغییر یه چیزیه شبیه شکل بالا. مهاجرت هم مثل هر تغییر دیگه این ۷ مرحله رو داره که هر آدمی با نسبت‌های مختلف هر کدوم رو تجربه میکنه. اینکه چطور با هر مرحله برخورد کنی دیگه مربوط میشه به تفاوت های فردی.

مرحله اول- انکار: اولش رسیدی به همونجا که وقتی ایران بودی همه با حسرت بهش میگفتن خارج! شاد و خوشحال از فتح این قله، به شهرگشایی و کشورگشایی می پردازی و سعی میکنی از تمام نداشته هات در سالهای گذشته زندگی لذت ببری. اینجا همون مرحله شنگول بودن از رسیدن به بهشت برین ذهنی اغلب مهاجرهاست.

مرحله دوم- درک تغییر: این مرحله معمولا وقتی شروع میشه که آستین ها رو بالا میزنی و میری وسط جامعه جدید، دنبال کارهای اداری، خرید روزانه، پیدا کردن خونه و ….. اینجا میبینی که همه چیز تازه است. همه چی جدیده و تو تقریبا با همه چیز غریبه ای. هر قدر هم توی کشور مبدا خودت رو برای همه چیز آماده کرده باشی بازم خیلی چیزا هست که نمیدونی. خیابونها تازه هست، آدم ها، مناسبت هاشون، نمیدونی حتی برای صبحانه ات چه جور نون و پنیری بخری. خیلی وقتا زبونت قفل میشه و نمیتونی با همون سطح زبان که بلدی هم با دیگران ارتباط برقرار کنی. توی این مرحله مهاجر معمولا تغییر رو با تمام وجود درک میکنه و به قول معروف تازه دوزاریش می افته که بعله این تغییر خیلی بزرگتر از چیزی بوده که تصورش رو داشته. اینجا همون مرحله ایه که آدم داره دنبال نقطه صفر در دستگاه مختصات جدیدی که توش قرار گرفته میگرده.

مرحله سوم- مقاومت یا خشم: توی این مرحله، معمولا مهاجر نمیخواد این تغییرات رو بپذیره. حالا عکس العمل ها مختلفه. متداول ترینش اینه که مهاجر میگرده دنبال جمع هموطنان و سعی میکنه کشور خودش رو در یک سایز کوچیکتر مشابه سازی کنه. بعضی ها بهشت برین براشون میشه جهنم مطلق و شروع میکنند به ایراد گرفتن از زمین و زمان کشور مقصد و اینکه چه قدر همه چی بیخودی سخته و اینا که اصلا نمیفهمن و …. دنبال کار میگردی و با پرونده ای از افتخارات و سمت ها و … دنبال اینی که خلاصه اگر وزیر نمیشی وکیلی، مدیری چیزی بشی، غافل از اینکه هنوز اصول جامعه جدید رو یادنگرفتی و باید کمی از سرعتت کم کنی و خیلی چیزارو با دقت نظارت کنی  تا کم کم راهتو بازکنی.

مرحله چهارم- رها کردن: این مرحله مهمترین نقطه عطف منحنی تغییره. جاییه که همه ناامیدی‌ها، دل تنگی ها، تردیدها و ترس ها میاد سراغت و با خودت میگی من اینجا چیکار میکنم؟ به کجا میرسم؟ چی قراره بشه؟ اصن ارزش این همه سختی رو داره؟ اینجا جاییه که خیلی از مهاجرا به قول معروف کم میارن و برمیگردن. اگر یه وابستگی های عمیق(غیر از خانواده که برای اغلب ما یه وابستگی عاطفی عمیقه) مثل یه شغل که هنوز منتظرته یا عشقی که انتظارتو میکشه تا به سرانجام برسه و .. هم توی کشور خودت داشته باشی و در کشور مقصد تنها و بی هدف باشی، اوضاع خیلی وخیم تر هم میشه.

مرحله پنجم- جستجو: اگر از مرحله چهارم بگذری، یه چیزی شبیه پذیرش درونی اتفاق می افته. این تغییر و مشکلاتش رو قبول میکنی و دوباره اهدافی که تو رو به این مسیر کشونده با خودت مرور میکنی و شروع میکنی به پیدا کردن راه حل برای موانعی که داری. سعی میکنی اجتماع جدید، اصول و بازی هاشو بیشتر بشناسی و واقع بین باشی.

مرحله ششم- درک معنای تغییر: این مرحله در واقع نسخه بالغی از مرحله قبلیه. تغییر رو با تمام خوبی ها و بدی هاش درک میکنی. واقع بین تر میشی. از روی هوا میای روی زمین و شروع میکنی به ساختن زندگی جدید توی جایی که هستی. هنوزم تردیدها، ترسها و دلتنگی ها کم و بیش میان سراغت اما معنا و هدفی که تو رو کشونده به کشور مقصد برات پررنگ تر میشه و اتفاقات و تلاش هایی که انجام میدی برات معنا پیدا میکنند.

مرحله هفتم – درونی شدن تغییر: اینجا دیگه تغییر ملکه وجود آدم میشه. اینجا مرحله ‌ایه که کم کم تطابق صورت میگیره و مهاجر با انگیزه بیشتری برای حضور در ابعاد مختلف جامعه جدید تلاش میکنه. مهاجر کم کم حس میکنه از نقطه صفر دستگاه مختصات جدید روی محور مثب‌ها در حال حرکته. اینکه با چه سرعتی در حال حرکته دیگه بستگی به این داره که چی در چنته داشته باشه اما با هر سرعتی حس میکنه داره در مسیر مثبت حرکت میکنه.

و البته اینجا پایان ماجرا نیست، تا زندگی هست این بالا و پایین ها هست. این تغییر تموم میشه، تغییر بعدی، تغییر بعدی و شاید تمام زندگی همین مجموعه اتفاقات، تغییرها و تطبیق‌ها باشه. اگر از من بپرسد کلید مهاجرت چیه میگم پذیرش، باور و تلاش. پذیرش اینکه تغییر بزرگی در جریانه و قرار نیست کشور جدید بهشت برینی باشه که توش فرش قرمزی برای ورود ما پهن شده. پذیرش اینکه هر جامعه ای مشکلات خودشو داره و نکات مثبت خودش رو. باور به رویاهایی که آدم رو در این مسیر قرار داده، حتی در سخت ترین شرایط که البته کار آسونی هم نیست و بالاخره تلاش، نه فقط وقتی وارد کشور جدید میشیم بنظرم تلاش از قبل از حضور فیزیکی در کشور جدید شروع میشه. خیلی از کارها و آماده سازی ها رو میشه با هدفگذاری و برنامه ریزی خوب پیش از وقوع مهاجرت تدارک دید.

مهاجرت، یه تغییر بزرگه با کوله باری از تجربه های سخت و آسون. وقتی تصمیم گرفتی و آستین ها رو بالا زدی از پستی بلندی هاش نباید بترسی. دونستن اینکه این تغییر روی یه منحنی حرکت میکنه و همه ما کم یا بیش تمام این مراحل رو تجربه میکنیم، یه جور قوت قلبه یه جور باور به اینکه پس من هم میتونم…

با حرارت یوگا کنید!

پنجشنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۹۳

[«یوگای داغ» یا Hot Yoga یکی از روشهای نوین و غربی یوگاست که این روزها توی قاره امریکای شمالی از محبوبیت زیادی برخورداره. در این روش حرکات یوگا به مدت ۱ ساعت در سالنی با درجه حرارت میانگین ۳۸ درجه سانتیگراد تمرین میشه و به واسطه دمای هوا و قدرتی بودن حرکات، میزان تعرق به طرز عجیبی بالا میره .... کنجکاوی شناخت روش‌‌های مختلف یوگا، من رو کشید به سمت تجربه این روش تازه. پست حاضر تجربه شخصی منه از یوگای داغ!]

در مرکز شهر مونترال، در طبقه اول یکی از برج‌های اداری، تابلوی enso yoga به چشم می‌خوره. در همون بدو ورود متوجه میشی که با یک سالن ورزشی بسیار مدرن سر و کار خواهی داشت. کارمندان این مجموعه همگی جوان و خوشرو هستند. کارت دیجیتال ورود به مجموعه رو میگیری و وارد رختکن مدرن اون میشی. این مجموعه دو تا سالن بزرگ داره و به همین واسطه هر ساعتی که برسی، یک کلاس در حال اجراست و کلاس بعدی ظرف حداکثر نیمساعت آینده شروع خواهد شد. نگاهی به دور و بر که میندازی متوجه تابلوهایی میشه که روی اونها لیست اسامی افرادیه که بصورت رقابتی در حال پرکردن ۳۰ روز برنامه فشرده هستند و  از اینجا به بعد دیگه مطمئن میشی که خبری از یوگای سنتی نخواهد بود….

کلاس‌‌ها معمولا در سه قالب Hot Power Yoga، Hot Flow Yoga و Yin Yoga  برگزار میشه که تفاوت‌های کوچیکی با هم دارند. حرکات هر سه کلاس همون حرکات یوگای سنتی هستند. در کلاسهای Power Hotمعمولا دمای هوا بیشتر و حرکات قدرتی تر و مکث حرکات هم بیشتره. در Hot Flow دمای هوا متوسط و ریتم حرکات بصورت به هم پیوسته و سیکلیکه و در Yin Yoga دمای هوا خیلی ملایم‌تر و حرکات به طرز چشم‌گیری سبک تر هستند و البته زمان کلاس هم طولانی‌تر. در دو نوع اول میشه معنی واقعی «خیس عرق شدن» رو تجربه کرد!

از ساختار فیزیکی کلاس که بگذریم باید بگم یه چیزی در لایه زیرین این یوگا هست که برای من بسیار جالب بود و اون هم دخالت یه عامل بیرونی قوی مثل گرماست. در دقایق اول حس میکنی که امکان نداره توی این هوا دوام بیاری و گفتگوهای ذهنی اوج میگیره. درست مثل وقتی که توی زندگی واقعی تحت تاثیر یه عامل بیرونی طاقتت طاق میشه. بعد از اینکه متوجه میشی قرار نیست در شرایط بیرونی تغییری حاصل بشه حالا کم کم شروع میکنی با بدن و ذهنت ارتباط برقرار کردن و از هر بازدم برای خنک‌ کردن بدنت کمک میگیری و با هر دم سعی میکنی خودتو تازه کنی و این شاید معنای چیزی باشه که در موقعیت‌های سخت زندگی بهش میگیم صبر! برای من این تمرین در تجربه یوگای داغ از بخش بدنی‌اش با ارزش تر بود.