بایگانی “تجربه کردنی‌ها”

پرو‌‌ژه ۳۳۳

چهارشنبه, ۳ مرداد, ۱۳۹۷

[از وقتی خودمو شناختم خیلی اهل خرید و مرکز خریدگردی نبودم. وقتی هم میرفتم خرید، خیلی دنبال مارک‌ها و زرق و برق مغازه ها نبودم. یادم میاد وقتی فروشگاه تن‌درست رو پیدا کردم دیگه دغدغه لباس خریدنم کم شده بود. یادم نمیاد تا همین چند سال پیش که ایران بودم  بیشتر از ۵۰-۶۰ هزار تومن پول مانتو داده باشم. بدلباس نبودم و نیستم اما اساسا برای خرید لباس، سادگی، کیفیت و کاربردی بودنش برام مهمتر از هر چیز دیگه‌ای بوده همیشه. معمولا لباس و کفش‌هامو با وسواس انتخاب میکنم، جنس مرغوب میخرم و سالها استفاده میکنم. برای همین کمد لباس‌‌هام هیچ وقت پر از لباس و کفش نیست. ایران که بودم، گاهی مجبور میشدم برای این موضوع به اطرافیانم توضیح بدم. از وقتی برای مهاجرت اقدام کرده بودم، به سادگی میتونستم خودم رو توجیه کنم. میگفتم من که دیر یا زود باید همه زندگیمو بذارم توی دو تا چمدون و برم، بار زیاد نکنم بهتره. وقتی چمدون مهاجرت رو می‌بستم، کفش‌ها و لباس‌هام به زور یه چمدون رو پرکردند. اوایل مهاجرت، برای چندین ماه با یه ساک لباس زندگی کردم در حالی‌که چمدون‌هام در انباری یکی از دوستان خاک می‌خوردند. سال‌هاست این عادت با من هست. درست وقتی می‌رم خرید که نیازش رو کاملا حس کنم. مثلا گاهی میشه که میدونم برای روز کاری بعدی شلوار مناسب ندارم و بعد میرم خرید. خوشحالم از اینکه زندگی مصرفی امریکای شمالی با تمام تبلیغات فریبنده‌اش، با تمام مارک‌ها و الگوهای از پیش تعریف‌شده‌اش منو با خودش نبرد. اما اعتراف می‌کنم که بارها و بارها به زن ‌بودن خودم تردید کردم. چرا که بارها و بارها شنیده بودم که زن‌ها همیشه عاشق خرید هستند و هر چی بخرند باز هم کمه و بارها و بارها دیده بودم که چطور زیبایی یک زن رو با لباس و آرایش و زیورآلاتش تعریف کرده بودند. دیشب به پیشنهاد یکی از دوستان مستند مینیمالیسم رو دیدم و با پروژه ۳۳۳ آشنا شدمو برای اولین بار متوجه شدم، سبک زندگی و لباس پوشیدن ما آدم‌ها چقدر با سیستم ارزش‌گذاری ما مرتبطه .... ]

پروژه ۳۳۳ در واقع به چالش کشیدن سیستم ارزش‌گذاری جوامع مصرفی دنیای امروز ماست. چالشی که به ما اجازه می‌ده حرمت به ‌نفس و ارزش‌های واقعی‌مون رو از زیر آوار چشم و هم چشمی‌ها، رقابت‌ها، حسادت‌‌‌ها، زیاده‌خواهی‌ها و خودنمایی‌ها بیرون بیاریم.

پروژه ۳۳۳  ما رو دعوت می‌کنه تا ۳۳ آیتم پوششی (کفش، لباس، زیورآلات) که فکر میکنیم به ما و ارزش‌‌های ما نزدیک‌تر هستند رو انتخاب کنیم و سعی کنیم ۳ ماه رو فقط با پوشیدن اون‌‌ها سرکنیم و هر ۳ ماه این کار رو تکرار کنیم.

قوانی ساده این پروژه شامل موارد زیر هستند:

۱. هیچ وقت برای شروع و پیوستن به این چالش دیر نیست!

۲. این ۳۳ آیتم، شامل لباس، زی،رآلات و کفش می‌شوند.

۳. این ۳۳ آیتم شامل لباس زیر، حلقه ازدواج یا هر چیزی که بار معنوی و عاطفی داره نمی‌شوند.

۴. ۳۳ آیتم رو انتخاب کنید و بقیه البسه و کفش و زیورآلات رو در بسته‌بندی و مهر و موم کنید!

۵. به یاد داشته باشید که آیتم‌های انتخابی باید جواب‌گویی محیط کار، تفریحات و زندگی روزمره شما باشند. قرار نیست عذاب بکشید، اگر لباسی قابل استفاده نبود، اون رو جایگزین کنید.

این اولین فاز این پروژه است. فازهای بعدی شامل شناسایی و خلاص شدن از دست آیتم‌هاییه که ارزش افزوده‌ای به ما و زندگی ما نمیدن.

برای من مهاجرت چالش اجباری پروژه ۳۳۳ بود و خیلی چیزهای درونی و بیرونی بعد از اون دچار تغییرات اساسی شد!اگر با خواندن این نوشته بدنتون لرزید و حتی فکر کردن بهش براتون سخته، بهتون پیشنهاد میکنم با جدیت تمام، تغییر سبک زندگی و سیستم ارزش‌گذاریتون رو در اولویت کارهای زندگی قرار بدید. هیچ کدوم از ما نمی‌دونیم، شاید روزی بیاد که مجبور باشیم با حداقل‌‌ها زندگی کنیم، روزی که تغییر عادت‌ها دیگه خیلی سخت‌تر از اونی بشه که بتونیم خودمون رو ورای متعلقاتمون پیدا کنیم.

زندگی،انتخاب و دیگر هیچ

جمعه, ۱۵ دی, ۱۳۹۶

[قصه از یه چک آپ سالیانه ساده شروع شد و درخواست دکتر برای آزمایشات تخصصی‌تر که با کمک سوتفاهمات پزشکی و متعاقب اون ایام تعطیلات سال نو، تبدیل شد به هاله ای از ابهام و نگرانی. نتیجه شد افکار من و این پست که میخوانید.]

مثل یه فیلم به زندگیم نگاه کردم، نه با دقت و تمرکز و وسواس‌های معمول ذهنی که درست مثل یه تماشاچی غیرحرفه‌ای سینما. نقاطی از فیلم اوج می‌گرفت و توجه من رو به خودش جلب می‌کرد. مکث می‌کردم و طعم خاطرات اون لحظات رو در دهان مزه می‌کردم. سکانس‌هایی هم بود که دلم می‌خواست با دور تند از کنارشون بگذرم گویی که هیچ‌‌وقت اتفاق نیفتاده‌اند.

تمام اون لحظات دوست‌داشتنی که اگر بارها و بارها هم تکرار بشوند، تکراری نخواهند شد در یک نقطه تلاقی می‌کردند: عشق. عشق به خود، عشق به یار، عشق به طبیعت، عشق به همنوع. از عشق که می‌گویم از تعریف ساده‌ای حرف می‌زنم. عشق برای من همان حال خوبی‌ست، همان گرما و شعف درونی که انگار تمامی ندارد. عشق یعنی بالی که تو را از روی زمین بلند می‌کند و پروازت می‌دهد. عشق یعنی نوازش روح، خواه به دست یار، خواه به دست کار! عشق یعنی آنجا که با خودت مهربان‌تری، آنجا که از خودت برای دیگری مایه می‌گذاری تا شادیش را ببینی، عشق یعنی تمام لحظاتی که خودت را به دست نوازشگر طبیعت می‌سپاری. عشق یعنی لحظه‌‌ای که شاهد شکوفایی بذری می‌شوی که کاشته‌ای خواه در دل یار، خواه در دل خاک و خواه در ضمیر ناخودآگاه انسانی دیگر. عشق یعنی دست نوازشگری که بر سر و روی زندگیت می‌کشی. همان دستی که باری از دوشی برمیدارد یا حیوانی را سرپناه می‌شود.

و اما آن لحظات ناخوشایندی که آرزو می‌‌کنی کاش جور دیگری می‌بود. تمام آن لحظات هم، نوای مشترکی را همسرایی می‌کنند: ترس. آنجا که سالهاست دوره‌گرد آرزوهایت شده‌ای. آنجا که ترسیده‌ای و مانده‌ای. آنجا که از فرط ترس‌هایت خودت را فراموش کردی. آنجا که ترسیدی و سکوت کردی. آنجا که ترسیدی و دل نباختی. درست همان لحظه که بخاط ترس از تصویرت در نگاهت دیگران ترسیدی و نپریدی. آنجا که از ترس عقب ماندن از قافله، گیرکردی و نرفتی. آنجا که آهنگ وجودت را نخواندی. آنجا که تو ماندی و افسوس!

‌زندگی چیزی نیست جز یک انتخاب، انتخابی ابدی بین ترس و عشق. انتخابی که هر لحظه از آن ناگزیریم. باشد انتخابمان جز عشق نباشد ….

از تو ممنونم که ….

شنبه, ۲۷ خرداد, ۱۳۹۶

یه قلم و کاغذ بردار و یه جایی با خودت خلوت کن. به زندگیت فکر کن. مسیری که تا امروز اومدی. به اون لحظات ناب نابی که از یکی از پله‌های زندگیت بالا رفتی و وارد مرحله بعدی شدی. لحظاتی که بزرگت کردند. به اون لحظه‌هایی که از سال‌ها پیش هنوز در ذهن تو پررنگ هستند. لحظه‌هایی که هنوز بعد از سال‌‌ها وقتی یادت میان تمام وجودتو گرم می‌کنند و یه لبخندی گوشه لبات میشینه. خیلی به تاریخ تولد معتقد نیستم. یعنی چند سالی میشه که نیستم. بنظرم بعضی سال‌ها هیچوقت توشون متولد نمیشیم و بعضی سال‌‌ها هست که چندین بار دوباره از نو ساخته میشیم و تولد دوباره پیدا می‌کنیم. به اون لحظه‌ها فکر کن، به اون تولدهای دوباره.

حالا به آدم‌هایی فکر کن که با بودنشون تو رو به اون لحظه‌ها رسوندند. دقیق باش. خوب که فکر کنی آدم‌‌هایی در زندگی تو بودند و هستند که با حضورشون این لحظات رو برات ساختند. با محبتشون، با باورشون و با گرفتن دست‌هات. عمیق‌تر که فکر کنی به جای عجیبی می‌رسی. آدم‌هایی که با نبودنشون، با کم لطفیشون و با رفتار نابجاشون باعث حرکت، حتی پریدن تو از یه مرحله به مرحله بعدی شدند. دور اسم اونها خط بکش!‌

نمی‌دونم به چه روشی بلدی این کار رو انجام بدی. شاید روشت از یه آدم به یه آدم دیگه متفاوت باشه. به هر روشی که بلدی دست به کار شو! تا هستند و هستی ازشون تشکر کن. نذار کار به جایی برسه که دستت بهشون نرسه و تو بمونی با یه دنیا حرف نگفته و افسوس.

ببین اصلا منظورم یه لیست بلند و بالا از در و همسایه و دوست و آشنا نیست! منظورم تمام رهگذران زندگیت که اومدند و رفتند نیست. پاش که بشینی میفهمی چی میگم. این آدم‌ها شاید تعدادشون به تعداد انگشت‌های یک دست هم نرسه. آدم‌هایی که به معنای واقعی در عمیق‌ترین لایه‌‌های وجود تو تاثیرگذار بودند. منظورم از این تشکر‌های معمول و دم دستی هم نیست. باید بهشون بگی که دقیقا برای چی ازشون ممنون هستی و برای رشد تو چه کردند. حرف از کارهای مادی نیست، یه جایی یه گوشه‌ای از وجود تو با این آدم‌ها همیشه ترمیم‌شده یا رشد کرده. این آدم‌ها شایسته هستند که بدونند کجای دفتر زندگی تو به قلم وجود اونها نوشته شده. باید براشون بگی که تا چه حد قدردان حضور اونها هستی.برای اونها که دور اسمشون خط کشیدی کار سختی پیش روته. اما تلاش کن. در این کار دریافت ‌های عمیق درونی هست که ابد باهات خواهند موند. بهت قول می‌دم

از اینجا شروع کن. یه قلم و کاغذ سپید و نوشتن اولین جمله: «از تو ممنونم که ….»

این حقیقت، نه مجازست …..

شنبه, ۲۰ خرداد, ۱۳۹۶

[جوامع مجازی کم‌کم دارند بیش از اونچه تصور میشد جای دنیای واقعی رو در زندگی ما میگیرند. شخصیت‌های مجازی، روابط مجازی، مشاغل مجازی و بطور کلی زندگی مجازی داره بخشی از روزمرگی نه تنها جوان‌ها بلکه افراد میانسال و کهنسال میشه. بعنوان کسی که سالها در حوزه نرم‌افزار فعالیت کردم همیشه این موضوع برام جالب بوده که چطور نیازهای فردی و اجتماعی و امکانات نر‌‌م‌افزاری بر روی هم بطور متقابل تاثیرگذارند. بعبارت دیگه چطور نیازهای فردی و اجتماعی باعث تولید امکانات جدید نر‌م‌افزاری میشوند و از طرف دیگه نیازهای جدیدی به واسطه قابلیت‌های سخت افزاری و نرم‌افزاری وارد دنیای آدم‌ها میشن. بارها به این فکر کردم که بسیاری از قابلیت‌های شبکه‌های اجتماعی مجازی مثل فیس بوک، توییتر، اینستاگرام و لینکدین در واقع پیاده‌سازی یک رفتار انسانی است که شاید قبلا حتی تقبیح میشده اما بواسطه این قابلیت‌‌های نرم‌افزاری کم‌کم داره تبدیل به رفتارهای قابل قبول انسانی میشه، بی‌آنکه ما بهش آگاه باشیم. در این پست تاملی کردم بر برخی از این قابلیت‌های دنیای مجازی و معادل اونها در دنیای حقیقی انسان‌ها .... امیدوارم این پست کسی رو اذیت نکنه. می‌خوام بدونید من وقت نوشتن این پست به خودم و رفتارهای مجازی خودم هم بارها و بارها فکر کردم و ردپای برخی از اونها رو در خودم هم پیدا کردم. این پست انگشت اتهام به هیچ انسانی نیست. تنها امیدوارم دریچه‌ای باشه برای یک نگاه تازه به پدیده دنیای مجازی که با زندگی ما عجین شده .... ]


قابلیت جواب دادن به یک دعوت با گزینه Interested/Maybe: ساختن وقایع و مراسم و دعوت افراد برای شرکت در اونها بی‌تریدی یکی از امکانات جذاب شبکه‌های اجتماعی مجازیه که داره به سادگی جای برنامه‌ریزی‌های پرهزینه و زمانبر مارکتینگ رو میگیره. اما از طرف دیگه اضافه‌کردن گزینه Interested/Maybe بعنوان پاسخ به یک دعوت شما رو یاد بلاتکلیفی دنیای آدم‌ها نمی‌اندازه؟ اونجا که می‌خوایم تا آخرین لحظه تمام گزینه‌های موجود رو بررسی کنیم و تا جایی پیش می‌ریم که یا گزینه‌ها رو از دست می‌دیم و یا دچار فلج تصمیم‌گیری می‌شیم. اونجا که با بی‌مسولیتی تمام آخرین لحظه با‌خبر یا بی‌خبر به یه مهمونی میریم بدون اینکه فکر کنیم میزبان برای تدارک باید از تعداد مهمان‌ها خبر داشته باشه. اونجا که حق خودمون می‌دونیم که همه چیز رو در یک حالت تعلیق نگه داریم و بعد از مدتی زندگی‌مون میشه تعلیقی ابدی پر از پرونده‌های باز و نیمه کاره….

Deactivate کردن حساب کاربری: این قابلیت اولین بار بوسیله فیس‌بوک معرفی شد و یادم میاد مقاله‌های زیادی در این باره بود که در واقع یه جور خودکشی مجازیه وقتی از دنیا و آدم‌‌هاش خسته می‌شیم و می‌‌خوایم به جای رویارویی با واقعیت‌های زندگیمون و ایجاد تغییرات لازم، گوشه‌گیری کنیم و به نوعی صورت مساله خودمون رو از دفتر آدم‌‌ها و روابط حذف کنیم. اونجا که می‌خوایم در گوشه‌ای بشینیم و تماشاچی باشیم. اونجا که حرکت برامون سخت می‌شه و جرات تغییر رو ندارم و به گوشه‌ای می‌خزیم که دیده نشیم که هیچ توقعی درب خونه ما رو نزنه. نکته قابل توجه این قابلیت اینه که با تمام گوشه‌گیری که از دنیای مجازی می‌کنیم، می‌تونیم همچنان به دنیای دیگران سرک بشیم مثل یک شبح!‌ انگار مردیم و تموم شدیم اما روحمون هنوز در حال گشت و گذاره ….

Invisible، Read vs Delivered، Seen Recently: و تمام امکانات دیگه‌ای از این دست. امکاناتی که به ما این اجازه رو می‌دند که به نوعی با واقعیت حضور خودمون بازی کنیم. باشیم اما وانمود کنیم که نیستیم. خونده باشیم اما به روی خودمون نیاریم. به نوعی انگار پنهان بشیم. به نظرم این گروه از قابلیت‌ها به نوعی پنهان‌کاری و ترس حقیقت دنیای آدم‌‌ها رو شبیه‌سازی و ترغیب می‌کنه. ترس از دیده شدن، ترس از سکوت، ترس از ندانستن، ترس از اختیار داشتن! آدمیزاد، اشرف مخلوقاتی که  «انتخاب» از مشخصه‌های بارزشه، به سطحی نزول میکنه که باید از برملا شدن این حقیقت که چیزی رو دیده اما در حال حاضر نمی‌خواد به اون جواب بده، یا از اینکه ساعت دقیق آخرین حضورش در یک محل مشخص باشه و یا از اینکه حضور داشته باشه اما سکوت کنه، واهمه داشته باشه …..

Clear History: بارها و بارها در دنیای آدم‌ها شنیده‌ام که ای کاش انسان حافظه نداشت! ای کاش میشد برخی اتفاقات و آدم‌ها رو برای همیشه از ذهن پاک کرد. کجای داستان انسان ما رو به اینجا رسوند که به جای روبرو شدن با گذشته‌مون و حل اون، به جای درس گرفتن و تجربه‌اندوزی تصمیم گرفتیم تاریخ رو پاک کنیم و طوری که گویی هیچوقت اتفاقی نیفتاده از داستان‌های زندگی‌مون بیرون بیایم؟ کجا بود که با حذف تاریخ، محکوم به تکرار اون شدیم؟

Hide: حذف ناملموس آدم‌ها از زندگیمون در حالیکه اونها باور دارند که هنوز در زندگی ما هستند. اونجا که به جای شفاف‌کردن روابطمون، دفاع از مرزهای فردی‌مون و به جای بیان دلخوری‌ها و دل‌نگرانی‌هامون، برای آدم‌‌ها پرونده‌سازی می‌کنیم و چون جرات صدور حکم رو نداریم و یا بلد نیستیم مسالمت‌آمیز رابطه‌هامون رو ترمیم یا پاکسازی کنیم، کوله‌ای میشیم از روابط نیمه‌کاره و نیمه‌تمام. حرف‌های ناگفته، تلاش‌‌های ناکرده و یا دلخوری‌‌های پنهان اما با این حال جرات نداریم که دستمون رو از دست ارتباطی ناخوشایند رها کنیم. اینجاست که تمام محتوای زندگی اون آدم رو از دنیای خودمون حذف می‌کنیم بی‌آنکه تصمیم خودمون رو با اون درمیون بذاریم. انگار ما آدم‌ها از دنیای سو تفاهم‌های حل‌نشده‌ای که زیر قالیچه و در صندوق خاطرات ما جا داشته باشند بیش از شفافیت لذت می‌بریم. انگار ما آدم‌‌ها به جای حل مسایل و سبک‌کردن ذهن و احساساتمون ترجیح می‌دیم صورت مساله رو به نوعی پاک کنیم و دلخوش کنیم که «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» ….

Delete: پاک کردن حرف‌های زده شده! قطعا این قابلیت کاربردهای مثبت زیادی داره اما صادقانه جند بار ازش برای پس گرفتن حرفی که ناسنجیده زدیم، زباله فکری که روی سر دیگری خالی کردیم، قولی که دادیم و نتونستیم پای اون بایستیم و یا رفتار، باور یا گفتاری که ازش پشیمون هستیم یا در اون تجدید نظر کردیم، استفاده کردیم. گاهی فکر میکنم اگر این امکان نبود شاید تمرین بهتری بود برای تامل کردن و سنجیده حرف زدن، برای افتخار کردن به چیزی که بودیم و مسیری که اومدیم، برای قبول این حقیقت که ما انسان‌ها موجودات نیمه‌تمام و ناکاملی هستیم که در مسیر رشدمون خراب‌کاری‌های زیادی کردیم و می‌کنیم اما همین خراب‌کاری‌هاست که ما رو می‌سازه. تمرین‌ خوبی برای نگاه کردن به مسیر حقیقی زندگیمون‌. تمام نقاط تیره و روشن. تمرین خوبی برای آسیپ‌پذیر اما واقعی‌تر بودن …..

Like: در دنیایی که آدم‌هاش بواسطه زیاده‌خواهی دارند کم‌کم از دیدن نیمه پر لیوان عاجز میشند و تحسین آنچه که خودشون و دیگران دارند داره تبدیل به حسرت و بخل و حتی بی‌تفاوتی می‌شه، در دنیای که زبان تحسین در گلوی ما به سختی می‌چرخه و عیب‌جویی و انتقاد جزیی از مصادیق روشن‌فکری و متفاوت بودن به حساب می‌یاد. در چنین دنیایی امکانی گذاشته شده که با اون میشه به‌سادگی تحسین کرد، تشویق کرد، حمایت کرد. لایک کردن رو دوست دارم. یه جوری انگار با حداقل کلمات، حمایت و تحسین خودتو به آدم‌‌های دیگه می‌رسونی. یه جور انگار با صرف حداقل زمان و انرژی خودت رو در دنیای دوستان و آشنایان و حتی آدم‌‌های دورتر نگه می‌داری. برای شخص من، اینطوریه که گاهی نگاهی به لایک‌ها می‌کنم و از این طریق متوجه می‌شم که طرز فکر و نوع نگاهم با کدامیک از اطرافیانم نزدیک‌تره و یا اینکه روشون تاثیرگذاره. بهم یه جور حس نزدیکی می‌ده به آدم‌هایی که چه از نظر مکانی ، چه ار نظر نوع ارتباطی شاید چندان نزدیک هم نباشیم. در چنین شرایطی آدم‌هایی هم هستند که حتی لایک ‌هاشون رو در دنیای مجازی جیره‌بندی می‌کنند. تا کجا رفتیم ما آدم‌ها که «چراغ خاموش رفتن» برامون از افتخارات و نمادی از روشن‌فکری و خاص بودن شده. تا چه حد حقیر شدیم که برای اینکه رد پایی ازمون به جا نمونه، فرصت‌های ساده مثبت دیدن، تحسین کردن و انرژی و حس خوب دادن به دیگران رو هم از خودمون می‌گیریم ……

Poke: هیچوقت درکش نکردم. لیست بلند و بالایی دارم از آدم‌‌هایی که من رو Poke کردند. گویا یه جور درخواست توجه باشه. یه جور سر به سر گذاشتن، یه جور ابراز محبت!‌ هیچوقت نفهمیدم وقتی میشه با یک مسیج صادقانه و ساده رک و پوست‌کننده قصد و نیت و درخواستت رو بگی چرا باید به انواع و اقسام روش‌‌هایی که می‌تونه از منظر نگاه هر آدمی متفاوت باشه، متوسل بشی. این شما رو یاد جایی نمی‌اندازه که آدمی رو دوست داریم، ازش خوشمون میاد، دلمون می‌خواد بیشتر بشناسیمش اما ترجیح می‌دیم خودمون رو برای حتی شنیدن یه جواب «نه» ساده به خطر نندازیم؟ که مبادا اون تصویر ذهنی بی‌نقصی که از خودمون داریم خدشه‌دار بشه؟ یاد تمام حسرت «نگفتن‌ها» نمی‌اندازه. بنظرم این قابلیت از اون قابلیت‌‌هایی‌ست که برای آدم‌ها ساخته شده تا بار حسرت‌هاشون رو بشتر کنند و دنیاشون رو با بازی‌های روانی غیرضروری پیچیده‌تر کنند.

Block: البته که همیشه باید چاره‌ای باشه برای رفع مزاحمت‌ها و حفظ حریم خصوصی اما گاهی فکر می‌‌کنم امکان حذف ضربتی یک آدم از زندگی باید دلیل محکمی داشته باشه خصوصا اگر اون آدم یه دوست باشه، اونم یه دوست قدیمی. این امکان یعنی از زندگی من برو بیرون و به هیچ طریقی دیگه به من دسترسی نداشته باش!‌ داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که شاید به همین خاطر هست که در انتخاب دوست و معاشر بی‌پروا شدیم و برخلاف باور شازده کوچولوی سنت اگزوپری در هر دکانی دوست معامله می‌کنیم. چون در گوشه پنهای از ناخودآگاهمون می‌دونیم هروقت که دلمون خواست بدون هیچ تلاش و مسولیت‌پذیری فقط کافیه با بلاک کردن در چند ابزار ارتباطی و شبکه مجازی اون آدم رو برای همیشه از زندگی خودمون حذف کنیم بدون اینکه هیچ جوری دوباره دستش به ما برسه!‌

گاهی فکر می‌کنم اگر همین امروز، شماره تماسم رو تغییر بدم و از تعدادی از شبکه‌های مجازی بیرون بیام آدم‌‌های زیادی هستند که برای همیشه به خاطرات می‌پیوندند و به من دسترسی نخواهند داشت. داشتم فکر می‌کردم گم‌شدن در دنیای آدم‌ها اصلا کار سختی نیست، مهم نیست که چقدر شبکه مجازی جدید با امکانات تازه تولید بشه، گم شدم در این دنیا خیلی راحت‌تر از قبل شده چرا که شبکه‌های مجازی آهستگی روابط و توانایی کشف آدم‌ها رو از ما گرفتند و در لفافه‌ای از سهولت دسترسی، ما رو تنبل‌تر از اون کردند که به قول شازده کوچولو آدم‌ها رو اهلی کنیم ….. ما در این دنیای مجازی که آینه‌ای از حقیقت انسانی و حیوانی ماست، تنهاتر از همیشه هستیم….

زمانی برای مستی با اسب ها

شنبه, ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۶

[«یوگا با اسب‌ها»، عنوان اغواکننده‌ای بود. من هم که میدانی حرف تجربه‌های معنوی تازه که باشد گیر می‌افتم. یک مزرعه اسب‌سواری دورافتاده، مربی مورد علاقه و یک تیم ناب. کودکی روی ویلچر، چند زن و مرد جوان و میان سال و حتی کهن‌سال، یک مادر جوان با دو فرزند خردسالش، یک سرخ پوست و کودکانی که شادمانه در میان اسب‌ها و مزرعه میخرامیدند و در این تجربه پدرها و مادرهایشان را همراهی می‌کردند. این تجربه ۶ ساعته در دل طبیعت برای من تبدیل شد به یک کلاس «جامعه‌شناسی» تمام عیار!]

روی زمین دور هم نشستیم. دوره با نم‌نم بارون در کلبه‌ای وسط مزرعه شروع شد. صاحب مزرعه زنی بود با روحیه‌ای ویژه. قدرت، آرامش و نگاه فلسفی طنزآمیزی به زندگی داشت. مارتین مربی دوره ازش خواست برامون از دنیای اسب‌ها بگه. روی صندلی کوتاهی که نشسته بود جابجا شد، کلاه کابوی‌شو از سرش برداشت، مدتی تو چشمامون نگاه کرد و بعد صحبت رو آغاز کرد. بهمون گفت که اسب‌ها چطور فضای خودشون رو در بین آدم‌‌ها و دیگر اسب‌ها پیدا میکنند. اینکه هر اسبی چقدر منحصر بفرده با اینحال مثل ما آدم‌ها که به فرد می‌میریم اونها هم فردیت خودشونو در بودن کنار جمع پیدا می‌کنند و به همین خاطر بصورت گروهی زندگی می‌کنند. از این گفت که چطور هر گروه یه سرگروه داره و یه جانشین سرگروه که اگر به هر دلیل سرگروه نباشه بصورت خودکار جای اون رو می‌گیره. سرگروه کارش حمایت و مراقبت از اعضای ضعیف‌تر گروهه. از این گفت که ما در جامعه اونها عنصر جدیدی هستیم و مدتی طول میکشه تا انرژی ما رو دریافت کنند و ما رو به درون خودشون راه بدن. گفت باید صبور باشید و اجازه بدید تا انرژی شما با اونا یکی بشه. اونوقت شما رو حس می‌کنند و به درون خودشون می‌پذیرند و توضیح داد که هر چی شفاف‌تر باشید و برای ورود به دنیای اونها بازتر زودتر این اتفاق میفته. به اینجای حرف‌ها که رسید یاد مهاجرت افتادم…. وقتی از گروه خودت جدا میشی واردفضای گروه جدید میشی.

با این توضیحات وارد فضای مزرعه شدیم. فضا رو بندکشی کرده بودند که به اسب‌ها برای پیدا کردن مسیرشون کمک می‌کرد. مثل جامعه ما آدم‌ها که قوانین و حدود و امکانات، مرز آزادی ما رو برای پیدا کردن مسیر زندگیمون مشخص می‌کنند. یه جایی وسط مزرعه و محوطه‌ مسیر رفت و آمد اسب‌ها،  محل حضور ما در این جامعه جدید با طناب مشخص شده بود. قرار شد ما بایستیم و فقط سعی کنیم حضورمون رو با اسب‌ها شریک بشیم و اجازه بدیم که اونها حضور ما رو درک کنند. از دو طرف مزرعه درب اصطبل‌ها باز شد و دو گروه اسب از مسیر تعیین شده به سمت ما دویدند. با اینکه یک طناب نازک فاصله‌ی بین ما رو مشخص می‌کرد اما به محض رسیدن به طناب ایستادند. کمی دور ما چرخیدند و نگاهمون کردند. بعد انگار که نبردی بین خودشون در جریان باشه شروع کردند به شیهه کشیدن. مربی و صاحب مزرعه توضیح دادند که این دو گروه متفاوت هستند که دارند سعی می‌کنند تا در مقابل هم صف‌آرایی کنند و جایگاه خودشون و سرگروهشون رو تثبیت کنند. بعد از مدتی طوفان‌‌ خاموش شد و انگار این دو گروه در کنار هم به صلح رسیدند. درست مثل جهان ما آدم‌‌ها! قوم‌ها و قبیله‌ها با هم جنگیدند و هنوز هم میجنگند تا مرزهاشون رو مشخص کنند، تا از قبیله‌شون دفاع کنند، تا سهم کافی از این زمین رو برای زندگی خودشون و قومشون تصاحب کنند. طوفان که فرونشست اسب‌ها در آرامش متوجه حضور ما شدند. درست وقتی کشوری در صلح و آرامش توجه خودش رو می‌ده به ارزش‌ و نیازهای والاتر انسانی. ما رو بوکشیدند. سرشون رو بهمون نزدیک کردند و ایستادند و ما رو نگاه کردند. تا جایی که انگار حضور ما رو بی‌خطر و دوستانه دیدند. اونجا بود که مشغول چرا کردن شدند. یک همزیستی مسالمت‌آمیز ….

اینجا مرحله دوم تمرین‌ها شروع شد. حالا قرار بود ما در گروه‌های ۴-۵ نفره از فضای امن خودمون بیرون بیایم و به سمت اسب‌ها بریم. درست مثل وقتی که از خانواده جدا میشیم و میخوایم راه ورودمون به جامعه رو پیدا کنیم و اولین جایی که هویت و امنیت پیدا میکنیم در جمع همسالانمون هست. گروه اول همراه مارتین، مربی دوره، دست‌های همدیگه ‌رو گرفتند و از زیر طناب وارد فضای اسب‌‌ها شدند. مارتین آغوشش رو باز کرده بود و راه می‌رفت. اسب‌ها کم کم به سمتشون اومدند و دورشون جمع شدند. اونها هم گره دست‌هاشون رو رها کردند و در عین اینکه کنار هم بودند مشغول نوازش اسبها شدند. از دور صحنه زیبایی بود. انگار دو جامعه در هم گره خوردند. جامعه جدید با آغوش باز و صادقانه برای حضور در جامعه اسب‌ها اعلام آمادگی و علاقه کرد و اسب‌ها کاملا این رو درک کردند و اونها رو پذیرفتند. گروه دوم از ابتدا جدا از هم و پراکنده پیش رفتند. فردیت و تردید اونها باعث شد که اسب‌‌ها اعتنایی به حضورشون نکنند و در کنار هم مشغول به چراکردن باقی بمونند.

تجربه گروه سوم برای من خیلی شیرین بود. بچه‌ها بودند. همه‌شون همراه هم بدون هیچ تردید یک راست به سمت محل اجتماع اسب‌ها رفتند. دو سه نفرشون هوای بچه‌ای که روی ویلچر بود رو داشتند و بقیه هم کنار اونها در حال حرکت بودند. اسب‌ها نه تنها به سمت اونها اومدند بلکه یکی از اسب‌ها سعی میکرد ویلچر بچه رو از عقب هل بده و بیشتر اون رو به داخل جمع خودشون بکشه. بچه ناخودآگاه دست روی فضای زیر گرن اسب گذاشت جایی نزدیک قلب اسب. صحنه عجیبی بود. انگار دو تا دوست قدیمی همدیگه رو ملاقات کرده بودند. وقتی برگشتند، مربی ازش پرسید نترسیدی؟ گفت نه!‌ من رو دوست داشت اینو حس می‌کردم و ایمان داشتم به من لطمه نمیزنه….! ناخودآگاه اشک‌هام سرازیر شد. حس کردم چقدر ما آدم‌ها از فضای سالم عشق و اعتماد دور شدیم و پیچیده‌گی خوراک زندگیمون شده …..

و اما تمرین آخر …. درون یه فضای بسته اسب سواری بودیم. دو تا اسب با دو شخصیت مختلف: یکی پیرو و یکی سرگروه. کار ما چی بود؟ این بار هر گروه باید سعی میکرد این دو اسب رو برای مدتی در یک جهت به دویدن ترغیب کنه و بعد از مدتی هر دو رو آرام کنه و به ایستادن دعوت کنه. تجربه فوق‌العاده‌ای بود. میتونستی توش تمام اشتباهات مدیریتی رو ببینی. چشم‌گیرترینش تجربه یکی از گروه‌ها بود که حرکات دست و بدن و اشارات ضمنی اعضای گروه که رهبری این دو اسب رو به عهده داشتند همسو نبود. این باعث میشد، اسب سرگروه مسیر خودش رو بره و اسب پیرو هم گیج شده بود و ایستاده بود. شاید این یکی از بارزترین نقاط قوت رهبران و مدیران تاثیرگذار دنیاست. کسانی که چشم‌انداز روشنی از مسیر دارند و می‌تونند اون رو با ایمانی قوی با بقیه به اشتراک بذارن و اونها رو با حرکتی منسجم ترغیب به حرکت در مسیر مورد نظرشون بکنند.

نکته بعدی که توجه من رو خیلی به خودش جلب کرد نسبت میزان تحرک افراد بود برای کنترل با تاثیرگذاری واقعی!‌ بعضی‌ها تمام مدت دنبال اسب‌ها می‌دویدند و یا با حرکت دستشون اونها رو به ایستادن ترغیب می‌کردند که خیلی هم موفق نبود. برخی هم سعی می‌کردند، با حداقل حرکت اما مصمم و تاثیرگذار باشند. یاد گرفتم که تاثیرگذاری همیشه در حرکت بیشتر نیست، گاهی یک سکوت معنادار،  یک حرکت ساده و یا حتی فقط بودن می‌تونه تاثیری رو بذاره که هیچ کلام یا عملی توان اون رو نداره …. کافیه با خودت یکپارچه باشی، بدونی از کجا اومدی، کجا میخوای بری، ارزش‌ها و مرزهات کجاست … علی‌رغم تمام شباهت‌‌ها، ارزش‌هایی هست که جوامع انسانی رو از جوامع حیوانی متمایز می‌کنه …. .پس یادمون نره که با اینکه‌ «چرا» ها راهنمای چگونه‌گی‌ها هستند اما هدف هر وسیله‌ای رو توجیه نمی‌کنه …