بایگانی “روزمرگی‌ها”

از تو ممنونم که ….

شنبه, ۲۷ خرداد, ۱۳۹۶

یه قلم و کاغذ بردار و یه جایی با خودت خلوت کن. به زندگیت فکر کن. مسیری که تا امروز اومدی. به اون لحظات ناب نابی که از یکی از پله‌های زندگیت بالا رفتی و وارد مرحله بعدی شدی. لحظاتی که بزرگت کردند. به اون لحظه‌هایی که از سال‌ها پیش هنوز در ذهن تو پررنگ هستند. لحظه‌هایی که هنوز بعد از سال‌‌ها وقتی یادت میان تمام وجودتو گرم می‌کنند و یه لبخندی گوشه لبات میشینه. خیلی به تاریخ تولد معتقد نیستم. یعنی چند سالی میشه که نیستم. بنظرم بعضی سال‌ها هیچوقت توشون متولد نمیشیم و بعضی سال‌‌ها هست که چندین بار دوباره از نو ساخته میشیم و تولد دوباره پیدا می‌کنیم. به اون لحظه‌ها فکر کن، به اون تولدهای دوباره.

حالا به آدم‌هایی فکر کن که با بودنشون تو رو به اون لحظه‌ها رسوندند. دقیق باش. خوب که فکر کنی آدم‌‌هایی در زندگی تو بودند و هستند که با حضورشون این لحظات رو برات ساختند. با محبتشون، با باورشون و با گرفتن دست‌هات. عمیق‌تر که فکر کنی به جای عجیبی می‌رسی. آدم‌هایی که با نبودنشون، با کم لطفیشون و با رفتار نابجاشون باعث حرکت، حتی پریدن تو از یه مرحله به مرحله بعدی شدند. دور اسم اونها خط بکش!‌

نمی‌دونم به چه روشی بلدی این کار رو انجام بدی. شاید روشت از یه آدم به یه آدم دیگه متفاوت باشه. به هر روشی که بلدی دست به کار شو! تا هستند و هستی ازشون تشکر کن. نذار کار به جایی برسه که دستت بهشون نرسه و تو بمونی با یه دنیا حرف نگفته و افسوس.

ببین اصلا منظورم یه لیست بلند و بالا از در و همسایه و دوست و آشنا نیست! منظورم تمام رهگذران زندگیت که اومدند و رفتند نیست. پاش که بشینی میفهمی چی میگم. این آدم‌ها شاید تعدادشون به تعداد انگشت‌های یک دست هم نرسه. آدم‌هایی که به معنای واقعی در عمیق‌ترین لایه‌‌های وجود تو تاثیرگذار بودند. منظورم از این تشکر‌های معمول و دم دستی هم نیست. باید بهشون بگی که دقیقا برای چی ازشون ممنون هستی و برای رشد تو چه کردند. حرف از کارهای مادی نیست، یه جایی یه گوشه‌ای از وجود تو با این آدم‌ها همیشه ترمیم‌شده یا رشد کرده. این آدم‌ها شایسته هستند که بدونند کجای دفتر زندگی تو به قلم وجود اونها نوشته شده. باید براشون بگی که تا چه حد قدردان حضور اونها هستی.برای اونها که دور اسمشون خط کشیدی کار سختی پیش روته. اما تلاش کن. در این کار دریافت ‌های عمیق درونی هست که ابد باهات خواهند موند. بهت قول می‌دم

از اینجا شروع کن. یه قلم و کاغذ سپید و نوشتن اولین جمله: «از تو ممنونم که ….»

این حقیقت، نه مجازست …..

شنبه, ۲۰ خرداد, ۱۳۹۶

[جوامع مجازی کم‌کم دارند بیش از اونچه تصور میشد جای دنیای واقعی رو در زندگی ما میگیرند. شخصیت‌های مجازی، روابط مجازی، مشاغل مجازی و بطور کلی زندگی مجازی داره بخشی از روزمرگی نه تنها جوان‌ها بلکه افراد میانسال و کهنسال میشه. بعنوان کسی که سالها در حوزه نرم‌افزار فعالیت کردم همیشه این موضوع برام جالب بوده که چطور نیازهای فردی و اجتماعی و امکانات نر‌‌م‌افزاری بر روی هم بطور متقابل تاثیرگذارند. بعبارت دیگه چطور نیازهای فردی و اجتماعی باعث تولید امکانات جدید نر‌م‌افزاری میشوند و از طرف دیگه نیازهای جدیدی به واسطه قابلیت‌های سخت افزاری و نرم‌افزاری وارد دنیای آدم‌ها میشن. بارها به این فکر کردم که بسیاری از قابلیت‌های شبکه‌های اجتماعی مجازی مثل فیس بوک، توییتر، اینستاگرام و لینکدین در واقع پیاده‌سازی یک رفتار انسانی است که شاید قبلا حتی تقبیح میشده اما بواسطه این قابلیت‌‌های نرم‌افزاری کم‌کم داره تبدیل به رفتارهای قابل قبول انسانی میشه، بی‌آنکه ما بهش آگاه باشیم. در این پست تاملی کردم بر برخی از این قابلیت‌های دنیای مجازی و معادل اونها در دنیای حقیقی انسان‌ها .... امیدوارم این پست کسی رو اذیت نکنه. می‌خوام بدونید من وقت نوشتن این پست به خودم و رفتارهای مجازی خودم هم بارها و بارها فکر کردم و ردپای برخی از اونها رو در خودم هم پیدا کردم. این پست انگشت اتهام به هیچ انسانی نیست. تنها امیدوارم دریچه‌ای باشه برای یک نگاه تازه به پدیده دنیای مجازی که با زندگی ما عجین شده .... ]


قابلیت جواب دادن به یک دعوت با گزینه Interested/Maybe: ساختن وقایع و مراسم و دعوت افراد برای شرکت در اونها بی‌تریدی یکی از امکانات جذاب شبکه‌های اجتماعی مجازیه که داره به سادگی جای برنامه‌ریزی‌های پرهزینه و زمانبر مارکتینگ رو میگیره. اما از طرف دیگه اضافه‌کردن گزینه Interested/Maybe بعنوان پاسخ به یک دعوت شما رو یاد بلاتکلیفی دنیای آدم‌ها نمی‌اندازه؟ اونجا که می‌خوایم تا آخرین لحظه تمام گزینه‌های موجود رو بررسی کنیم و تا جایی پیش می‌ریم که یا گزینه‌ها رو از دست می‌دیم و یا دچار فلج تصمیم‌گیری می‌شیم. اونجا که با بی‌مسولیتی تمام آخرین لحظه با‌خبر یا بی‌خبر به یه مهمونی میریم بدون اینکه فکر کنیم میزبان برای تدارک باید از تعداد مهمان‌ها خبر داشته باشه. اونجا که حق خودمون می‌دونیم که همه چیز رو در یک حالت تعلیق نگه داریم و بعد از مدتی زندگی‌مون میشه تعلیقی ابدی پر از پرونده‌های باز و نیمه کاره….

Deactivate کردن حساب کاربری: این قابلیت اولین بار بوسیله فیس‌بوک معرفی شد و یادم میاد مقاله‌های زیادی در این باره بود که در واقع یه جور خودکشی مجازیه وقتی از دنیا و آدم‌‌هاش خسته می‌شیم و می‌‌خوایم به جای رویارویی با واقعیت‌های زندگیمون و ایجاد تغییرات لازم، گوشه‌گیری کنیم و به نوعی صورت مساله خودمون رو از دفتر آدم‌‌ها و روابط حذف کنیم. اونجا که می‌خوایم در گوشه‌ای بشینیم و تماشاچی باشیم. اونجا که حرکت برامون سخت می‌شه و جرات تغییر رو ندارم و به گوشه‌ای می‌خزیم که دیده نشیم که هیچ توقعی درب خونه ما رو نزنه. نکته قابل توجه این قابلیت اینه که با تمام گوشه‌گیری که از دنیای مجازی می‌کنیم، می‌تونیم همچنان به دنیای دیگران سرک بشیم مثل یک شبح!‌ انگار مردیم و تموم شدیم اما روحمون هنوز در حال گشت و گذاره ….

Invisible، Read vs Delivered، Seen Recently: و تمام امکانات دیگه‌ای از این دست. امکاناتی که به ما این اجازه رو می‌دند که به نوعی با واقعیت حضور خودمون بازی کنیم. باشیم اما وانمود کنیم که نیستیم. خونده باشیم اما به روی خودمون نیاریم. به نوعی انگار پنهان بشیم. به نظرم این گروه از قابلیت‌ها به نوعی پنهان‌کاری و ترس حقیقت دنیای آدم‌‌ها رو شبیه‌سازی و ترغیب می‌کنه. ترس از دیده شدن، ترس از سکوت، ترس از ندانستن، ترس از اختیار داشتن! آدمیزاد، اشرف مخلوقاتی که  «انتخاب» از مشخصه‌های بارزشه، به سطحی نزول میکنه که باید از برملا شدن این حقیقت که چیزی رو دیده اما در حال حاضر نمی‌خواد به اون جواب بده، یا از اینکه ساعت دقیق آخرین حضورش در یک محل مشخص باشه و یا از اینکه حضور داشته باشه اما سکوت کنه، واهمه داشته باشه …..

Clear History: بارها و بارها در دنیای آدم‌ها شنیده‌ام که ای کاش انسان حافظه نداشت! ای کاش میشد برخی اتفاقات و آدم‌ها رو برای همیشه از ذهن پاک کرد. کجای داستان انسان ما رو به اینجا رسوند که به جای روبرو شدن با گذشته‌مون و حل اون، به جای درس گرفتن و تجربه‌اندوزی تصمیم گرفتیم تاریخ رو پاک کنیم و طوری که گویی هیچوقت اتفاقی نیفتاده از داستان‌های زندگی‌مون بیرون بیایم؟ کجا بود که با حذف تاریخ، محکوم به تکرار اون شدیم؟

Hide: حذف ناملموس آدم‌ها از زندگیمون در حالیکه اونها باور دارند که هنوز در زندگی ما هستند. اونجا که به جای شفاف‌کردن روابطمون، دفاع از مرزهای فردی‌مون و به جای بیان دلخوری‌ها و دل‌نگرانی‌هامون، برای آدم‌‌ها پرونده‌سازی می‌کنیم و چون جرات صدور حکم رو نداریم و یا بلد نیستیم مسالمت‌آمیز رابطه‌هامون رو ترمیم یا پاکسازی کنیم، کوله‌ای میشیم از روابط نیمه‌کاره و نیمه‌تمام. حرف‌های ناگفته، تلاش‌‌های ناکرده و یا دلخوری‌‌های پنهان اما با این حال جرات نداریم که دستمون رو از دست ارتباطی ناخوشایند رها کنیم. اینجاست که تمام محتوای زندگی اون آدم رو از دنیای خودمون حذف می‌کنیم بی‌آنکه تصمیم خودمون رو با اون درمیون بذاریم. انگار ما آدم‌ها از دنیای سو تفاهم‌های حل‌نشده‌ای که زیر قالیچه و در صندوق خاطرات ما جا داشته باشند بیش از شفافیت لذت می‌بریم. انگار ما آدم‌‌ها به جای حل مسایل و سبک‌کردن ذهن و احساساتمون ترجیح می‌دیم صورت مساله رو به نوعی پاک کنیم و دلخوش کنیم که «از دل برود هر آنکه از دیده برفت» ….

Delete: پاک کردن حرف‌های زده شده! قطعا این قابلیت کاربردهای مثبت زیادی داره اما صادقانه جند بار ازش برای پس گرفتن حرفی که ناسنجیده زدیم، زباله فکری که روی سر دیگری خالی کردیم، قولی که دادیم و نتونستیم پای اون بایستیم و یا رفتار، باور یا گفتاری که ازش پشیمون هستیم یا در اون تجدید نظر کردیم، استفاده کردیم. گاهی فکر میکنم اگر این امکان نبود شاید تمرین بهتری بود برای تامل کردن و سنجیده حرف زدن، برای افتخار کردن به چیزی که بودیم و مسیری که اومدیم، برای قبول این حقیقت که ما انسان‌ها موجودات نیمه‌تمام و ناکاملی هستیم که در مسیر رشدمون خراب‌کاری‌های زیادی کردیم و می‌کنیم اما همین خراب‌کاری‌هاست که ما رو می‌سازه. تمرین‌ خوبی برای نگاه کردن به مسیر حقیقی زندگیمون‌. تمام نقاط تیره و روشن. تمرین خوبی برای آسیپ‌پذیر اما واقعی‌تر بودن …..

Like: در دنیایی که آدم‌هاش بواسطه زیاده‌خواهی دارند کم‌کم از دیدن نیمه پر لیوان عاجز میشند و تحسین آنچه که خودشون و دیگران دارند داره تبدیل به حسرت و بخل و حتی بی‌تفاوتی می‌شه، در دنیای که زبان تحسین در گلوی ما به سختی می‌چرخه و عیب‌جویی و انتقاد جزیی از مصادیق روشن‌فکری و متفاوت بودن به حساب می‌یاد. در چنین دنیایی امکانی گذاشته شده که با اون میشه به‌سادگی تحسین کرد، تشویق کرد، حمایت کرد. لایک کردن رو دوست دارم. یه جوری انگار با حداقل کلمات، حمایت و تحسین خودتو به آدم‌‌های دیگه می‌رسونی. یه جور انگار با صرف حداقل زمان و انرژی خودت رو در دنیای دوستان و آشنایان و حتی آدم‌‌های دورتر نگه می‌داری. برای شخص من، اینطوریه که گاهی نگاهی به لایک‌ها می‌کنم و از این طریق متوجه می‌شم که طرز فکر و نوع نگاهم با کدامیک از اطرافیانم نزدیک‌تره و یا اینکه روشون تاثیرگذاره. بهم یه جور حس نزدیکی می‌ده به آدم‌هایی که چه از نظر مکانی ، چه ار نظر نوع ارتباطی شاید چندان نزدیک هم نباشیم. در چنین شرایطی آدم‌هایی هم هستند که حتی لایک ‌هاشون رو در دنیای مجازی جیره‌بندی می‌کنند. تا کجا رفتیم ما آدم‌ها که «چراغ خاموش رفتن» برامون از افتخارات و نمادی از روشن‌فکری و خاص بودن شده. تا چه حد حقیر شدیم که برای اینکه رد پایی ازمون به جا نمونه، فرصت‌های ساده مثبت دیدن، تحسین کردن و انرژی و حس خوب دادن به دیگران رو هم از خودمون می‌گیریم ……

Poke: هیچوقت درکش نکردم. لیست بلند و بالایی دارم از آدم‌‌هایی که من رو Poke کردند. گویا یه جور درخواست توجه باشه. یه جور سر به سر گذاشتن، یه جور ابراز محبت!‌ هیچوقت نفهمیدم وقتی میشه با یک مسیج صادقانه و ساده رک و پوست‌کننده قصد و نیت و درخواستت رو بگی چرا باید به انواع و اقسام روش‌‌هایی که می‌تونه از منظر نگاه هر آدمی متفاوت باشه، متوسل بشی. این شما رو یاد جایی نمی‌اندازه که آدمی رو دوست داریم، ازش خوشمون میاد، دلمون می‌خواد بیشتر بشناسیمش اما ترجیح می‌دیم خودمون رو برای حتی شنیدن یه جواب «نه» ساده به خطر نندازیم؟ که مبادا اون تصویر ذهنی بی‌نقصی که از خودمون داریم خدشه‌دار بشه؟ یاد تمام حسرت «نگفتن‌ها» نمی‌اندازه. بنظرم این قابلیت از اون قابلیت‌‌هایی‌ست که برای آدم‌ها ساخته شده تا بار حسرت‌هاشون رو بشتر کنند و دنیاشون رو با بازی‌های روانی غیرضروری پیچیده‌تر کنند.

Block: البته که همیشه باید چاره‌ای باشه برای رفع مزاحمت‌ها و حفظ حریم خصوصی اما گاهی فکر می‌‌کنم امکان حذف ضربتی یک آدم از زندگی باید دلیل محکمی داشته باشه خصوصا اگر اون آدم یه دوست باشه، اونم یه دوست قدیمی. این امکان یعنی از زندگی من برو بیرون و به هیچ طریقی دیگه به من دسترسی نداشته باش!‌ داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که شاید به همین خاطر هست که در انتخاب دوست و معاشر بی‌پروا شدیم و برخلاف باور شازده کوچولوی سنت اگزوپری در هر دکانی دوست معامله می‌کنیم. چون در گوشه پنهای از ناخودآگاهمون می‌دونیم هروقت که دلمون خواست بدون هیچ تلاش و مسولیت‌پذیری فقط کافیه با بلاک کردن در چند ابزار ارتباطی و شبکه مجازی اون آدم رو برای همیشه از زندگی خودمون حذف کنیم بدون اینکه هیچ جوری دوباره دستش به ما برسه!‌

گاهی فکر می‌کنم اگر همین امروز، شماره تماسم رو تغییر بدم و از تعدادی از شبکه‌های مجازی بیرون بیام آدم‌‌های زیادی هستند که برای همیشه به خاطرات می‌پیوندند و به من دسترسی نخواهند داشت. داشتم فکر می‌کردم گم‌شدن در دنیای آدم‌ها اصلا کار سختی نیست، مهم نیست که چقدر شبکه مجازی جدید با امکانات تازه تولید بشه، گم شدم در این دنیا خیلی راحت‌تر از قبل شده چرا که شبکه‌های مجازی آهستگی روابط و توانایی کشف آدم‌ها رو از ما گرفتند و در لفافه‌ای از سهولت دسترسی، ما رو تنبل‌تر از اون کردند که به قول شازده کوچولو آدم‌ها رو اهلی کنیم ….. ما در این دنیای مجازی که آینه‌ای از حقیقت انسانی و حیوانی ماست، تنهاتر از همیشه هستیم….

 از مهاجرت که حرف میزنم، از چه حرف میزنم …

شنبه, ۱۸ دی, ۱۳۹۵

[این نوشته تعریفی‌ست از مهاجرت به نگاه مهاجری که از کشورش فراری نبوده و مقصد هم برایش بهشت آرزوها نیست. مهاجری که این راه را برای دیدن دنیایی بزرگتر، دستیابی به فرصت‌های تحصیلی و شغلی بیشتر و بعنوان یک سفر درونی انتخاب کرده‌است. مهاجری که به صورت قانونی و با انتخاب کشور مقصد وارد آن شده و مسیر ساختن زندگی تازه را به تنهایی در دهه سوم زندگی تجربه می‌کند. آنچه در این پست می‌خوانید مجموعه‌ایست از تجربه‌های کم و بیش مشترک مهاجرانی با این مشخصات. بی‌تردید تجربه مهاجرت مثل هر تجربه دیگری، ار فردی به فرد دیگر و از شرایطی به شرایط دیگر متفاوت است و تغییر در هر یک از این شرایط می‌تواند معادلات را به کلی دچار تغییر کند... این پست طولانی با امید به اینکه بتواند برای کسانی که در فکر مهاجرت هستند یا تازه مهاجرت کرده‌اند راهگشا باشد، نوشته شده است... ]

وقتی تو زادگاهت وارد دهه سوم زندگی میشی معمولا یادگرفتی که چه جوری به نیازهای اولیه ات جواب بدی. کنار دوستان و در محل زندگیت احساس امنیت مالی، عاطفی و اجتماعی رو تجربه کردی. اعتماد به نفس و عزت نفست رو داری پیدا میکنی و کم کم دنبال معنای زندگیت میگردی. وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتی، همه اینها رو باید ببوسی و بذاری ته گنجه خاطرات! کوله بارت رو ببندی و راه بیفتی تا در کشور جدید از پایین‌ترین لایه هرم نیازهای «مازلو» یعنی نیازهای اولیه دوباره شروع کنی.

وارد خیابان‌‌های کشور و شهر جدید که می‌شی دو حالت پیش میاد یا مثل یه توریست بهش نگاه میکنی و از هر چیزی که میبینی هیجان‌زده می‌شی و یا اینکه خودت رو یه شهروند تازه میبینی که باید مسیرشو در این شهر که همه چیزش براش غریبه‌ست پیدا کنی. از این منظر هم همه چیز برات تازه است و هیچ چیز برات خاطره‌ انگیز نیست. مدتی طول میکشه تا به ساختار فیزیکی تازه عادت کنی و خیابان‌ها، ساختمان‌‌ها و مردم به چشمت عادی بشن. اگر شهر مقصد قرابت‌هایی با شهر زادگاهت داشته باشه این شانس رو داری که از این مرحله با سرعت بیشتری عبور کنی. تا به شهر تازه عادت کنی اتفاقات جالب زیادی برات پیش میاد، نمیدونی چطور از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنی، مسیرها رو بلد نیستی و گم میشی، گاهی دور خودت میچرخی و دوباره برمیگردی جای اولت، ایستگاه رو اشتباه پیاده می‌شی و اسامی خیابان‌ها رو اشتباه تلفظ میکنی و حتی ممکنه دقایقی طولانی برای سبز شدن چراغ عابر پیاده منتظر بشی غافل از اینکه لازمه کلید مربوطه رو فشار بدی! اینه که تا مدت‌ها سرت توی نقشه گوگل یا نقشه مترو و برنامه و مسیر اتوبوس‌هاست و قبل از اینکه از خونه بیرون بزنی بیرون ته و توی جزییات مسیر رو در میاری. درست میشی شبیه اولین روزهایی که بدون والدین یا سرویس رفتی مدرسه‌!

کلی کار اداری می‌ریزه روی سرت. هرروز یه لیست تهیه می‌کنی از کارهایی که باید انجام بدی و روز بعد باز میبینی یه لیست تازه هست. از این اداره به اون اداره تا به طور رسمی حضور خودت رو در کشور جدید ثبت کنی و به عبارتی  در وطن جدید متولد بشی!

توی همون روزها و ساعات اولیه، یکی از دغدغه‌هات تهیه مواد غذاییه. می‌گردی و نزدیک‌ترین فروشگاه به محل سکونت رو پیدا می‌کنی. وارد که می‌شی با دنیایی از انتخاب رو به رو میشی و معمولا چیزهایی که میبینی به ندرت برات آشنا هستند. اینجاست که داستان «چی بخرم؟» شروع میشه. از اونجا که اغلب بسته‌بندی‌ها و مارک‌ها برات جدیدند، از شیر و نان و پنیر بگیر تا گزینه‌های پیچیده‌تر و کلی گزینه جدید هست که اصلا از ماهیت اونها بی‌خبری، مدتی طول میکشه تا با آزمون و خطا یا پرس و جو از دیگران و یا حتی کنجکاوی در سبد خرید بقیه کم کم عادت‌‌های غذایی قبلیت رو احیا کنی یا عادات غذایی جدیدی پیدا کنی.

موقعیت فیزیکی و جغرافیایی و نیاز‌‌های فیزیولوژیک که برطرف شد به دنبال پیدا کردن یه سقف می‌افتی. ممکنه در ماه‌ها و روزهای اول، یه اقامتگاه موقت رو انتخاب کرده باشی تا مطمئن بشی که موندگاری. خیلی طبیعیه که تمام ساختار زندگی‌ات رو در ماه‌‌های اول براساس این تردید که شاید برگردی طراحی کرده باشی. اینجا دیگه شهر و محله‌های مختلف رو کم و بیش شناختی و می‌دونی به چه دلیل و کجای شهر می‌خوای سکنی پیدا کنی. خونه رو که پیدا کردی و داستان‌های ضمانت و قرارداد و تجهیز خونه که تموم شد تقریبا یه بخش قابل توجهی از ذخیره مالی که با خودت آوردی کم شده و نیاز به پشتوانه بیشتری داری که یا از خانواده بهت می‌رسه و یا اینکه باید آستین‌ها رو بالا بزنی و بری دنبال پیدا کردن کار….

دست به کار میشی و از بین رزومه‌ای که مثل پتوی چهل تکه است دنبال عنوان یا عناوین شغلی میگردی که بتونی در بازار کار جدید خودتو باهاش معرفی کنی و ادعا کنی که در اون متخصص هستی. اینجا اولین تناقضات پیش میاد. شرح فرصت‌های شغلی که به اون عنوان مرتبط میشه رو می‌خونی و خیلی‌ها رو حتی قبل از اقدام، خودت حذف میکنی چون فکر میکنی به اندازه کافی خوب نیستی و کم کم به تمام تجریبات پشت سرت و ارزش اونها تردید میکنی. به زودی به این واقعیت پی می‌بری که برای به دست آوردن موقعیت شبیه آنچه در کشورت داشتی لازمه خودتو اثبات کنی و این چیزیه که یه شبه به وجود نمیاد. اینجا معروفترین سندرم مهاجرت یعنی «ناامیدی» اتفاق میفته. تو که انتظار داشتی از نقطه پایان کشورت بیای سرخط و ادامه بدی میفهمی که باید دفتر رو ورق بزنی و فصل تازه‌ای رو شروع کنی. البته که تجربه و تمام دستاوردهات کم کم ارزش واقعی خودشون رو چه بسا بیشتر از چیزی که در زادگاه خودت داشتند پیدا خواهند کرد اما مسیر میان‌بر و «یک شبه ره صدساله رو رفتن» توقعیه که میتونه ناامید و حتی پشیمونت کنه. اگر قصد ادامه تحصیل داشته باشی خودش یه مقوله جداییه که با توجه به امکانات، اونقدر انتخاب سر راهت قرار می‌گیره که حتی ممکنه تصمیم‌گیری رو برات سخت کنه به همین خاطر خیلی مهمه که بدونی چرا و با چه هدفی می‌خوای تحصیل کنی و قراره از کجا به کجا برسی. منبع درآمد و موقعیت اجتماعی که جور شد میتونی ادعا کنی که بالای پله دوم هرم مازلو ایستادی.

و اما پله سوم جایی که می‌خوای شبکه عاطفیت رو بازسازی کنی. شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های مهاجرت که در ابتدا خیلی ساده و دست‌یافتنی به نظر میاد همین بخش باشه. اول از همه باورت اینه که شبکه عاطفی در زادگاهت رو برای همیشه خواهی داشت. مجموعه‌ای از اقوام و دوستان. خبر بد اینکه بعد از مدتی که میتونه بنا بر عمق روابط و علاقه طرفین چند روز، هفته، ماه یا سال باشه با این واقعیت رو به رو می‌شی که اختلاف ساعت و کم‌تر شدن ارتباط‌ کلامی از یک طرف و حرکت در دو دنیای متفاوت و دست و پنجه نرم‌ کردن با دغدغه‌های متفاوت از طرف دیگه  تو رو حتی از عزیزترین‌هات دور می‌کنه و در بهترین حالت در یاد و دل اونها هستی و می‌دونی یه پایگاه امنی پیش اونها داری و یه دری که همیشه به روی تو باز هست. این واقعیت سخت رو که پذیرفتی از دست و پا زدن برای نگه داشتن روابط راه دورت دست می‌کشی و به دنبال ساختن شبکه عاطفی در کشور جدید می‌گردی. اینجا معمولا چند تا سناریو وجود داره. یا کسانی رو از ایران می‌شناسی یا با افراد تازه آشنا می‌شی، فقط با ایرانی‌‌ها می‌جوشی یا می‌‌خوای راهت رو به اجتماع غیرایرانی‌ هم باز کنی. هرکدوم از این گزینه‌های تو رو به سمتی می‌برند. هرقدر هم قدرت تکلمت در زبان رسمی کشور مقصد بالا باشه مدتی طول می‌کشه تا اعتماد به نفس این رو پیدا کنی که مقابل افرادی که زبان مادریشون رو تکلم می‌کنند صحبت کنی. گاهی از انتخاب لغت و گاهی از تلفظت مطمئن نیستی و گاهی هم می‌ترسی که ساختار اشتباهی رو به کار ببری و گاهی مطمئن نیستی که منظورت رو رسونده باشی. از این که بگذریم ارتباط با یه فرهنگ و ملیت دیگه خصوصا وقتی زمینه‌‌های فکری و دغدغه‌های مشترک کم باشه بستر ارتباط رو محدود‌تر می‌کنه و مدتی طول می‌کشه تا بتونی اصطلاحا حرف مشترک با دوست‌های غیرایرانیت پیدا کنی. دوستان ایرانی هم اگر مثل تو تازه وارد باشند، اونقدر پارامترهای ناشناخته اطرافشون زیاده و اونقدر هنوز خودشون رو پیدا نکردند که معمولا به روابط مقطعی برای تفریح یا رفع نیازهای مختلف محدود می‌شه. نباید انتظار داشته باشی که در یک جامعه آماری کوچکتر بتونی به سرعت آدم‌‌هایی از جنس خودت رو برای دوستی‌های عمیق و طولانی مدت پیدا کنی. اینجا هم باید آزمون و خطا کنی. با یه سری نشانه‌های اولیه جلو بری و بعد از مدتی ارزیابی کنی و برای ادامه رابطه تصمیم‌گیری کنی. این موارد شامل رابطه با جنس موافق و مخالف میشه. نکته آخر هم اینکه انتظار این رو داشته باش که حتی دوستانی که از ایران میشناسی در شرایط جدید دچار تغییرات زیادی بشن و تو نتونی با آدم جدید ارتباط قبلی رو بسازی. گفتن همه این‌ها خیلی خیلی ساده‌تر از تجربه‌شونه اما به نظرم یکی از باارزش‌ترین بخش‌های مهاجرته. جایی که تو می‌تونی خودت رو، ارزش‌ها، نقاط ضعف و قدرتت رو دوباره ارزیابی کنی و تغییرات لازم رو در دنیای درون و بیرونت ایجاد کنی. اینجا همونجاست که متوجه  بخش‌های زائد و  البته مثبت فرهنگ خودت میشی و میتونی چیزهای زیادی از فرهنگ کشور جدید یاد بگیری.

با ایجاد یه شبکه عاطفی و حمایتی و ساختن ساختارهای فیزیکی بیرونی و تمام تحولات درونی و همینطور با پدیدارشدن دستاوردهای احتمالی تلاش‌هایی که کردی کم کم  سروکله اعتماد به نفسی که مدتی ازش خبری نبوده پیدا میشه و اینجاست که میتونی از پرداختن به روزمرگی‌ها دست برداری و دوباره دنبال معنای زندگیت، این‌بار در کشور جدید باشی و به دلخوشی‌هات بپردازی ….

از ساختار زمخت مهاجرت که بگذریم به نظرم بخش لطیف مهاجرت «درون» ماست، چیزی که با خودمون همراه می‌بریم هر جا که باشیم. چیزی که ماهیت اون از کشوری به کشور دیگه فرق نمی‌کنه ……. از من بپرسی مهاجرت بیشتر از یک سفر بیرونی یه سفر درونیه به عمق ناشناخته‌های وجود که در فضای امن وطن شاید هیچوقت فرصت نمایان شدن پیدا نکنند. مهاجرت با تمام سختی‌هاش یه دریچه است به دنیایی بزرگتر از چیزی که توش بزرگ شدیم. مهاجرت دیدن تفاوت‌ها و پذیرفتن اون‌‌هاست. مهاجرت، آسون یا سخت، مسیریه که وقتی انتخابش کردی، چه بمونی و چه برگردی تو رو با خودت آشناتر می‌کنه ….. یادمون باشه که طولانی‌ترین مسیرها با برداشتن اولین قدم شروع می‌شه پس اگر مرد سفریم از قدم اول نترسیم و از مسیر نهایت لذت رو ببریم.

چرا برای طهران دلتنگ می‌شوم ….

دوشنبه, ۶ دی, ۱۳۹۵

[حدود سه سال میگذره از روزی که شهر کودکی‌هامو به مقصد یه موطن تازه ترک کردم. سال اول تقریبا هر هفته به یاد تهران و حال و هواش، غم غربت رو تجربه کردم. روزهای بیشتری که گذشت با دیدن میهمان‌‌نوازی وطن جدید و شکل گرفتن زندگی تازه کم‌کم «هفته» تبدیل به «ماه» شد. هنوز هم روزهای زیادی هست که با دیدن یک منظره، شنیدن یک آهنگ و یا در خلوت‌های شبانه‌ به تهران سفر میکنم و بار دلتنگی‌ها رو روی دوش خاطرات میذارم... این پست مچموعه‌ایست درونی از چیزهایی که ورای دلبستگی به عزیزان، منو برای تهران بی‌تاب میکنه ....  ]



بام تهران  مهم نیست، تو هوای بارونی پاییز باشه، خنکای یه صبح زود بهاری، آفتاب نوازشگر یه عصر تابستونی یا سرمای برفی یه شب زمستونی، بام تهران همیشه برای من دوست‌‌داشتنیه مثل یه دوست قدیمی که جواب رفاقت رو توی گذر سالها پس داده. وقتی می‌رسی اون بالا، یه نوشیدنی گرم یا خنک میگرفتم دستم و میرفتم روی صندلی گوشه خلوتی که پاتوقم بود می‌نشستم. دفتر دلنوشته‌ها رو در  می‌آوردم و می‌نوشتم. گاهی حرف از یه خاطره ناخوشایند یا یه دلگیری که میشد، کاغذ نوشته رو پاره میکردم و به باد می‌سپردم یا خاک می‌کردم. یه کافه بود به اسم کافه کاله، با چایی بهارنارنج عصر پنجشنبه‌ها یکسالی مهمونم بود تا یه روز دیدم جمعش کردن، مکدرم کرد اونهم چقدر ….. هنوزم بام تهران جاییه که هرروز سفرم به ایزان سری بهش میزنم، حتی کوتاه ….

نشر چشمه واردش بشی و با آقای حقیقت و بقیه بچه‌های با صفای اون گپی بزنی به بهانه کتاب‌های جدید. بعد یه نگاه به لیست «تاره‌های نشر» بندازی، کتابی رو برداری، بشینی روی اون چارپایه‌های کوچیک لابه لای قفسه‌ها و با نوای موسیقی که گاهی تو فضا می‌پیچه کتابگردی کنی. هیچوقت دست خالی برنمی‌گشتم. آخرین ایستگاه هم پشت ویترینه که به خوندن نوشته هفته میگذره، معمولا کوتاه و تاثیرگذار به نقل از یک کتاب ….

تاکسی‌ها از اون تاکسی‌های گذری که میگی «مستقیم» و نگه می‌دارن و تو یه مسیر کوتاه وقتی عجله داری به دادت میرسن. راننده یه پیرمرد خوش اخلاق از آب درمیاد که جواب سلامتو با «سلام دخترم» میداه و سر صحبت خاطراتش رو باز میکنه

بقالی‌ها از اون مغازه‌های کوچیکی که همه چی دارن و معمولا قدیمی یه محله‌ هستند. وارد که میشی سلام میکنی. مشتری ثابت مغازه اگه باشی احتمالا اسم صاحب مغازه رو میدونی و اونم تو رو میشناسه و از عادت‌های خریدت خبر داره. لا به لای جنسها چرخی میزنی و وقت حساب دم صندوق هم از سیاست و آب و هوا بگیر تا مشکلات محله اطلاعاتی رد و بدل میشه.

میدان تجریش تجریش و بازار میوه و تره بار. غوغای رنگ ها. یه کم بالاتر، ظهیرالدوله و آرامگاه فروغ. خیابون دربند و کتابفروشی نشر مثلث و همبرگر بابی ساندز. بیمارستان شهدای تجریش و بچه‌های اهل دل موسسه بهنام دهش‌پور که با ایمان عجیبی دستگیر بچه‌هایی هستند که با غول سرطان دست و پنجه نرم میکنند. میتونی بری و تو کتابخونه پای درخت آرزوها بشینی و با کودکانی که هر کدوم یه دنیا امید هستند وقت بگذرونی.

درکه دل رو بزنی به کوه و بری تا کافه اذغال چال و اگه هوا یار بود تا پلنگ چال، اونجا که انگار کوه در آغوشته. وقت برگشتن بشینی روی تخت‌‌های رستوران اسپیو و به صدای رود گوش بدی و کباب با نون تنوری رو نوش جان کنی و اگه اهلشی تو یکی از قهوه خونه‌های کنار آب روی یه مخده لم بدی و قلیونی چاق کنی و با آلوچه‌های جنگلی و چایی عصرتو تموم کنی.

اتوبان مدرس با تمام زیبایی‌ها و وسعتش تا چهارراه پارک وی

اتوبان همت با نگاه عمیقش به برج میلاد تو خلوت صبح‌های زود

خیابان ولیعصر از میدون ولیعصر تا تجریش با تمام کافه‌ها و خاطرات دوران نیمکت‌نشینی و اون درخت‌های کهنسال دوست‌داشتنی

کانون یوگا و خیابان ظفر کوچه پس کوچه‌های خیابون ظفز از مدرس تا شریعتی که تو رو می‌رسوند به کانون یوگا و حیاطش که میشد توی اون همه دلهره‌ها رو جا گذاشت.

شهر کتاب نیاوران اون اتاق پشتی که میشد بشینی و ساعت‌ها توش کتاب بخونی. پاتوق کتاب‌بازهای تهران بود قدیما که جاشو به یه فروشگاه صنایع دستی داد اما هنوزم کتابگردی توش لذت بخشه.

تئاتر شهر خاطره تمام نمایش‌های فوق‌العاده‌ای که برای دیدنشون حتی حاضر بودم روی زمینش بشینم و خاک صحنه رو بخورم.

تماشاخانه ایرانشهر و خانه هنزمندان قدم‌زنی‌های پاییزی تو پارک ایرانشهر. بری تو خانه هنرمندان که حتی بی‌دعوت هم همیشه توش یه اتفاق فرهنگی-هنری در حال رخ دادنه. بشینی تو تراس کافه کنار یکی از اون مشعل‌ها و با یه دمنوش گیاهی خودتو گرم کنی بعدم بری یه نمایش حرفه‌ای ببینی با هنرمندی اونایی که سال‌ها بی‌ادعا خاک صحنه رو خوردن و هنوزم به هنر مومن هستند.

حلیم سید مهدی هر جا حلیم خوردم با خودم گفتم «هیچی حلیم سیدمهدی نمیشه!» حتی تو همون کاسه پلاستیکی‌ها و گوشه پیاده‌روی خیابون ولیعصر

کافه ۷۸ وسط زمستون بری و رو میز کنار شومینه ساعت‌ها بشینی، کتاب بخونی و بنویسی و دمنوش چای سبز و نعناع نوش کنی با نبات یا کیک روز کافه و با گارسون‌های خوشروی اون گپ بزنی.

چایبار تو هوای سرد بری و کنار شیشه‌های رنگی سالنش بشینی و آش روز بخوری یا توی تابستون و بهار تو فضای بازش بشینی و خودتو به شربت خیار و سکنجه‌بین مهمون کنی.

جاده تندرستی باشگاه انقلاب بری و اون آخرای مسیر بشینی و به وسعت زمین گلف خیره بشی توی گرگ و میش غروب آفتاب

کافه قنادی لرد شیرینی گاتا یا پیراشکی روز رو بگیری و همونجا روی اون میز کوچیک کنار پنجره بشینی و با قهوه خوش کیفیتی که همونجا آسیاب میشه بخوری و به عبور مردم نگاه کنی.

کلاس‌های ترجمه همزمان آقای شجاعی و دکتر رضوانی، دو تا نازنین تکرارنشدنی که نه تنها میشه ازشون زبان انگلیسی که زندگی رو به بهترین شکل یاد گرفت. دفتری که از کلاس‌هاشون همراهمه پر از حاشیه‌نویسیه از درس‌های زندگی که ازشون یاد گرفتم.

استودیو ضبط کتاب صوتی کتابخانه حسینیه ارشاد اگه اهل کتاب باشی و بخوای کتاب‌خوندنت رو با بقیه هم سهیم بشی میتونی بری بخش نابینایان کتابخونه حسینیه ارشاد، تست صدا بدی و توی اون اتاق ضبط کوچیک بشینی و کتاب صوتی ضبط کنی برای کسانی که از نعمت بینایی محروم هستند.

همه اینا رو نوشتم که بگم حرف از نوستالژی و وطن‌گرایی نیست، «طهران»، شهر من، شهری دوست‌داشتنی و زیباست، حتی در مقایسه با مدعی‌ترین پایتخت‌های دنیا اگه اهل رفاقت باشی باهاش …

آسیب شناسی یک صحنه!

پنجشنبه, ۲۰ اسفند, ۱۳۹۴

[دنبال کنیم یا نه، طرفدار باشیم یا مخالف، ببینیم یا تحریم کنیم، فرقی نمیکنه چون به واسطه شبکه‌‌های اجتماعی،حداقل اخبار تب و تاب‌‌های پیرامون برنامه «من و تو  استیج» در این روزهای آخر اسفند به گوشمون رسیده. چند روزیه با بالاگرفتن حواشی داستان، به این فکر می‌کنم که چقدر میشه این ماجراها رو از زاویه جامعه‌شناسی بررسی کرد و با تقریب خوبی به یه جمع‌بندی از جامعه ایرانی رسید. جامعه‌ای که به علت یگانگی ملیتی، تبادل فرهنگی توش کم‌‌تره و به همین ترتیب میشه گفت جامعه‌ خودمحوری محسوب میشه که دنیا رو بر محور تعاریف خودش میبینه و ارزیابی میکنه... در این پست قصد دارم با تمام احترامی که برای کشورم و تمام ایرانی‌های قایل هستم، به بخش‌های تاریک فرهنگ‌مون از نگاه خودم و با توجه به تجربه‌های شخصیم بپردازم، بخش‌هایی که حتی در اثر پخش یک شوی تلویزیونی که قراره صرفا یه برنامه تفریحی مشابه نمونه غیرایرانیش باشه، عود میکنه. قضاوت با شما... ]

سندرم دایی جان ناپلون: ما ایرانی‌‌ها همیشه دنبال دست‌‌های پنهان می‌گردیم و به نظر ما همه چیز در دنیا، مثبت یا منفی، از یک تبانی نامانوس نشات میگیره. فلسفه دشمن‌ تراشی در ما به حدی نفوذ کرده که یک شوی تفریحی تلویزیونی رو هر هفته با چنان تردید و بدبینی دنبال می‌کنیم، گویا در حال ارزیابی استراتژیک لشکری از سپاه دشمن هستیم.

سندرم برنده-بازنده: بنظر ما ایرانی‌ها برنده، از دل بازنده به وجود میاد و نه از دل یک رقابت سالم و قوی و اساسا فرهنگ برنده-برنده از نظر ما یک شعار روشن فکری غربی بیش نیست. در این راستا نهایت تلاش خودمون رو برای تخریب و تحقیر رقبا انجام میدیم تا بالاخره در فضایی ناشی از رقابتی ضعیف و ناسالم، برنده مورد نظر ما متولد بشه. غافل از اینکه برنده شدن در واقع حضور در رقابتی‌ست سالم در کنار رقبایی‌که هر روز ما رو برای بهتر شدن ترغیب کنند.

سندرم همه چیز دانی:‌ یه جایی شنیدم کسی میگفت: «همه چیز را همه‌گان دانند و همه‌گان هنوز زاده نشده‌‌اند.» یادم رفت به این دوست عزیز بگم، شما گویا به ایران سفر نکردید یا در جوار یه ایرانی قرار نگرفتید تا بفهمید که پهنای ایران عزیز ما لبریز از  «همه‌گان، همه چیز ‌دان» است. به این ترتیب به خودمون اجازه میدیم، بدون کوچکترین دانش موسیقایی در ارتباط با صلاحیت یا عدم صلاحیت داورانی که حداقل بخش عمده‌‌ای از زندگی حرفه‌ایشون رو وقف موسیقی کردند به راحتی ابراز نظر کنیم. این در حالی‌است که اگر ازمون بپرسند کلید سل کجاست توی جیب‌هامون دنبالش می‌گردیم!

سندرم نارضایتی:‌ کمال‌گرا، لقب دوم اغلب ما ایرانی‌هاست. به این ترتیب هیچ شرایطی نمی‌تونه ما رو راضی کنه و همیشه یه بهانه‌ای برای انتقاد و اشکال‌تراشی داریم. به این ترتیب از برنامه‌های شاد ناراضی هستیم، از برنامه‌های غمگین دلزده‌ایم، از شرایط کشور گله داریم و بعد که مهاجرت کردیم از شرایط کشور مقصد ایراد می‌گیریم و خلاصه ما چنان ملتی هستیم که آسایش و رضایت بر ما برازنده نیست و همیشه چیزی هست که اخم‌های ما رو در هم ببره.

سندرم جدیت: ما ایرانی‌‌ها اغلب بدون طنز فلسفی به دنیا می‌آییم و بدون کوچکترین بهبودی از دنیا می‌ریم. در این بین همه چیز رو اونقدر جدی می‌گیریم که گویا حیاتی ابدی داریم. این تا حدیه که یادمون می‌ره فلسه یک شوی تلویزیونی صرفا گذران ساعتی خارج از روزمره‌گی هاست و دیگر هیچ!

سندرم بیکاری: ما ایرانی‌‌ها ملتی هستیم که سرانه مطالعه‌مون در حد چندین دقیقه در سال است اما در عوض نه تنها تمام شوهای تلویزیونی رو دنبال می‌کنیم بلکه بعد از اون به مدت یک هفته در تمام شبکه‌های اجتماعی حضور فعال داریم که مبادا کامنتی رو بدون جواب گذاشته باشیم و از حقوق بشر دفاع نکرده باشیم! ساعت‌ها قلم‌فرسایی در خصوص یک برنامه متوسط یکساعته جزو هنرهایی است که فقط نزد ایرانیان است و بس.

سندرم روابط: از نظر ما ایرانی‌ها هر زن و مردی که کنار هم قرار بگیرند چنانچه واجد شرایط سنی باشند، با هم ارتباطی غیر از روابط معمول اجتماعی دارند و اگر کار به لبخند و بکار بردن الفاظ مشکوکی مثل عزیزم برسه که دیگه حکم قاطع رو باید صادر کرد و میشه تا پایان ماجرا رو قلم‌فرسایی کرد.

سندرم موسیقی لس‌آنجلسی: به واسطه محدودیت‌هایی که در برهه‌ای از تاریخ بر هنر موسیقی در ایران سایه انداخته بود، تنها موسیقی‌های فارسی زبانی که به گوش می‌رسید از لس‌آنجلس بود. ضمن احترام برای زحمات دوستان لس‌آنجلسی برای بالا نگه داشتن پرچم موسیقی ایران در آن برهه حساس تاریخی، این حقیر یادآور می‌شود که طی سال‌های اخیر، فعالیت‌های موسیقی جامعه ایرانی در ایران و خارج از ایران(غیر از لس‌آنجلس) دوباره از سرگرفته شده و هر روز فاصله کمی و کیفی آن از دستاوردهای اخیر دوستان لس‌آنجلسی بیشتر و بیشتر میشود. به این ترتیب اگر اجازه بفرمایید ما زین پس مدال انحصاری موسیقی فارسی رو از دوش شما دوستان برداریم و اجازه بدیم تنوع بیشتری وارد این حوزه بشه و به این ترتیب رقابت‌های کیفی بیشتری ایجاد کنیم.