آسیب شناسی یک صحنه!

پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۹۴ ۲:۲۰

[دنبال کنیم یا نه، طرفدار باشیم یا مخالف، ببینیم یا تحریم کنیم، فرقی نمیکنه چون به واسطه شبکه‌‌های اجتماعی،حداقل اخبار تب و تاب‌‌های پیرامون برنامه «من و تو  استیج» در این روزهای آخر اسفند به گوشمون رسیده. چند روزیه با بالاگرفتن حواشی داستان، به این فکر می‌کنم که چقدر میشه این ماجراها رو از زاویه جامعه‌شناسی بررسی کرد و با تقریب خوبی به یه جمع‌بندی از جامعه ایرانی رسید. جامعه‌ای که به علت یگانگی ملیتی، تبادل فرهنگی توش کم‌‌تره و به همین ترتیب میشه گفت جامعه‌ خودمحوری محسوب میشه که دنیا رو بر محور تعاریف خودش میبینه و ارزیابی میکنه... در این پست قصد دارم با تمام احترامی که برای کشورم و تمام ایرانی‌های قایل هستم، به بخش‌های تاریک فرهنگ‌مون از نگاه خودم و با توجه به تجربه‌های شخصیم بپردازم، بخش‌هایی که حتی در اثر پخش یک شوی تلویزیونی که قراره صرفا یه برنامه تفریحی مشابه نمونه غیرایرانیش باشه، عود میکنه. قضاوت با شما... ]

سندرم دایی جان ناپلون: ما ایرانی‌‌ها همیشه دنبال دست‌‌های پنهان می‌گردیم و به نظر ما همه چیز در دنیا، مثبت یا منفی، از یک تبانی نامانوس نشات میگیره. فلسفه دشمن‌ تراشی در ما به حدی نفوذ کرده که یک شوی تفریحی تلویزیونی رو هر هفته با چنان تردید و بدبینی دنبال می‌کنیم، گویا در حال ارزیابی استراتژیک لشکری از سپاه دشمن هستیم.

سندرم برنده-بازنده: بنظر ما ایرانی‌ها برنده، از دل بازنده به وجود میاد و نه از دل یک رقابت سالم و قوی و اساسا فرهنگ برنده-برنده از نظر ما یک شعار روشن فکری غربی بیش نیست. در این راستا نهایت تلاش خودمون رو برای تخریب و تحقیر رقبا انجام میدیم تا بالاخره در فضایی ناشی از رقابتی ضعیف و ناسالم، برنده مورد نظر ما متولد بشه. غافل از اینکه برنده شدن در واقع حضور در رقابتی‌ست سالم در کنار رقبایی‌که هر روز ما رو برای بهتر شدن ترغیب کنند.

سندرم همه چیز دانی:‌ یه جایی شنیدم کسی میگفت: «همه چیز را همه‌گان دانند و همه‌گان هنوز زاده نشده‌‌اند.» یادم رفت به این دوست عزیز بگم، شما گویا به ایران سفر نکردید یا در جوار یه ایرانی قرار نگرفتید تا بفهمید که پهنای ایران عزیز ما لبریز از  «همه‌گان، همه چیز ‌دان» است. به این ترتیب به خودمون اجازه میدیم، بدون کوچکترین دانش موسیقایی در ارتباط با صلاحیت یا عدم صلاحیت داورانی که حداقل بخش عمده‌‌ای از زندگی حرفه‌ایشون رو وقف موسیقی کردند به راحتی ابراز نظر کنیم. این در حالی‌است که اگر ازمون بپرسند کلید سل کجاست توی جیب‌هامون دنبالش می‌گردیم!

سندرم نارضایتی:‌ کمال‌گرا، لقب دوم اغلب ما ایرانی‌هاست. به این ترتیب هیچ شرایطی نمی‌تونه ما رو راضی کنه و همیشه یه بهانه‌ای برای انتقاد و اشکال‌تراشی داریم. به این ترتیب از برنامه‌های شاد ناراضی هستیم، از برنامه‌های غمگین دلزده‌ایم، از شرایط کشور گله داریم و بعد که مهاجرت کردیم از شرایط کشور مقصد ایراد می‌گیریم و خلاصه ما چنان ملتی هستیم که آسایش و رضایت بر ما برازنده نیست و همیشه چیزی هست که اخم‌های ما رو در هم ببره.

سندرم جدیت: ما ایرانی‌‌ها اغلب بدون طنز فلسفی به دنیا می‌آییم و بدون کوچکترین بهبودی از دنیا می‌ریم. در این بین همه چیز رو اونقدر جدی می‌گیریم که گویا حیاتی ابدی داریم. این تا حدیه که یادمون می‌ره فلسه یک شوی تلویزیونی صرفا گذران ساعتی خارج از روزمره‌گی هاست و دیگر هیچ!

سندرم بیکاری: ما ایرانی‌‌ها ملتی هستیم که سرانه مطالعه‌مون در حد چندین دقیقه در سال است اما در عوض نه تنها تمام شوهای تلویزیونی رو دنبال می‌کنیم بلکه بعد از اون به مدت یک هفته در تمام شبکه‌های اجتماعی حضور فعال داریم که مبادا کامنتی رو بدون جواب گذاشته باشیم و از حقوق بشر دفاع نکرده باشیم! ساعت‌ها قلم‌فرسایی در خصوص یک برنامه متوسط یکساعته جزو هنرهایی است که فقط نزد ایرانیان است و بس.

سندرم روابط: از نظر ما ایرانی‌ها هر زن و مردی که کنار هم قرار بگیرند چنانچه واجد شرایط سنی باشند، با هم ارتباطی غیر از روابط معمول اجتماعی دارند و اگر کار به لبخند و بکار بردن الفاظ مشکوکی مثل عزیزم برسه که دیگه حکم قاطع رو باید صادر کرد و میشه تا پایان ماجرا رو قلم‌فرسایی کرد.

سندرم موسیقی لس‌آنجلسی: به واسطه محدودیت‌هایی که در برهه‌ای از تاریخ بر هنر موسیقی در ایران سایه انداخته بود، تنها موسیقی‌های فارسی زبانی که به گوش می‌رسید از لس‌آنجلس بود. ضمن احترام برای زحمات دوستان لس‌آنجلسی برای بالا نگه داشتن پرچم موسیقی ایران در آن برهه حساس تاریخی، این حقیر یادآور می‌شود که طی سال‌های اخیر، فعالیت‌های موسیقی جامعه ایرانی در ایران و خارج از ایران(غیر از لس‌آنجلس) دوباره از سرگرفته شده و هر روز فاصله کمی و کیفی آن از دستاوردهای اخیر دوستان لس‌آنجلسی بیشتر و بیشتر میشود. به این ترتیب اگر اجازه بفرمایید ما زین پس مدال انحصاری موسیقی فارسی رو از دوش شما دوستان برداریم و اجازه بدیم تنوع بیشتری وارد این حوزه بشه و به این ترتیب رقابت‌های کیفی بیشتری ایجاد کنیم.

زباله‌هایت را بسوزان

جمعه,۲۰ شهریور, ۱۳۹۴ ۰:۱۱

[یه کمپ خصوصی یوگا با تمرینات خاص خودش که برای یه دوره سه روزه طراحی شده بود. توی یکی از تمرینات، قرار بود همه کنار هم برای یه مدت طولانی در یک سونای طبیعی که با سنگ‌های گداخته، درست شده بود بشینیم. حدود سه ساعت تو یه سونای بخار، کنار هم بدون هیچ روزنه‌ای. اولش فکر میکردی نشدنیه، بارها وسطش احساس خفگی و مردن بهت دست میداد و میخواستی بزنی بیرون. اگر درخواست قلبیت بود، در چادر رو که با پتوهای کلفت پوشیده شده بود، برات باز میکردن اما هر بار یه چیزی مانع میشد و می موندی تا دور بعد. ۴ مرتبه به مدت کوتاهی مراسم متوقف میشد و درب چادر باز میشد تا کمی هوای آزاد وارد بشه، آب بخوری و برای مرحله بعدی آماده بشی. همه اینا به اون حس رهایی عجیبی که نمیشد توصیفش کرد، یه جور سکوت ذهنی محض، می‌ارزید...

بعدش فهمیدم که این تمرین یه ریشه آیینی داره که شاید برگرده به اقوام سرخ‌ پوست و تمام ماجرا، سخت کردن شرایط بیرونیه به حدی که آدم از تغییر عوامل بیرونی دست برداره و فرصت پیدا کنه برای رو به رو شدن با تمام سختی‌های درونی...... و اینجا سخت‌ترین بخش ماجراست ... سخت‌تر از تحمل هر سختی بیرونی ....  ]

اگر هر روزم نه، توی هفته چندین بار، زباله های خونه رو جمع میکنیم و به خاکروبه‌ها می‌سپاریم. چقدر خوبه که خونه‌ها فاضلاب دارن، کلی از زایدات متعفن هر روز و هر شب از طریق را‌ه آب‌ها به دل زمین می‌رن و هر روز و هر شب، فضای خونه پاکسازی میشه. چند لحظه فکر کن که این مکانیسم‌های شهری وجود نداشت و زباله‌ها و مواد زاید توی خونه‌ها انباشته می‌شد! حتی تصورش هم دلخراشه مگه نه؟

خشم، خیانت، دروغ، جدل، بغض، حسد، کینه، ظلم، شکست، غم …. و  تمام احساسات ناخوشایندی که مثل زباله در اثر عوامل درونی و بیرونی در وجود ما شکل می‌گیرن. با این زباله‌‌های متعفن درونی چه می‌کنیم؟ بعد از یک اتفاق غم‌انگیز، بعد از پشت سرگذاشتن یه شکست، یک تجریه تلخ، بعد از شنیدن یک دروغ، بعد از فوران خشم، بعد از بغض حسادت، بعد از فشار زندگی روزمره، بعد از تمام لحظاتی که با سرعت زندگی شهری، با کیفیت کمی میگذرن، در وجود ما زباله‌‌هایی شکل میگیرن که میتونن به مرور زمان وجود سالم ما رو دچار تعفن و پوسیدگی کنند. راه حل معمول آدم‌ها  فرودادن این زباله‌ها و صبر کردن و یا خالی کردن اون به شکل‌های مختلف روی سر آدم‌هاست. نتیجه این مکانیسم ناآگاهانه، انواع بیماری‌های روان‌تنی، عقده‌های روانی و برخوردهای عجیبیه که با خودمون یا دیگران، توی روابط شخصی یا زندگی اجتماعی‌مون داریم اما مهمتر از همه این حس سنگینی که حرکت ما رو به سمت جلو و افق‌های بازتر کند میکنه.  کاش بتونیم برای سوزوندن این زباله‌‌ها و تخلیه مناسب اون‌ها راهی پیدا کنیم. از من بپرسی میگم، به تعداد آدم‌‌های روی زمین و حتی خیلی بیشتر از اون راه برای سوزوندن این زباله‌های درونی هست، بدون اینکه به خودمون یا دیگران لطمه‌ای وارد کنیم. کمک گرفتن از طبیعت، از نوشتن، انواع هنر، هر آیین مذهبی و غیرمذهبی که ارتباط ما رو با خودمون و دنیا بهتر کنه، گریه کردن، فریاد زدن تو دل کوه، مدیتیشن، کارهای داوطلبانه و هزاران راه‌ جور و واجور دیگه که قطعا پناه بردن به الکل و مواد مخدر جزو اونها نیست چرا که اون‌ها هم تنها یه جور فرار موقتی هستند که کمکی به سوزوندن زباله‌ها نمیکنن فقط یادمون میدن که فراموش کنیم اساسا زباله‌ای هم هست! کدوم راه، مال تویه مهم نیست اما اولین قدم اینه که باور کنیم در وجود همه ما زباله‌‌هایی هست که لازمه هرازچندراهی با ابزارهای واقعی بریم سراغشون. بیرون اومدن این زباله‌ها، دیدن زخم‌ها و شنیدن بوی تعفن اونها قطعا آسون نیست اما بپذیریم یا نه، اون‌هایی که این جرات رو به خودشون میدن، اون‌‌ها که بارها و بارها زایدات وجودشون رو در معرض شوق زندگی قرار میدن، اون‌‌ها که مسولیت تمام تجربیاتشون رو با افتخار بعهده میگیرن و با تک تک نقاط تیره اون روبرو میشن، اونها هستند که سبک‌تر حرکت کردن رو از دنیا به ارمغان خواهند برد.

الان می‌فهمم چرا اون روز، وقتی از اون چادر بیرون اومدم، بعد از تمام مرور‌ها، بعد از تمام کند و کاوهای درونی، بعد از تمام اشک‌ها، خنده‌ها، عرق کردن‌ها، دست به دست هم دادن‌ها و بعد از گذشتن از تمام اون لحظات سخت درونی و بیرونی، اونقدر سبک بودم که مثل یک پرکاه که با باد همراه میشه، خودم رو به آب رودخونه سپردم. حالا میفهمم که اون سکوت ذهنی غیرقابل باور از سوزوندن تمام زباله‌های می‌اومد که بخش‌های اساسی وجودم رو متراکم و بلااستفاده کرده بودن….

کاش بدونیم زباله‌‌هایی هستن که لازمه بسوزونیمشون، زباله‌هایی که راه رو برای خیلی از پاکی‌های وجودمون می‌بندن ….

خود شکن، آینه شکستن خطاست ….

جمعه,۳۰ مرداد, ۱۳۹۴ ۰:۰۰

[فرآیندی هست توی مهندسی نرم‌افزار با عنوان Feature Audit که طی اون، قبل از مشخص کردن مسیر حرکت  تولید یک محصول نرم‌افزاری، قابلیت‌های محصول موجود مورد بررسی قرار میگیره و با محصول مطلوب مقایسه می‌شه تا مسیر حرکت و برنامه آینده تولید و توسعه اون نرم‌افزار مشخص بشه. مدتیه به شدت درگیر این فرآیند هستم، فرآیندی که میشه به سادگی اون رو به ویژگی‌های فردی آدم‌ها هم تعمیم داد... ]

یکی از جذاب‌ترین فرآیندهای تولید یک محصول نرم‌افزادی همین چرخه ساده است: تولید، بازبینی، تعیین مسیر و تولید بعدی. بعد از هر چرخه تولید یا هر نسخه از نرم‌افزار، فرآیند بازبینی کمک میکنه که ببینیم آنچه تولید شده چقدر با اون چیزی که نیاز کاربر و محصول ایده‌آل بوده فاصله داره و برای پرکردن این فاصله و بهبود قابلیت‌ها چه قدم‌های بعدی باید برداشته بشه. بعد یه تصویر بزرگ از ادامه مسیر تعیین میشه و این تصویر بزرگ به قدم‌‌های کوچیک شکسته میشه و به این ترتیب سرنوشت نسخه و نسل بعدی تعیین میشه. بعضی از قابلیت‌ها حذف میشن، بعضی‌ها اضافه میشن و بعضی‌های دیگه توسعه و بهبود پیدا میکنن تا بیشتر و بهتر جوابگوی نیاز کاربرها باشند.

حالا بیا اینو تعمیمش بدیم به خودمون، ما آدما رو میگم. هر کدوم از ما یک منِ ایده‌آل داریم با فهرستی از قابلیت‌های مادی و معنوی و فیزیکی. آدمی که امروز اینجا ایستاده ممکنه فاصله زیادی داشته باشه با ایده‌آل ما. بد نیست گاهی یه ذره‌بین بگیریم دست خودمون و یه ذره‌بین هم بدیم دست دوستای نزدیک و بی‌غرضی که با یه نسبت قابل قبول ما رو میشناسن و قابلیت‌های موجودمون رو بررسی کنیم. قابلیت که میگم مقصودم تمام کمبودها، نقص‌ها، داشته و نداشت‌هاست. همه رو بریزیم توی یک کاسه. بعد شروع کنیم یکی یکی اون‌ها رو طی یکی دو سال گذشته بررسی کردن، کدوماش به در خودمون و دیگران خورده و کدوم‌هاش اصطلاحا برای ما کار نکرده. تصمیم بگیریم که کدوم‌ها اونقدر با ایده‌آل ما فاصله دارن و اونقدر بی‌مصرف و حتی مضر هستند که باید بطور کلی حذف بشن، کدوم‌ها رو باید بهتر و بهتر کنیم و کدوم‌ها رو باید تازه تاسیس کنیم.

چنین نگاهی به ما کمک خواهد کرد که نقشه مسیر زندگی حتی اگر شده برای یکسال آینده رو مجسم کنیم. اینکه چطور این تغییرات رو ایجاد کنیم خودش مجال یه بحث دیگه‌ است. مهم اینه که نقشه راه دستمون باشه و بدونیم که هیچ تغییری یک شبه اتفاق نمی‌افته و بدونیم که هیچ تغییری بدون کمک گرفتن از دیگران و تعهد و همت خودمون میسر نیست. با این ابزار، تازه اول مسیری قرار خواهیم گرفت که اسمش زندگیه… مربی میگفت: اگه یه روز دیدی چیزی توی خودت برای تغییر پیدا نکردی، بدون مرگ تو نزدیکه …. به این گفته این رو اضافه میکنم که تغییر به خودی خودش، بدون اینکه بدونیم کجا هستیم و کجا می‌خوایم بریم، چیزی غیر از سردرگمی و تولید یه محصول پیچیده و کم کاربرد نیست…. تغییر خوبه به شرطی که بدونیم مقصد کجاست…

گذشته، تجربه و دیگر هیچ …

شنبه,۱۰ مرداد, ۱۳۹۴ ۱۶:۱۵

[شبکه‌های اجتماعی مثل تمام انواع دیگه شبکه های انسانی، خصوصیت‌های مثبت و منفی خودشون رو دارن. ابزاری هستند در اختیار روابط انسانی. برای من شبکه‌های اجتماعی پر از فرصت یادگیری هستند. با کمک شبکه‌های اجتماعی مجازی، یاد گرفتم که چطور کنترل ورود اطلاعات رو به زندگیم به دست بگیرم، چه حرف‌هایی رو بشنوم و در مقابل چه حرف‌هایی سکوت کنم. چطور نه بگم. چه طور دیدم رو به پهنای دنیا و آدم‌هاش گسترش بدم و ... من از نوشته‌ها و تجربه آدم‌های چیزهای زیادی یاد گرفتم و به همین علت ابزارهای جدید روابط اجتماعی رو دوست دارم. معرفی کتاب The Decision Book توسط یکی از دوستان در اینستاگرام یکی آموخته‌های جدیدمه. کتاب ساده و کوچکی که بی اغراق خلاصه‌ای است از تمام دروس مدیریت و راهبری و البته بیشتر از هر چیز راهنمای خوبی برای شکل دادن به تفکر. پست حاضر رو با الهام از یکی از مدل‌های فکری این کتاب می‌نویسم....]

از حرف‌های شعارگونه زیبا که بگذریم، فکر کردن به گذشته همیشه یه دام پر از خطر و عین حال یک فرصت طلاییه. دامی که میتونه ما رو به اعماق حسرت‌ها، اندوه‌ها و ای کاش‌ها ببره و یا فرصتی که میتونه سکوی پرتابی باشه برای ساختن یک آینده روشن‌تر. در طول زندگیم بارها و بارها خودم و دیگرانی رو دیدم که بدون درس گرفتن از تجربیات گذشته، در حال تکرار چند باره اشتباهات و کشیدن بار غم و غصه گذشته هستیم.

فکر کردن به گذشته اگر با ساختار مناسبی باشه میتونه دریچه‌ای بشه به دنیای امیدها، پذیرش‌ها، گذشتن‌ها و شروع‌های دوباره. مدل فکری Making-of یه مدل پیشنهادی ساده و سازنده است. اصطلاح Making of something یعنی معنای چیزی رو دریافتن و از اون برای موقعیت‌های جدید استفاده کردن. این بار که خودتون رو در معرض وسوسه مرور گذشته دید:

۱. یه فضای خوشایند و خلوت و حداقل دو ساعت وقت آزاد پیدا کنید.

۲. یک برگ سفید کاغذ- به قطع A3- و یک قلم ترجیحا مداد معمولی-نه از جنس نوکی- بردارید. تجربه من میگه نوشتن با این ابزار خیلی حس آزادی لذتبخشی می ده که با خیال راحت در گذشته فکرتون قدم بزنید.

۳. پاک‌کن رو فراموش کنید. یادتون باشه که در این نوشتن صادقانه، اولین فکر درست‌ترینه و اشتباهی هم برای اصلاح وجود نداره. برای این نوشتن سعی نکنید روشنفکر و با وقار باشید.

۴. یک خط زمان افقی پایین صفحه بکشید. ابتدای زمانی رو که میخواین بررسی گذشته رو از اون شروع کنید در ابتدای خط بگذارید و انتهای بازه زمانی مورد بررسی رو هم در انتها. (بعنوان مثال: پاییز ۱۳۸۹ سر خط و بهار ۱۳۹۴ انتهای خط)

۵. با خطوط عمودی، این بازه‌های رو به قطع‌های زمانی دلخواه تقسیم کنید.

۶. حالا برش‌ههای عمودی دارید از قطعات زمان در گذشته. حالا خطوط افقی رو بکشید. به ۵ ردیف نیاز داریم با این عناوین: اهداف، درس آموخته ها، موانع، موفقیت‌ها و افراد.

حالا تابلوی گذشته آماده است که شما تمام افکارتون رو توش نقاشی کنید. با خیال راحت به گذشته برید، در گذشته غرق نشید فقط سعی کنید با رجوع به خاطرات تلخ و شیرین، در هر خانه اطلاعات لازم رو تکمیل کنید. (باز هم بعنوان مثال: سال ۱۳۸۹ یا پاییز فلان سال، چه اهدافی داشتم، چه موانعی سر راهم بود، چه موفقیت‌هایی کسب کردم، چه درس‌هایی یاد گرفتم و چه آدم‌هایی در این مسیر کنارم بودند.)

یادمون باشه که آدمی که امروز اینجا ایستاده حاصلیه از تمام گذشته‌‌ای که از سر گذرونده. خوب یا بد، گذشته قابل تغییر نیست همونقدر که آینده قابل ساختنه. به آدمی که امروز اینجا ایستاده نمیتونیم افتخار کنیم، مگر اینکه به تمام گذشته اون افتخار کنیم، به تمام سختی‌ها، اشتباهات و موفقیت‌هاش و فردا روز دیگری نخواهد شد مگر اینکه از تمام آنچه گذشت به اندازه کافی یاد بگیریم.

مونترال و زمستان‌هایش ….

یکشنبه,۳ اسفند, ۱۳۹۳ ۵:۵۴

[- هوا چه طوره؟

: خوبه...

- سرد نیست؟

: دلت سرد نباشه، سردی هوا رو میشه یه کاریش کرد

معمولا این دیالوگ ابتدایی گفتگوهای تلفنی من با خانواده و دوستان توی اولین تجربه زمستان در مونترال بود. هر چند الان که دارم مینویسم هنوز زمستان بارشو نبسته اما به اندازه کافی تنه زمستون‌ معروف کانادا به تنم خورده که بتونم ازش بگم. بی تردید برای من که مرز برودت هوا در زادگاهم صفر درجه بوده، تجربه دمای متوسط -۲۰ درجه بیش از دو ماه سال، تجربه متفاوتیه اما برای گذران بهتر روزهای سرد زمستانی در شهری مثل مونترال راهکار کم نیست ... ]

واقعیت را بپذیرید. اگر شرق کانادا رو برای زندگی انتخاب کردید، بدون اینکه هر روز اون هم روزی ۱۰۰ بار به خودتون و دیگران یادآوری کنید که سرمای زمستان رو بگو! یک بار برای همیشه این واقعیت رو به عنوان بخشی از مسیر مهاجرت بپذیرید که: شما وارد بخش سردسیر قاره امریکای شمالی خواهید شد و تمام! دیگه هیچوقت ذهن خودتون رو با تکرار این واقعیت به شکل غر خسته نکنید.

نترسید! میدونم که قبل از ورود به کانادا، داستان‌ها و روایت‌های هولناک زیادی خواهید شنید از یخ زدن گوش و بینی و افتادن اونها روی زمین و یه چیزی شبیه قطب در ذهنتون ایجاد شده که باعث میشه بعد از ورود، با یه هراس وصف ناپذیر منتظر اومدن غول زمستون باشید اما باید بگم بخش زیادی از این حرف‌ها برداشت‌های فردی آدم‌ها هستند که بسته به ظرفیت جسمی و ذهنی میتونن آمیخته به اغراق باشند.

منتظر حراج نباشید. برای مقابله با زمستان کانادا اولین و ساده‌ترین راه خرید لباس و کفش مناسبه. میدونم که دوستان براتون از حراج‌های باورنکردنی اینجا زیاد تعریف کردند اما برای لباس و کفش خوب زمستانی منتظر حراج نمونید و مبلغی حدود ۶۰۰ الی ۱۲۰۰ دلار بسته به بودجه و سلیقه‌تون کنار بذارید که تا قبل از اولین برف، کاپشن، کلاه، دستکش و کفش مناسب رو خریده باشید.

تغییر کنید. با شروع شدن اولین موج سرما بهتره شما هم خودتون رو به فاز زمستانی تغییر بدید. سعی کنید غذاهایی بخورید که چربی و کربوهیدرات کافی رو به بدن برسونند. سوپ گرم، ادویه‌های گرم، زنجبیل، ارده، خرما، مرکبات و سایر مواد خوراکی که دوشای پیتا و واتا رو در بدن بالا ببره برای این فصل مناسبه.

چند لایه بپوشید. بهتره چند لایه لباس بپوشید. منظورم این نیست که زیاد بپوشید، مقصود اینه که مثلا یک زیرپوش نازک، یک بلوز گرم ، یک ژاکت، زیر کت گرمی که دارید بپوشید. به این ترتیب میتونید در فضاهای بسته اگر لازم شد حجم لباستون رو کم کنید که با قرارگرفتن در سرما دچار سرماخوردگی نشید و بتونید دمای بدنتون رو با دمای محیط تنظیم کنید.

گرمازده نشوید!‌ با شروع شدن فصل سرد، تمام محیط های سرپوشیده از مترو و اتوبوس گرفته تا فرشگاه‌ها و منازل گرم خواهند شد. بنابراین سعی کنید تا جایی که میشه محیط‌هایی که دماش دست شما هست رو تبدیل به حمام سونا نکنید تا بدن کمتر در سرمای بیرون اذیت بشه.

خانه نشین نشوید. بهتره که از همون ابتدای پاییز روزی حداقل ۱۵ الی ۲۰ دقیقا با لباس مناسب توی هوای بیرون باشید. برای خرید، پیاده‌روی یا به هر علت دیگه‌. اینطوری بدن کم کم به سرد شدن هوا عادت میکنه و تحمل دمای -۳۰ تا -۴۰ براش ساده‌تر میشه.

پروژه خانگی داشته باشید. خوبه که در ابتدای فصل سرما برای خودتون یه پروژه تعریف کنید، اینجا خیلی‌ها بافتنی میکنند. بعضی‌ها یه تغییراتی توی خونه میدن و … به هر ترتیب یه پروژه برای خودتون تعریف کنید که در روزهایی که به خاطر یخبندون یا بی‌برنامگی خونه هستید، به اون سرگرم باشید.

تفریح کنید. با اطمینان میگم که تفریحات زمستانی در شهری مثل مونترال اگر بیشتر از تابستان نباشن کمتر نیستند. از پاتیناژ و snow shoeing گرفته تا فستیوال‌های موسیقی و برف‌بازی‌های دسته‌ جمعی و آتیش بازی و ….. بازار کافه‌نشینی هم که بیش از پیش داغ میشه و میتونید از نوشیدنی‌های گرم این فصل لذت ببرید.

خشک نشوید! منظورم اینه که اجازه ندید عضلات و مفاصل بدنتون بخاطر بی تحرکی خشک بشن. معمولا امکانات ورزشی توی اغلب ساختمان‌ها هستند. از این امکانات استفاده کنید. اگر اهل یوگا یا یه ورزش انفرادی هستید میتونید صبح‌ها کمی زودتر بیدار بشید، ورزش کنید و عصرها هم توی یه فضای عمومی مثل یه سالن ورزشی، با حضور یه انرژی جمعی تحرک داشته باشید. حرکاتی مثل سلام برخورشید در آغاز روز در گرم کردن بدن خیلی موثرن.

حتما راه‌ حل‌های فردی زیاد دیگه‌ای هم هست که من هنوز امتحان نکردم. مهم انتخاب شماست، اینکه ترجیح میدید خودتون رو با غرزدن در مورد زمستان اینجا خسته کنید یا با استفاده از را‌هکارهایی که اغلب هم ساده هستند، این چند ماه متفاوت سال رو نه تنها ساده‌تر بگذرونید که ازش لذت هم ببرید. یادتون نره که زمستان هم فصل زیبایی است …