آواز سکوت

پرو‌‌ژه ۳۳۳

چهارشنبه,۳ مرداد, ۱۳۹۷ ۴:۲۱

[از وقتی خودمو شناختم خیلی اهل خرید و مرکز خریدگردی نبودم. وقتی هم میرفتم خرید، خیلی دنبال مارک‌ها و زرق و برق مغازه ها نبودم. یادم میاد وقتی فروشگاه تن‌درست رو پیدا کردم دیگه دغدغه لباس خریدنم کم شده بود. یادم نمیاد تا همین چند سال پیش که ایران بودم  بیشتر از ۵۰-۶۰ هزار تومن پول مانتو داده باشم. بدلباس نبودم و نیستم اما اساسا برای خرید لباس، سادگی، کیفیت و کاربردی بودنش برام مهمتر از هر چیز دیگه‌ای بوده همیشه. معمولا لباس و کفش‌هامو با وسواس انتخاب میکنم، جنس مرغوب میخرم و سالها استفاده میکنم. برای همین کمد لباس‌‌هام هیچ وقت پر از لباس و کفش نیست. ایران که بودم، گاهی مجبور میشدم برای این موضوع به اطرافیانم توضیح بدم. از وقتی برای مهاجرت اقدام کرده بودم، به سادگی میتونستم خودم رو توجیه کنم. میگفتم من که دیر یا زود باید همه زندگیمو بذارم توی دو تا چمدون و برم، بار زیاد نکنم بهتره. وقتی چمدون مهاجرت رو می‌بستم، کفش‌ها و لباس‌هام به زور یه چمدون رو پرکردند. اوایل مهاجرت، برای چندین ماه با یه ساک لباس زندگی کردم در حالی‌که چمدون‌هام در انباری یکی از دوستان خاک می‌خوردند. سال‌هاست این عادت با من هست. درست وقتی می‌رم خرید که نیازش رو کاملا حس کنم. مثلا گاهی میشه که میدونم برای روز کاری بعدی شلوار مناسب ندارم و بعد میرم خرید. خوشحالم از اینکه زندگی مصرفی امریکای شمالی با تمام تبلیغات فریبنده‌اش، با تمام مارک‌ها و الگوهای از پیش تعریف‌شده‌اش منو با خودش نبرد. اما اعتراف می‌کنم که بارها و بارها به زن ‌بودن خودم تردید کردم. چرا که بارها و بارها شنیده بودم که زن‌ها همیشه عاشق خرید هستند و هر چی بخرند باز هم کمه و بارها و بارها دیده بودم که چطور زیبایی یک زن رو با لباس و آرایش و زیورآلاتش تعریف کرده بودند. دیشب به پیشنهاد یکی از دوستان مستند مینیمالیسم رو دیدم و با پروژه ۳۳۳ آشنا شدمو برای اولین بار متوجه شدم، سبک زندگی و لباس پوشیدن ما آدم‌ها چقدر با سیستم ارزش‌گذاری ما مرتبطه .... ]

پروژه ۳۳۳ در واقع به چالش کشیدن سیستم ارزش‌گذاری جوامع مصرفی دنیای امروز ماست. چالشی که به ما اجازه می‌ده حرمت به ‌نفس و ارزش‌های واقعی‌مون رو از زیر آوار چشم و هم چشمی‌ها، رقابت‌ها، حسادت‌‌‌ها، زیاده‌خواهی‌ها و خودنمایی‌ها بیرون بیاریم.

پروژه ۳۳۳  ما رو دعوت می‌کنه تا ۳۳ آیتم پوششی (کفش، لباس، زیورآلات) که فکر میکنیم به ما و ارزش‌‌های ما نزدیک‌تر هستند رو انتخاب کنیم و سعی کنیم ۳ ماه رو فقط با پوشیدن اون‌‌ها سرکنیم و هر ۳ ماه این کار رو تکرار کنیم.

قوانی ساده این پروژه شامل موارد زیر هستند:

۱. هیچ وقت برای شروع و پیوستن به این چالش دیر نیست!

۲. این ۳۳ آیتم، شامل لباس، زی،رآلات و کفش می‌شوند.

۳. این ۳۳ آیتم شامل لباس زیر، حلقه ازدواج یا هر چیزی که بار معنوی و عاطفی داره نمی‌شوند.

۴. ۳۳ آیتم رو انتخاب کنید و بقیه البسه و کفش و زیورآلات رو در بسته‌بندی و مهر و موم کنید!

۵. به یاد داشته باشید که آیتم‌های انتخابی باید جواب‌گویی محیط کار، تفریحات و زندگی روزمره شما باشند. قرار نیست عذاب بکشید، اگر لباسی قابل استفاده نبود، اون رو جایگزین کنید.

این اولین فاز این پروژه است. فازهای بعدی شامل شناسایی و خلاص شدن از دست آیتم‌هاییه که ارزش افزوده‌ای به ما و زندگی ما نمیدن.

برای من مهاجرت چالش اجباری پروژه ۳۳۳ بود و خیلی چیزهای درونی و بیرونی بعد از اون دچار تغییرات اساسی شد!اگر با خواندن این نوشته بدنتون لرزید و حتی فکر کردن بهش براتون سخته، بهتون پیشنهاد میکنم با جدیت تمام، تغییر سبک زندگی و سیستم ارزش‌گذاریتون رو در اولویت کارهای زندگی قرار بدید. هیچ کدوم از ما نمی‌دونیم، شاید روزی بیاد که مجبور باشیم با حداقل‌‌ها زندگی کنیم، روزی که تغییر عادت‌ها دیگه خیلی سخت‌تر از اونی بشه که بتونیم خودمون رو ورای متعلقاتمون پیدا کنیم.

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا …

سه شنبه,۲۲ خرداد, ۱۳۹۷ ۵:۳۴

[بابا اون دیگه چرا؟ اون که موفق، محبوب و ثروتمند بود. اون که همیشه می‌خندید.... این پست تقدیم یه تمام آنها که روزی شاید شبیه تمام روزهای دیگر، تصمیم به توقف گرفتند. به آنها که مردانه جنگیده‌اند و تارهای تنیده افسردگی را پاره کرده‌اند. تقدیم به آنها که در جستجوی دلیلی برای ماندن هستند و در راه یافتن معنایی ورای زندگی مادی قدم به سفری پرمخاطره گذاشته‌اند ..... ]

مشق می‌نویسیم. خط به خط. مو به مو. سرمشق‌ می‌گیریم و دفتر پشت دفتر پرمی‌‌کنیم. اما روزی، میان تمام صدآفرین‌ها، میان تمام غلط‌هایی که با رنگ قرمز خودنمایی می‌کنند، سوالی می‌آید و تمام مشق‌ها را خط می‌زند. سوالی که از پوچی تمام آنچه نوشته‌ایم با ما می‌گوید. سوالی که ما را وا می‌دارد، دوباره از نو بنویسیم و این‌بار از روی دست خودمان، بدون رج زدن.

سفر از دنیای ماده به عالم معنا. سفر از جز به کل. یادمان باشد تمام سرازیری‌ها به قهقرای پوچی ‌نمی‌رود. گاهی مقدمه‌ایست برای اوج گرفتن. گاهی مسیر صعود از سقوط می‌گذرد. بهانه می‌خواهد شاید. گاهی ندایی درونی‌ست که ساکت ‌نمی‌شود. شکستی که گویی پایان دنیاست. گاهی غمی که انگار تمامی ندارد، گاهی شاید شبیه یک تاریکی بی روزنه.

مهم نیست! داستان از هر کجا که آغاز شود، فراخوان آغاز سفری معنوی‌ست از بیرون به درون. سفری که فراز و نشیب‌های زیادی دارد. هنر ژاپنی بندزنی با طلا (Kintsugi) به ما نوید می‌دهد که شکسن‌ها می‌توانند آغاز درانداختن طرحی نو باشند. طرحی زیبا‌تر و با‌ارزش‌تر. وجودی که امروز خرد می‌شود ، می‌تواند تولد دانایی و معرفت فردا باشد. در هر شکستن، انتخابی هست برای صعود یا سقوط. انتخابی که همیشه آسان نیست….

 

 

 

 

طبلی_قاط!

پنجشنبه,۵ بهمن, ۱۳۹۶ ۲:۴۹

[برخلاف چیزی که به نظر میاد، دوری، دغدغه خیلی از ما غربت‌نشین‌ها رو نسبت به کشورمون کم که نکرده هیچ، بیشتر هم کرده. حداقل برای اون دسته از ما که مجذوب فرهنگ غرب نشدیم، برای اون دسته که هنوز دلمون واسه ایران و ایرانی میزنه. برای اونایی که هنوز فکر میکنند و فرهنگ و زبان فارسی بخشی از فکرشونه. برای ما، بودن در خاک غربت فرصتی شده که فرهنگ و اجتماعمون رو از فاصله‌‌ای کمی دورتر ببینیم. فرصتی شد تا بیشتر به خوبی‌های فرهنگمون ببالیم و بکمبودهاشو بیشتر ببینیم. همین جایگاه ناظره که ما رو میشونه پای برنامه «کتاب باز» سروش صحت به امید اینکه شاید خبر بدن که سرانه مطالعه ملی‌مون بالا رفته. ما رو میکشونه پای برنامه «دورهمی» مهران مدیری به این امید که شاید از لا به لای قهقهه‌ها، آینه‌ای بگیریم دستمون و خودمون رو ببینیم و دستی به سر و صورت اشکالات فرهنگیمون بکشیم. ما رو از پای سرعت سرسام آور غرب میاره و میشونه سر سفره فیلم‌ و کتاب فارسی به امید اینکه از موج تغییرات فرهنگی کشورمون جا نمونیم. همه اینا رو نوشتم که بگم، بدون به خرج دادن کوچکترین تواضع نابجایی، من خودم رو از این دسته از غربت‌نشین‌ها میدونم و به همین خاطر اجازه نوشتن این پست رو به خودم داد.]

اولین شوک وقتی بهم وارد شد که دیدم فلان خانم به خاطر انتشار جزییات سطح پایین رابطه‌اش با فلان خواننده درجه چندم تعداد فالوئرهاش سر به فلک کشیده. این در حالیه که حتی اسم خیلی از آدم‌‌های موفق و تاثیرگذار کشور به گوش من و توی ایرانی نرسیده چه برسه به اینکه بخوایم از جزییات موفقیت‌هاشون، از خدماشون، از روش زندگیشون بیشتر بدونیم و خدایی نکرده در شبکه‌های مجازی اون‌ها رو فالو کنیم. اینجا بود که زنگ خطر در گوشم به صدا دراومد. هیهات از اون روزی که تعریف تاثیرگذاری با تعداد فالوئرهای آدم‌ها در دنیای مجازی برابری کنه. از اون روز توجهم بیشتر جلب شد. متوجه شدم هر چی مبتذل‌تر، تعداد فالوئرها بیشتر و این یعنی فاجعه ملی فرهنگی! یعنی آدمی که مدام از خودکشی، خشونت و بیماری‌های جنسی‌اش تراوشات بیشتری رو به کانال شبکه‌های اجتماعی می‌ریزه، میتونه تاثیرگذارترین آدم روی فرهنگ و تفکرات نسل جدید و حتی نسل‌های قبل باشه. میتونه پیام‌رسان باشه بدون اینکه کوچکترین صلاحیتی برای تشخیص بار مثبت یا منفی پیامی که منتشر میکنه، داشته باشه. یاد اولین قسمت فصل دوم سریال black mirror افتادم. اونجا که آدم‌ها با تعدا لایک‌هاشون طبقه‌بندی میشن و آدم‌‌های صادقی که برای خودشون زندگی می‌کنند و آسیبی برای کسی ندارند به جرم عدم محبوبیت از اجتماع طرد میشن!

دوستی در تلگرام برام پیام گذاشته بود و ازم خواسته بود که در حد اشتراک گذاری تبلیغات کمپین فرهنگیشون همکاری کنم. خواستم بیشتر بدونم. سر از این تبلیغ بی سر و ته و اجازه بدید بگم مستهجن در آوردم!‌

گفت: نگرانیم. استارتاپ‌ها بخاطر بودجه محدودشون در تبلیغات بی‌محتوا خیلی بی‌محابا شدند.

گفتم: حق داری، منم بعد از دیدن این تبلیغ کاملا نگرانم. کافیه این تبلیغ مبتذل بیفته دست دوستان تاثیرگذار(!) شبکه‌های اجتماعی.  اگر به عادت هم تبدیل بشه، که دیگه فاجعه فرهنگی میشه واسه خودش….

گفت: کار دیگه از این حرف‌ها گذشته. از این نمونه‌ها کم نیست و به سرعت هم دارن رواج پیدا میکنند.

گفتم: چیکار میخواین بکنید؟

گفت: رامبد جوان دست به کار شده که یه سروسامونی به وضع تبلیغات استارتاپ‌ها بده با یه طرحی به اسم تگ استار.

گفتم: از اون طر‌ح‌هایی که فقط منافع مالی توشون درمیونه؟

گفت: با شناختی که از رامبد جوان دارم، امیدوارم که نه

پرسیدم: کمپین تو حرف حسابش چیه این وسط؟

گفت: اطلاع‌رسانی، آگاه کردن مردم. هر چی که جلوی رشد این قارچ مبتذل فرهنگی رو بگیره.

گفتم: چیکار کنم؟

گفت: تبلیغاتمون رو تو فضاهای مجازی به اشتراک بذار

گفتم: بهش معتقد نیستم اما به قدرت قلم اعتقاد دارم. من به روش خودم مینویسم و به اشتراک می‌ذارم.

 به قولم وفا کردم و این پست رو نوشتم. به امید اینکه شما هم بخونید و به اشتراک بذارید. به این امید که این اطلاع‌رسانی‌‌ها و آگاه‌سازی‌ها به گوش رامبد جوان و رامبد جوان‌‌ها هم برسه که شاید هم هوای محتوای تبلیغات رو داشته‌ باشند، و هم به آدم‌های تاثیرگذار(!) شبکه‌های اجتماعی خوب و بد رو آموزش بدن و از بالقوه موجود در تعداد فالوئرهاشون در مسیر سازندگی فرهنگی استفاده کنند. به امید اینکه سلیقه فرهنگی‌مون هر روز و هر روز اونقدر ارتقا پیدا کنه که امثال این تبلیغ نه تنها دست به دست نچرخه بلکه تبدیل بشه به ضد تبلیغ. به امید روزی که هیچ کسب و کاری، کوچک یا بزرگ به خودش اجازه نده سطح شعور اجتماعی ما رو اونقدر تحقیر کنه که با ساختن چنین تبلیغاتی درآمدزایی کنه.

به امید اینکه شما هم برای مخالفت با طبلی-قاط نامناسب با این کمپین‌ها و حرکات‌های مثبت فرهنگی همراه باشید.

زندگی،انتخاب و دیگر هیچ

جمعه,۱۵ دی, ۱۳۹۶ ۶:۰۳

[قصه از یه چک آپ سالیانه ساده شروع شد و درخواست دکتر برای آزمایشات تخصصی‌تر که با کمک سوتفاهمات پزشکی و متعاقب اون ایام تعطیلات سال نو، تبدیل شد به هاله ای از ابهام و نگرانی. نتیجه شد افکار من و این پست که میخوانید.]

مثل یه فیلم به زندگیم نگاه کردم، نه با دقت و تمرکز و وسواس‌های معمول ذهنی که درست مثل یه تماشاچی غیرحرفه‌ای سینما. نقاطی از فیلم اوج می‌گرفت و توجه من رو به خودش جلب می‌کرد. مکث می‌کردم و طعم خاطرات اون لحظات رو در دهان مزه می‌کردم. سکانس‌هایی هم بود که دلم می‌خواست با دور تند از کنارشون بگذرم گویی که هیچ‌‌وقت اتفاق نیفتاده‌اند.

تمام اون لحظات دوست‌داشتنی که اگر بارها و بارها هم تکرار بشوند، تکراری نخواهند شد در یک نقطه تلاقی می‌کردند: عشق. عشق به خود، عشق به یار، عشق به طبیعت، عشق به همنوع. از عشق که می‌گویم از تعریف ساده‌ای حرف می‌زنم. عشق برای من همان حال خوبی‌ست، همان گرما و شعف درونی که انگار تمامی ندارد. عشق یعنی بالی که تو را از روی زمین بلند می‌کند و پروازت می‌دهد. عشق یعنی نوازش روح، خواه به دست یار، خواه به دست کار! عشق یعنی آنجا که با خودت مهربان‌تری، آنجا که از خودت برای دیگری مایه می‌گذاری تا شادیش را ببینی، عشق یعنی تمام لحظاتی که خودت را به دست نوازشگر طبیعت می‌سپاری. عشق یعنی لحظه‌‌ای که شاهد شکوفایی بذری می‌شوی که کاشته‌ای خواه در دل یار، خواه در دل خاک و خواه در ضمیر ناخودآگاه انسانی دیگر. عشق یعنی دست نوازشگری که بر سر و روی زندگیت می‌کشی. همان دستی که باری از دوشی برمیدارد یا حیوانی را سرپناه می‌شود.

و اما آن لحظات ناخوشایندی که آرزو می‌‌کنی کاش جور دیگری می‌بود. تمام آن لحظات هم، نوای مشترکی را همسرایی می‌کنند: ترس. آنجا که سالهاست دوره‌گرد آرزوهایت شده‌ای. آنجا که ترسیده‌ای و مانده‌ای. آنجا که از فرط ترس‌هایت خودت را فراموش کردی. آنجا که ترسیدی و سکوت کردی. آنجا که ترسیدی و دل نباختی. درست همان لحظه که بخاط ترس از تصویرت در نگاهت دیگران ترسیدی و نپریدی. آنجا که از ترس عقب ماندن از قافله، گیرکردی و نرفتی. آنجا که آهنگ وجودت را نخواندی. آنجا که تو ماندی و افسوس!

‌زندگی چیزی نیست جز یک انتخاب، انتخابی ابدی بین ترس و عشق. انتخابی که هر لحظه از آن ناگزیریم. باشد انتخابمان جز عشق نباشد ….

 سوپ قارچ

پنجشنبه,۱۴ دی, ۱۳۹۶ ۳:۵۳

[سرمای زمستان و فصل سوپ! این دستور ساده رو یکبار برای دوستی که از خوردن سوپم راضی بود، فرستادم که دقیقا همون رو با شما هم سهیم میشم. دستور خیلی ساده اما تضمین شده ایه. مثل رسم همیشه آشپزخونه من، مقدارها خیلی حسیه و اگه با دلت آشپزی کنی، خطا تو کارش نیست.]

اول از همه جوی پرک رو با آب و عصاره مرغ بذار بپزه.

تو همین فاصله قارچ ها رو بذار با یه ذره آبلیمو، کره، نمک ، فلفل تفت بخورن و بپزن تا حدی که هنوز سفت باشند.

وقتی جو پخت قارچ رو اضافه کن و بذار همشون با هم کمی بپزن.

دست آخر، یه ذره از سوپ رو توی یه ظرف بریز و با خامه قاطی کن و بعد اونا رو به سوپت اضافه کن و بذار جا بیفته.

نمک و فلفل رو هم به اندازه دلخواهت بریز. میتونی کمی جعفری هم اضافه کنی.

نوش جان