الگوریتم آش!

سه شنبه,۲۸ دی, ۱۳۹۵ ۲۱:۱۱

[شوربا (دهخدا: آش ساده) از جمله غذاهای مورد علاقه من محسوب میشه با هر ترکیبی که داشته باشه! فکر کردم بد نیست که بخش "آشپزخونه" رو با روش طبخ یه آش ساده شروع کنم. درست کردن آش برای من یکی از کارهای سخت آشپزی محسوب میشد و فکر میکردم نیاز به تجربه زیادی داره. تا اینکه این روش ساده از مادر یکی از دوستان به من منتقل شد. بنظرم اغلب غذاهای ایرانی رو میشه در چند گروه طبقه بندی کرد و هر گروه الگوریتم مشخصی داره که فقط در جزئیات با هم متفاوت هستند. الگوریتم پلوها، خورشت ها و .... در این پست با اشاره به جزییات آش ماش، به این الگوریتم ساده برای "آش" ها خواهم پرداخت. مطمئن هستم از سادگی این الگوریتم تعجب خواهید کرد اما بهتون قول میدم از امتحانش پشیمون نخواهید شد!]

 

مرحله اول: خیس کردن و پختن حبوبات. برای آش ماش برنج و ماش رو کمی خیس کنید و بذارید با شعله کم با هم بپزند. اگر آشی که درست می‌کنید جو درش به کار میره اون رو هم میتونید وقتی حبوبات کمی پخت بذارید همراه حبوبات کمی بپزه. اما در مورد آش رشته یادتون باشه که رشته رو آخر سر باید اضافه کنید. یعنی اواخر محله چهارم.

مرحله دوم: درست کردن پیاز داغ فراوان و اضافه کردن زردچوبه به مقدار زیاد

مرحله سوم: سبزی مورد نظر برای آشتون رو خرد کنید و همراه پیاز داغ به مخلوط حبوبات اضافه کنید. برای آش ماش میتونید از استفناج و کمی جعفری استفاده کنید. اینجا میتونید نمک و فلفل و هر چاشنی دیگه‌ای که دوست دارید اضافه کنید.

مرحله چهارم: اضافه کردن آب و کم کردن شعله گاز و صبر! این همون مرحله‌ایه که میگن بذارید آشتون جا بیفته! ممکنه مجبور بشید چندین بار آب اضافه کنید. آش کی حاضره؟ خودتون کاملا از شکل اون متوجه میشید که آش جا افتاده و آماده خوردن هست. اگر آش رشته درست کردید باید حواستون باشه که رشته رو خیلی زود داخل آش نریزید چون تا آش جا بیفته، رشته‌ها پنبه میشه!

بله به همین سادگی! میل بفرمایید.

خواص ماش: دانه‌های ماش دارای کلسترول پایین و مقدار زیادی فیبر رژیمی محلول هستند و در عین حال کالری کمی دارد ؛ یعنی پرخاصیت و غیر چاق کننده هستند. از این رو بهتر است در دوران رژیم لاغری  حداقل هفته ای یک بار از ماش استفاده شود چون بسیار زود هضم و غیر نفاخ است و به علت دارا بودن ویتامین A و D نیازهای بدن ما را تأمین می کند و برای تقویت اعصاب و بینایی مفید است. ماش و دیگر حبوبات ماده‌ای به نام مهار‌کننده پروتئاز دارند که می‌تواند در برابر سرطان سینه اثر محافظ داشته باشد. مهار‌کننده پروتئاز تقسیم سلول‌های سرطانی را کند کرده و به این ترتیب از تشکیل تومور جلوگیری می‌کند. ماش از جمله حبوباتی است که دارای شاخص قند پایینی است و مصرف آن برای افراد مبتلا به دیابت توصیه می‌شود.

 از مهاجرت که حرف میزنم، از چه حرف میزنم …

شنبه,۱۸ دی, ۱۳۹۵ ۸:۳۴

[این نوشته تعریفی‌ست از مهاجرت به نگاه مهاجری که از کشورش فراری نبوده و مقصد هم برایش بهشت آرزوها نیست. مهاجری که این راه را برای دیدن دنیایی بزرگتر، دستیابی به فرصت‌های تحصیلی و شغلی بیشتر و بعنوان یک سفر درونی انتخاب کرده‌است. مهاجری که به صورت قانونی و با انتخاب کشور مقصد وارد آن شده و مسیر ساختن زندگی تازه را به تنهایی در دهه سوم زندگی تجربه می‌کند. آنچه در این پست می‌خوانید مجموعه‌ایست از تجربه‌های کم و بیش مشترک مهاجرانی با این مشخصات. بی‌تردید تجربه مهاجرت مثل هر تجربه دیگری، ار فردی به فرد دیگر و از شرایطی به شرایط دیگر متفاوت است و تغییر در هر یک از این شرایط می‌تواند معادلات را به کلی دچار تغییر کند... این پست طولانی با امید به اینکه بتواند برای کسانی که در فکر مهاجرت هستند یا تازه مهاجرت کرده‌اند راهگشا باشد، نوشته شده است... ]

وقتی تو زادگاهت وارد دهه سوم زندگی میشی معمولا یادگرفتی که چه جوری به نیازهای اولیه ات جواب بدی. کنار دوستان و در محل زندگیت احساس امنیت مالی، عاطفی و اجتماعی رو تجربه کردی. اعتماد به نفس و عزت نفست رو داری پیدا میکنی و کم کم دنبال معنای زندگیت میگردی. وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتی، همه اینها رو باید ببوسی و بذاری ته گنجه خاطرات! کوله بارت رو ببندی و راه بیفتی تا در کشور جدید از پایین‌ترین لایه هرم نیازهای «مازلو» یعنی نیازهای اولیه دوباره شروع کنی.

وارد خیابان‌‌های کشور و شهر جدید که می‌شی دو حالت پیش میاد یا مثل یه توریست بهش نگاه میکنی و از هر چیزی که میبینی هیجان‌زده می‌شی و یا اینکه خودت رو یه شهروند تازه میبینی که باید مسیرشو در این شهر که همه چیزش براش غریبه‌ست پیدا کنی. از این منظر هم همه چیز برات تازه است و هیچ چیز برات خاطره‌ انگیز نیست. مدتی طول میکشه تا به ساختار فیزیکی تازه عادت کنی و خیابان‌ها، ساختمان‌‌ها و مردم به چشمت عادی بشن. اگر شهر مقصد قرابت‌هایی با شهر زادگاهت داشته باشه این شانس رو داری که از این مرحله با سرعت بیشتری عبور کنی. تا به شهر تازه عادت کنی اتفاقات جالب زیادی برات پیش میاد، نمیدونی چطور از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنی، مسیرها رو بلد نیستی و گم میشی، گاهی دور خودت میچرخی و دوباره برمیگردی جای اولت، ایستگاه رو اشتباه پیاده می‌شی و اسامی خیابان‌ها رو اشتباه تلفظ میکنی و حتی ممکنه دقایقی طولانی برای سبز شدن چراغ عابر پیاده منتظر بشی غافل از اینکه لازمه کلید مربوطه رو فشار بدی! اینه که تا مدت‌ها سرت توی نقشه گوگل یا نقشه مترو و برنامه و مسیر اتوبوس‌هاست و قبل از اینکه از خونه بیرون بزنی بیرون ته و توی جزییات مسیر رو در میاری. درست میشی شبیه اولین روزهایی که بدون والدین یا سرویس رفتی مدرسه‌!

کلی کار اداری می‌ریزه روی سرت. هرروز یه لیست تهیه می‌کنی از کارهایی که باید انجام بدی و روز بعد باز میبینی یه لیست تازه هست. از این اداره به اون اداره تا به طور رسمی حضور خودت رو در کشور جدید ثبت کنی و به عبارتی  در وطن جدید متولد بشی!

توی همون روزها و ساعات اولیه، یکی از دغدغه‌هات تهیه مواد غذاییه. می‌گردی و نزدیک‌ترین فروشگاه به محل سکونت رو پیدا می‌کنی. وارد که می‌شی با دنیایی از انتخاب رو به رو میشی و معمولا چیزهایی که میبینی به ندرت برات آشنا هستند. اینجاست که داستان «چی بخرم؟» شروع میشه. از اونجا که اغلب بسته‌بندی‌ها و مارک‌ها برات جدیدند، از شیر و نان و پنیر بگیر تا گزینه‌های پیچیده‌تر و کلی گزینه جدید هست که اصلا از ماهیت اونها بی‌خبری، مدتی طول میکشه تا با آزمون و خطا یا پرس و جو از دیگران و یا حتی کنجکاوی در سبد خرید بقیه کم کم عادت‌‌های غذایی قبلیت رو احیا کنی یا عادات غذایی جدیدی پیدا کنی.

موقعیت فیزیکی و جغرافیایی و نیاز‌‌های فیزیولوژیک که برطرف شد به دنبال پیدا کردن یه سقف می‌افتی. ممکنه در ماه‌ها و روزهای اول، یه اقامتگاه موقت رو انتخاب کرده باشی تا مطمئن بشی که موندگاری. خیلی طبیعیه که تمام ساختار زندگی‌ات رو در ماه‌‌های اول براساس این تردید که شاید برگردی طراحی کرده باشی. اینجا دیگه شهر و محله‌های مختلف رو کم و بیش شناختی و می‌دونی به چه دلیل و کجای شهر می‌خوای سکنی پیدا کنی. خونه رو که پیدا کردی و داستان‌های ضمانت و قرارداد و تجهیز خونه که تموم شد تقریبا یه بخش قابل توجهی از ذخیره مالی که با خودت آوردی کم شده و نیاز به پشتوانه بیشتری داری که یا از خانواده بهت می‌رسه و یا اینکه باید آستین‌ها رو بالا بزنی و بری دنبال پیدا کردن کار….

دست به کار میشی و از بین رزومه‌ای که مثل پتوی چهل تکه است دنبال عنوان یا عناوین شغلی میگردی که بتونی در بازار کار جدید خودتو باهاش معرفی کنی و ادعا کنی که در اون متخصص هستی. اینجا اولین تناقضات پیش میاد. شرح فرصت‌های شغلی که به اون عنوان مرتبط میشه رو می‌خونی و خیلی‌ها رو حتی قبل از اقدام، خودت حذف میکنی چون فکر میکنی به اندازه کافی خوب نیستی و کم کم به تمام تجریبات پشت سرت و ارزش اونها تردید میکنی. به زودی به این واقعیت پی می‌بری که برای به دست آوردن موقعیت شبیه آنچه در کشورت داشتی لازمه خودتو اثبات کنی و این چیزیه که یه شبه به وجود نمیاد. اینجا معروفترین سندرم مهاجرت یعنی «ناامیدی» اتفاق میفته. تو که انتظار داشتی از نقطه پایان کشورت بیای سرخط و ادامه بدی میفهمی که باید دفتر رو ورق بزنی و فصل تازه‌ای رو شروع کنی. البته که تجربه و تمام دستاوردهات کم کم ارزش واقعی خودشون رو چه بسا بیشتر از چیزی که در زادگاه خودت داشتند پیدا خواهند کرد اما مسیر میان‌بر و «یک شبه ره صدساله رو رفتن» توقعیه که میتونه ناامید و حتی پشیمونت کنه. اگر قصد ادامه تحصیل داشته باشی خودش یه مقوله جداییه که با توجه به امکانات، اونقدر انتخاب سر راهت قرار می‌گیره که حتی ممکنه تصمیم‌گیری رو برات سخت کنه به همین خاطر خیلی مهمه که بدونی چرا و با چه هدفی می‌خوای تحصیل کنی و قراره از کجا به کجا برسی. منبع درآمد و موقعیت اجتماعی که جور شد میتونی ادعا کنی که بالای پله دوم هرم مازلو ایستادی.

و اما پله سوم جایی که می‌خوای شبکه عاطفیت رو بازسازی کنی. شاید یکی از سخت‌ترین بخش‌های مهاجرت که در ابتدا خیلی ساده و دست‌یافتنی به نظر میاد همین بخش باشه. اول از همه باورت اینه که شبکه عاطفی در زادگاهت رو برای همیشه خواهی داشت. مجموعه‌ای از اقوام و دوستان. خبر بد اینکه بعد از مدتی که میتونه بنا بر عمق روابط و علاقه طرفین چند روز، هفته، ماه یا سال باشه با این واقعیت رو به رو می‌شی که اختلاف ساعت و کم‌تر شدن ارتباط‌ کلامی از یک طرف و حرکت در دو دنیای متفاوت و دست و پنجه نرم‌ کردن با دغدغه‌های متفاوت از طرف دیگه  تو رو حتی از عزیزترین‌هات دور می‌کنه و در بهترین حالت در یاد و دل اونها هستی و می‌دونی یه پایگاه امنی پیش اونها داری و یه دری که همیشه به روی تو باز هست. این واقعیت سخت رو که پذیرفتی از دست و پا زدن برای نگه داشتن روابط راه دورت دست می‌کشی و به دنبال ساختن شبکه عاطفی در کشور جدید می‌گردی. اینجا معمولا چند تا سناریو وجود داره. یا کسانی رو از ایران می‌شناسی یا با افراد تازه آشنا می‌شی، فقط با ایرانی‌‌ها می‌جوشی یا می‌‌خوای راهت رو به اجتماع غیرایرانی‌ هم باز کنی. هرکدوم از این گزینه‌های تو رو به سمتی می‌برند. هرقدر هم قدرت تکلمت در زبان رسمی کشور مقصد بالا باشه مدتی طول می‌کشه تا اعتماد به نفس این رو پیدا کنی که مقابل افرادی که زبان مادریشون رو تکلم می‌کنند صحبت کنی. گاهی از انتخاب لغت و گاهی از تلفظت مطمئن نیستی و گاهی هم می‌ترسی که ساختار اشتباهی رو به کار ببری و گاهی مطمئن نیستی که منظورت رو رسونده باشی. از این که بگذریم ارتباط با یه فرهنگ و ملیت دیگه خصوصا وقتی زمینه‌‌های فکری و دغدغه‌های مشترک کم باشه بستر ارتباط رو محدود‌تر می‌کنه و مدتی طول می‌کشه تا بتونی اصطلاحا حرف مشترک با دوست‌های غیرایرانیت پیدا کنی. دوستان ایرانی هم اگر مثل تو تازه وارد باشند، اونقدر پارامترهای ناشناخته اطرافشون زیاده و اونقدر هنوز خودشون رو پیدا نکردند که معمولا به روابط مقطعی برای تفریح یا رفع نیازهای مختلف محدود می‌شه. نباید انتظار داشته باشی که در یک جامعه آماری کوچکتر بتونی به سرعت آدم‌‌هایی از جنس خودت رو برای دوستی‌های عمیق و طولانی مدت پیدا کنی. اینجا هم باید آزمون و خطا کنی. با یه سری نشانه‌های اولیه جلو بری و بعد از مدتی ارزیابی کنی و برای ادامه رابطه تصمیم‌گیری کنی. این موارد شامل رابطه با جنس موافق و مخالف میشه. نکته آخر هم اینکه انتظار این رو داشته باش که حتی دوستانی که از ایران میشناسی در شرایط جدید دچار تغییرات زیادی بشن و تو نتونی با آدم جدید ارتباط قبلی رو بسازی. گفتن همه این‌ها خیلی خیلی ساده‌تر از تجربه‌شونه اما به نظرم یکی از باارزش‌ترین بخش‌های مهاجرته. جایی که تو می‌تونی خودت رو، ارزش‌ها، نقاط ضعف و قدرتت رو دوباره ارزیابی کنی و تغییرات لازم رو در دنیای درون و بیرونت ایجاد کنی. اینجا همونجاست که متوجه  بخش‌های زائد و  البته مثبت فرهنگ خودت میشی و میتونی چیزهای زیادی از فرهنگ کشور جدید یاد بگیری.

با ایجاد یه شبکه عاطفی و حمایتی و ساختن ساختارهای فیزیکی بیرونی و تمام تحولات درونی و همینطور با پدیدارشدن دستاوردهای احتمالی تلاش‌هایی که کردی کم کم  سروکله اعتماد به نفسی که مدتی ازش خبری نبوده پیدا میشه و اینجاست که میتونی از پرداختن به روزمرگی‌ها دست برداری و دوباره دنبال معنای زندگیت، این‌بار در کشور جدید باشی و به دلخوشی‌هات بپردازی ….

از ساختار زمخت مهاجرت که بگذریم به نظرم بخش لطیف مهاجرت «درون» ماست، چیزی که با خودمون همراه می‌بریم هر جا که باشیم. چیزی که ماهیت اون از کشوری به کشور دیگه فرق نمی‌کنه ……. از من بپرسی مهاجرت بیشتر از یک سفر بیرونی یه سفر درونیه به عمق ناشناخته‌های وجود که در فضای امن وطن شاید هیچوقت فرصت نمایان شدن پیدا نکنند. مهاجرت با تمام سختی‌هاش یه دریچه است به دنیایی بزرگتر از چیزی که توش بزرگ شدیم. مهاجرت دیدن تفاوت‌ها و پذیرفتن اون‌‌هاست. مهاجرت، آسون یا سخت، مسیریه که وقتی انتخابش کردی، چه بمونی و چه برگردی تو رو با خودت آشناتر می‌کنه ….. یادمون باشه که طولانی‌ترین مسیرها با برداشتن اولین قدم شروع می‌شه پس اگر مرد سفریم از قدم اول نترسیم و از مسیر نهایت لذت رو ببریم.

چرا برای طهران دلتنگ می‌شوم ….

دوشنبه,۶ دی, ۱۳۹۵ ۳:۴۰

[حدود سه سال میگذره از روزی که شهر کودکی‌هامو به مقصد یه موطن تازه ترک کردم. سال اول تقریبا هر هفته به یاد تهران و حال و هواش، غم غربت رو تجربه کردم. روزهای بیشتری که گذشت با دیدن میهمان‌‌نوازی وطن جدید و شکل گرفتن زندگی تازه کم‌کم «هفته» تبدیل به «ماه» شد. هنوز هم روزهای زیادی هست که با دیدن یک منظره، شنیدن یک آهنگ و یا در خلوت‌های شبانه‌ به تهران سفر میکنم و بار دلتنگی‌ها رو روی دوش خاطرات میذارم... این پست مچموعه‌ایست درونی از چیزهایی که ورای دلبستگی به عزیزان، منو برای تهران بی‌تاب میکنه ....  ]



بام تهران  مهم نیست، تو هوای بارونی پاییز باشه، خنکای یه صبح زود بهاری، آفتاب نوازشگر یه عصر تابستونی یا سرمای برفی یه شب زمستونی، بام تهران همیشه برای من دوست‌‌داشتنیه مثل یه دوست قدیمی که جواب رفاقت رو توی گذر سالها پس داده. وقتی می‌رسی اون بالا، یه نوشیدنی گرم یا خنک میگرفتم دستم و میرفتم روی صندلی گوشه خلوتی که پاتوقم بود می‌نشستم. دفتر دلنوشته‌ها رو در  می‌آوردم و می‌نوشتم. گاهی حرف از یه خاطره ناخوشایند یا یه دلگیری که میشد، کاغذ نوشته رو پاره میکردم و به باد می‌سپردم یا خاک می‌کردم. یه کافه بود به اسم کافه کاله، با چایی بهارنارنج عصر پنجشنبه‌ها یکسالی مهمونم بود تا یه روز دیدم جمعش کردن، مکدرم کرد اونهم چقدر ….. هنوزم بام تهران جاییه که هرروز سفرم به ایزان سری بهش میزنم، حتی کوتاه ….

نشر چشمه واردش بشی و با آقای حقیقت و بقیه بچه‌های با صفای اون گپی بزنی به بهانه کتاب‌های جدید. بعد یه نگاه به لیست «تاره‌های نشر» بندازی، کتابی رو برداری، بشینی روی اون چارپایه‌های کوچیک لابه لای قفسه‌ها و با نوای موسیقی که گاهی تو فضا می‌پیچه کتابگردی کنی. هیچوقت دست خالی برنمی‌گشتم. آخرین ایستگاه هم پشت ویترینه که به خوندن نوشته هفته میگذره، معمولا کوتاه و تاثیرگذار به نقل از یک کتاب ….

تاکسی‌ها از اون تاکسی‌های گذری که میگی «مستقیم» و نگه می‌دارن و تو یه مسیر کوتاه وقتی عجله داری به دادت میرسن. راننده یه پیرمرد خوش اخلاق از آب درمیاد که جواب سلامتو با «سلام دخترم» میداه و سر صحبت خاطراتش رو باز میکنه

بقالی‌ها از اون مغازه‌های کوچیکی که همه چی دارن و معمولا قدیمی یه محله‌ هستند. وارد که میشی سلام میکنی. مشتری ثابت مغازه اگه باشی احتمالا اسم صاحب مغازه رو میدونی و اونم تو رو میشناسه و از عادت‌های خریدت خبر داره. لا به لای جنسها چرخی میزنی و وقت حساب دم صندوق هم از سیاست و آب و هوا بگیر تا مشکلات محله اطلاعاتی رد و بدل میشه.

میدان تجریش تجریش و بازار میوه و تره بار. غوغای رنگ ها. یه کم بالاتر، ظهیرالدوله و آرامگاه فروغ. خیابون دربند و کتابفروشی نشر مثلث و همبرگر بابی ساندز. بیمارستان شهدای تجریش و بچه‌های اهل دل موسسه بهنام دهش‌پور که با ایمان عجیبی دستگیر بچه‌هایی هستند که با غول سرطان دست و پنجه نرم میکنند. میتونی بری و تو کتابخونه پای درخت آرزوها بشینی و با کودکانی که هر کدوم یه دنیا امید هستند وقت بگذرونی.

درکه دل رو بزنی به کوه و بری تا کافه اذغال چال و اگه هوا یار بود تا پلنگ چال، اونجا که انگار کوه در آغوشته. وقت برگشتن بشینی روی تخت‌‌های رستوران اسپیو و به صدای رود گوش بدی و کباب با نون تنوری رو نوش جان کنی و اگه اهلشی تو یکی از قهوه خونه‌های کنار آب روی یه مخده لم بدی و قلیونی چاق کنی و با آلوچه‌های جنگلی و چایی عصرتو تموم کنی.

اتوبان مدرس با تمام زیبایی‌ها و وسعتش تا چهارراه پارک وی

اتوبان همت با نگاه عمیقش به برج میلاد تو خلوت صبح‌های زود

خیابان ولیعصر از میدون ولیعصر تا تجریش با تمام کافه‌ها و خاطرات دوران نیمکت‌نشینی و اون درخت‌های کهنسال دوست‌داشتنی

کانون یوگا و خیابان ظفر کوچه پس کوچه‌های خیابون ظفز از مدرس تا شریعتی که تو رو می‌رسوند به کانون یوگا و حیاطش که میشد توی اون همه دلهره‌ها رو جا گذاشت.

شهر کتاب نیاوران اون اتاق پشتی که میشد بشینی و ساعت‌ها توش کتاب بخونی. پاتوق کتاب‌بازهای تهران بود قدیما که جاشو به یه فروشگاه صنایع دستی داد اما هنوزم کتابگردی توش لذت بخشه.

تئاتر شهر خاطره تمام نمایش‌های فوق‌العاده‌ای که برای دیدنشون حتی حاضر بودم روی زمینش بشینم و خاک صحنه رو بخورم.

تماشاخانه ایرانشهر و خانه هنزمندان قدم‌زنی‌های پاییزی تو پارک ایرانشهر. بری تو خانه هنرمندان که حتی بی‌دعوت هم همیشه توش یه اتفاق فرهنگی-هنری در حال رخ دادنه. بشینی تو تراس کافه کنار یکی از اون مشعل‌ها و با یه دمنوش گیاهی خودتو گرم کنی بعدم بری یه نمایش حرفه‌ای ببینی با هنرمندی اونایی که سال‌ها بی‌ادعا خاک صحنه رو خوردن و هنوزم به هنر مومن هستند.

حلیم سید مهدی هر جا حلیم خوردم با خودم گفتم «هیچی حلیم سیدمهدی نمیشه!» حتی تو همون کاسه پلاستیکی‌ها و گوشه پیاده‌روی خیابون ولیعصر

کافه ۷۸ وسط زمستون بری و رو میز کنار شومینه ساعت‌ها بشینی، کتاب بخونی و بنویسی و دمنوش چای سبز و نعناع نوش کنی با نبات یا کیک روز کافه و با گارسون‌های خوشروی اون گپ بزنی.

چایبار تو هوای سرد بری و کنار شیشه‌های رنگی سالنش بشینی و آش روز بخوری یا توی تابستون و بهار تو فضای بازش بشینی و خودتو به شربت خیار و سکنجه‌بین مهمون کنی.

جاده تندرستی باشگاه انقلاب بری و اون آخرای مسیر بشینی و به وسعت زمین گلف خیره بشی توی گرگ و میش غروب آفتاب

کافه قنادی لرد شیرینی گاتا یا پیراشکی روز رو بگیری و همونجا روی اون میز کوچیک کنار پنجره بشینی و با قهوه خوش کیفیتی که همونجا آسیاب میشه بخوری و به عبور مردم نگاه کنی.

کلاس‌های ترجمه همزمان آقای شجاعی و دکتر رضوانی، دو تا نازنین تکرارنشدنی که نه تنها میشه ازشون زبان انگلیسی که زندگی رو به بهترین شکل یاد گرفت. دفتری که از کلاس‌هاشون همراهمه پر از حاشیه‌نویسیه از درس‌های زندگی که ازشون یاد گرفتم.

استودیو ضبط کتاب صوتی کتابخانه حسینیه ارشاد اگه اهل کتاب باشی و بخوای کتاب‌خوندنت رو با بقیه هم سهیم بشی میتونی بری بخش نابینایان کتابخونه حسینیه ارشاد، تست صدا بدی و توی اون اتاق ضبط کوچیک بشینی و کتاب صوتی ضبط کنی برای کسانی که از نعمت بینایی محروم هستند.

همه اینا رو نوشتم که بگم حرف از نوستالژی و وطن‌گرایی نیست، «طهران»، شهر من، شهری دوست‌داشتنی و زیباست، حتی در مقایسه با مدعی‌ترین پایتخت‌های دنیا اگه اهل رفاقت باشی باهاش …

آسیب شناسی یک صحنه!

پنجشنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۹۴ ۲:۲۰

[دنبال کنیم یا نه، طرفدار باشیم یا مخالف، ببینیم یا تحریم کنیم، فرقی نمیکنه چون به واسطه شبکه‌‌های اجتماعی،حداقل اخبار تب و تاب‌‌های پیرامون برنامه «من و تو  استیج» در این روزهای آخر اسفند به گوشمون رسیده. چند روزیه با بالاگرفتن حواشی داستان، به این فکر می‌کنم که چقدر میشه این ماجراها رو از زاویه جامعه‌شناسی بررسی کرد و با تقریب خوبی به یه جمع‌بندی از جامعه ایرانی رسید. جامعه‌ای که به علت یگانگی ملیتی، تبادل فرهنگی توش کم‌‌تره و به همین ترتیب میشه گفت جامعه‌ خودمحوری محسوب میشه که دنیا رو بر محور تعاریف خودش میبینه و ارزیابی میکنه... در این پست قصد دارم با تمام احترامی که برای کشورم و تمام ایرانی‌های قایل هستم، به بخش‌های تاریک فرهنگ‌مون از نگاه خودم و با توجه به تجربه‌های شخصیم بپردازم، بخش‌هایی که حتی در اثر پخش یک شوی تلویزیونی که قراره صرفا یه برنامه تفریحی مشابه نمونه غیرایرانیش باشه، عود میکنه. قضاوت با شما... ]

سندرم دایی جان ناپلون: ما ایرانی‌‌ها همیشه دنبال دست‌‌های پنهان می‌گردیم و به نظر ما همه چیز در دنیا، مثبت یا منفی، از یک تبانی نامانوس نشات میگیره. فلسفه دشمن‌ تراشی در ما به حدی نفوذ کرده که یک شوی تفریحی تلویزیونی رو هر هفته با چنان تردید و بدبینی دنبال می‌کنیم، گویا در حال ارزیابی استراتژیک لشکری از سپاه دشمن هستیم.

سندرم برنده-بازنده: بنظر ما ایرانی‌ها برنده، از دل بازنده به وجود میاد و نه از دل یک رقابت سالم و قوی و اساسا فرهنگ برنده-برنده از نظر ما یک شعار روشن فکری غربی بیش نیست. در این راستا نهایت تلاش خودمون رو برای تخریب و تحقیر رقبا انجام میدیم تا بالاخره در فضایی ناشی از رقابتی ضعیف و ناسالم، برنده مورد نظر ما متولد بشه. غافل از اینکه برنده شدن در واقع حضور در رقابتی‌ست سالم در کنار رقبایی‌که هر روز ما رو برای بهتر شدن ترغیب کنند.

سندرم همه چیز دانی:‌ یه جایی شنیدم کسی میگفت: «همه چیز را همه‌گان دانند و همه‌گان هنوز زاده نشده‌‌اند.» یادم رفت به این دوست عزیز بگم، شما گویا به ایران سفر نکردید یا در جوار یه ایرانی قرار نگرفتید تا بفهمید که پهنای ایران عزیز ما لبریز از  «همه‌گان، همه چیز ‌دان» است. به این ترتیب به خودمون اجازه میدیم، بدون کوچکترین دانش موسیقایی در ارتباط با صلاحیت یا عدم صلاحیت داورانی که حداقل بخش عمده‌‌ای از زندگی حرفه‌ایشون رو وقف موسیقی کردند به راحتی ابراز نظر کنیم. این در حالی‌است که اگر ازمون بپرسند کلید سل کجاست توی جیب‌هامون دنبالش می‌گردیم!

سندرم نارضایتی:‌ کمال‌گرا، لقب دوم اغلب ما ایرانی‌هاست. به این ترتیب هیچ شرایطی نمی‌تونه ما رو راضی کنه و همیشه یه بهانه‌ای برای انتقاد و اشکال‌تراشی داریم. به این ترتیب از برنامه‌های شاد ناراضی هستیم، از برنامه‌های غمگین دلزده‌ایم، از شرایط کشور گله داریم و بعد که مهاجرت کردیم از شرایط کشور مقصد ایراد می‌گیریم و خلاصه ما چنان ملتی هستیم که آسایش و رضایت بر ما برازنده نیست و همیشه چیزی هست که اخم‌های ما رو در هم ببره.

سندرم جدیت: ما ایرانی‌‌ها اغلب بدون طنز فلسفی به دنیا می‌آییم و بدون کوچکترین بهبودی از دنیا می‌ریم. در این بین همه چیز رو اونقدر جدی می‌گیریم که گویا حیاتی ابدی داریم. این تا حدیه که یادمون می‌ره فلسه یک شوی تلویزیونی صرفا گذران ساعتی خارج از روزمره‌گی هاست و دیگر هیچ!

سندرم بیکاری: ما ایرانی‌‌ها ملتی هستیم که سرانه مطالعه‌مون در حد چندین دقیقه در سال است اما در عوض نه تنها تمام شوهای تلویزیونی رو دنبال می‌کنیم بلکه بعد از اون به مدت یک هفته در تمام شبکه‌های اجتماعی حضور فعال داریم که مبادا کامنتی رو بدون جواب گذاشته باشیم و از حقوق بشر دفاع نکرده باشیم! ساعت‌ها قلم‌فرسایی در خصوص یک برنامه متوسط یکساعته جزو هنرهایی است که فقط نزد ایرانیان است و بس.

سندرم روابط: از نظر ما ایرانی‌ها هر زن و مردی که کنار هم قرار بگیرند چنانچه واجد شرایط سنی باشند، با هم ارتباطی غیر از روابط معمول اجتماعی دارند و اگر کار به لبخند و بکار بردن الفاظ مشکوکی مثل عزیزم برسه که دیگه حکم قاطع رو باید صادر کرد و میشه تا پایان ماجرا رو قلم‌فرسایی کرد.

سندرم موسیقی لس‌آنجلسی: به واسطه محدودیت‌هایی که در برهه‌ای از تاریخ بر هنر موسیقی در ایران سایه انداخته بود، تنها موسیقی‌های فارسی زبانی که به گوش می‌رسید از لس‌آنجلس بود. ضمن احترام برای زحمات دوستان لس‌آنجلسی برای بالا نگه داشتن پرچم موسیقی ایران در آن برهه حساس تاریخی، این حقیر یادآور می‌شود که طی سال‌های اخیر، فعالیت‌های موسیقی جامعه ایرانی در ایران و خارج از ایران(غیر از لس‌آنجلس) دوباره از سرگرفته شده و هر روز فاصله کمی و کیفی آن از دستاوردهای اخیر دوستان لس‌آنجلسی بیشتر و بیشتر میشود. به این ترتیب اگر اجازه بفرمایید ما زین پس مدال انحصاری موسیقی فارسی رو از دوش شما دوستان برداریم و اجازه بدیم تنوع بیشتری وارد این حوزه بشه و به این ترتیب رقابت‌های کیفی بیشتری ایجاد کنیم.

زباله‌هایت را بسوزان

جمعه,۲۰ شهریور, ۱۳۹۴ ۰:۱۱

[یه کمپ خصوصی یوگا با تمرینات خاص خودش که برای یه دوره سه روزه طراحی شده بود. توی یکی از تمرینات، قرار بود همه کنار هم برای یه مدت طولانی در یک سونای طبیعی که با سنگ‌های گداخته، درست شده بود بشینیم. حدود سه ساعت تو یه سونای بخار، کنار هم بدون هیچ روزنه‌ای. اولش فکر میکردی نشدنیه، بارها وسطش احساس خفگی و مردن بهت دست میداد و میخواستی بزنی بیرون. اگر درخواست قلبیت بود، در چادر رو که با پتوهای کلفت پوشیده شده بود، برات باز میکردن اما هر بار یه چیزی مانع میشد و می موندی تا دور بعد. ۴ مرتبه به مدت کوتاهی مراسم متوقف میشد و درب چادر باز میشد تا کمی هوای آزاد وارد بشه، آب بخوری و برای مرحله بعدی آماده بشی. همه اینا به اون حس رهایی عجیبی که نمیشد توصیفش کرد، یه جور سکوت ذهنی محض، می‌ارزید...

بعدش فهمیدم که این تمرین یه ریشه آیینی داره که شاید برگرده به اقوام سرخ‌ پوست و تمام ماجرا، سخت کردن شرایط بیرونیه به حدی که آدم از تغییر عوامل بیرونی دست برداره و فرصت پیدا کنه برای رو به رو شدن با تمام سختی‌های درونی...... و اینجا سخت‌ترین بخش ماجراست ... سخت‌تر از تحمل هر سختی بیرونی ....  ]

اگر هر روزم نه، توی هفته چندین بار، زباله های خونه رو جمع میکنیم و به خاکروبه‌ها می‌سپاریم. چقدر خوبه که خونه‌ها فاضلاب دارن، کلی از زایدات متعفن هر روز و هر شب از طریق را‌ه آب‌ها به دل زمین می‌رن و هر روز و هر شب، فضای خونه پاکسازی میشه. چند لحظه فکر کن که این مکانیسم‌های شهری وجود نداشت و زباله‌ها و مواد زاید توی خونه‌ها انباشته می‌شد! حتی تصورش هم دلخراشه مگه نه؟

خشم، خیانت، دروغ، جدل، بغض، حسد، کینه، ظلم، شکست، غم …. و  تمام احساسات ناخوشایندی که مثل زباله در اثر عوامل درونی و بیرونی در وجود ما شکل می‌گیرن. با این زباله‌‌های متعفن درونی چه می‌کنیم؟ بعد از یک اتفاق غم‌انگیز، بعد از پشت سرگذاشتن یه شکست، یک تجریه تلخ، بعد از شنیدن یک دروغ، بعد از فوران خشم، بعد از بغض حسادت، بعد از فشار زندگی روزمره، بعد از تمام لحظاتی که با سرعت زندگی شهری، با کیفیت کمی میگذرن، در وجود ما زباله‌‌هایی شکل میگیرن که میتونن به مرور زمان وجود سالم ما رو دچار تعفن و پوسیدگی کنند. راه حل معمول آدم‌ها  فرودادن این زباله‌ها و صبر کردن و یا خالی کردن اون به شکل‌های مختلف روی سر آدم‌هاست. نتیجه این مکانیسم ناآگاهانه، انواع بیماری‌های روان‌تنی، عقده‌های روانی و برخوردهای عجیبیه که با خودمون یا دیگران، توی روابط شخصی یا زندگی اجتماعی‌مون داریم اما مهمتر از همه این حس سنگینی که حرکت ما رو به سمت جلو و افق‌های بازتر کند میکنه.  کاش بتونیم برای سوزوندن این زباله‌‌ها و تخلیه مناسب اون‌ها راهی پیدا کنیم. از من بپرسی میگم، به تعداد آدم‌‌های روی زمین و حتی خیلی بیشتر از اون راه برای سوزوندن این زباله‌های درونی هست، بدون اینکه به خودمون یا دیگران لطمه‌ای وارد کنیم. کمک گرفتن از طبیعت، از نوشتن، انواع هنر، هر آیین مذهبی و غیرمذهبی که ارتباط ما رو با خودمون و دنیا بهتر کنه، گریه کردن، فریاد زدن تو دل کوه، مدیتیشن، کارهای داوطلبانه و هزاران راه‌ جور و واجور دیگه که قطعا پناه بردن به الکل و مواد مخدر جزو اونها نیست چرا که اون‌ها هم تنها یه جور فرار موقتی هستند که کمکی به سوزوندن زباله‌ها نمیکنن فقط یادمون میدن که فراموش کنیم اساسا زباله‌ای هم هست! کدوم راه، مال تویه مهم نیست اما اولین قدم اینه که باور کنیم در وجود همه ما زباله‌‌هایی هست که لازمه هرازچندراهی با ابزارهای واقعی بریم سراغشون. بیرون اومدن این زباله‌ها، دیدن زخم‌ها و شنیدن بوی تعفن اونها قطعا آسون نیست اما بپذیریم یا نه، اون‌هایی که این جرات رو به خودشون میدن، اون‌‌ها که بارها و بارها زایدات وجودشون رو در معرض شوق زندگی قرار میدن، اون‌‌ها که مسولیت تمام تجربیاتشون رو با افتخار بعهده میگیرن و با تک تک نقاط تیره اون روبرو میشن، اونها هستند که سبک‌تر حرکت کردن رو از دنیا به ارمغان خواهند برد.

الان می‌فهمم چرا اون روز، وقتی از اون چادر بیرون اومدم، بعد از تمام مرور‌ها، بعد از تمام کند و کاوهای درونی، بعد از تمام اشک‌ها، خنده‌ها، عرق کردن‌ها، دست به دست هم دادن‌ها و بعد از گذشتن از تمام اون لحظات سخت درونی و بیرونی، اونقدر سبک بودم که مثل یک پرکاه که با باد همراه میشه، خودم رو به آب رودخونه سپردم. حالا میفهمم که اون سکوت ذهنی غیرقابل باور از سوزوندن تمام زباله‌های می‌اومد که بخش‌های اساسی وجودم رو متراکم و بلااستفاده کرده بودن….

کاش بدونیم زباله‌‌هایی هستن که لازمه بسوزونیمشون، زباله‌هایی که راه رو برای خیلی از پاکی‌های وجودمون می‌بندن ….